آموزش وردپرس
shekaf nasli

جامعه شناسی شکاف نسلی/محمد رحیمی

شکاف نسلي که به عنوان اختلافي در نگرش يا رفتار جوانان و افراد سالمندتر تعريف شده است، موضوع بحث و بررسي ديرينه و مشترک جامعه‌شناسان، روانشناسان اجتماعي، صاحب‌نظران علوم تربيتي و مردم‌شناسان فرهنگي بوده است. اين مفهوم نخستين بار پس از جنگ دوم جهاني و به ويژه در دهه 60 در جوامع غربي مطرح شد که به نحوي اختلاف فرهنگي ميان فرزندان و والدينشان را تشريح مي‌کرد. در ايران نيز دهه شصت و هفتاد يکي از دوره‌هاي حساس و پرفراز و نشيبي است…

دوره‌اي که يکي از سه رويداد مهم تاريخ معاصر؛ يعني انقلاب اسلامي آغاز مي‌شود و پس از آن نيز جنگ تحميلي به عنوان يک پديده اجتماعي مهم ديگر به وقوع مي‌پيوندد. اين دو پديده اجتماعي تغييرات وسيعي را در باورها و بينش‌هاي نسلي که در آن دوران زندگي مي‌کرد بوجود آورد. نسل ديروزي که داراي تجربه جنگ و انقلاب بود امروزه در کنار نسلي زندگي مي‌کند که فاقد اين نوع تجربه است و اين خود سبب شده است شکافي در بينش و آگاهي، باورها، تصورات، انتظارات، جهت‌گيري‌هاي ارزشي و الگوهاي رفتاري و سبک‌هاي زندگي اين نسل (والدين) با نسل جديد (فرزندان) به وجود آيد. اينک بحران شکاف نسل‌ها به هر تعبير، مشغله‌اي از مشغله‌هاي ذهني انديشمندان اجتماعي گرديده و بررسي عوامل موثر بر شکاف بين دو نسل در جامعه کنوني، از جمله مسائل حياتي و در اولويت است.

امروزه با ورود وسايل و تکنولوژي‌هاي جديد به عرصه خانواده‌ها شاهد اين هستيم که والدين و فرزندان ساعت‌هاي متمادي در کنار يکديگر مي‌نشينند، بدون آنکه حرفي براي گفتن داشته باشند. ما ديگر کمتر نشانه‌هايي از آن نوع خانواده‌هايي را داريم که والدين و فرزندان دور هم نشسته و درباره موضوعات مختلف خانوادگي و کاري با هم گفتگو کرده و نظرات همديگر را راجع به موضوعات مختلف جويا شوند. در شرايط فعلي روابط موجود ميان والدين و فرزندان به سردي گرائيده و دو نسل به دليل داشتن تفاوت‌هاي اجتماعي و تجربه‌هاي زيسته مختلف زندگي را از ديدگاه خود نگريسته و مطابق با بينش خود آن را تفسير مي‌کنند. “نسل ديروز (والدين) احساس دانايي و با تجربگي مي‌کند و نسل امروز (فرزندان) که خواهان تطابق با پيشرفت‌هاي روز است، در برابر آنها واکنش نشان مي‌دهد و چون از پس منطق و نصيحت‌هاي ريشه‌دار و سرشار از تجربه آنها بر نمي‌آيد به لجبازي روي مي‌‌آورد” (دانائي، 1384: 8).
امروزه سرعت تکنولوژي شکاف بين نسل فرزندان و والدينشان را بسط داده است. “براساس اظهارات معاون سازمان بهزيستي کشور ميزان گفتگو در بين اعضاي خانواده در کشور تنها حدود 30 دقيقه است که اين مي‌تواند آسيب‌زا باشد” (ميرساردو و صداقت، 1388: 74). فرزندان در مقايسه با والدين با وجود اينکه در يک فضاي فرهنگي زندگي مي‌کنند اطلاعات، گرايش‌ها و رفتارهاي متفاوتي دارند، عوامل متعددي بر اين پديده تأثيرگذارند و اين شکاف را روز به روز بيشتر مي‌کنند. سرعت تحولات و بسط ارتباطات با جهان توسعه‌يافته، توجه بيشتر جوانان به برنامه‌هاي جهاني‌شدن فرهنگ، رسانه‌ها، گسترش روزافزون انجمن‌ها و کانون‌هايي غير از کانون خانواده براي پيوستن و تعلق يافتن جوانان به آن‌ها و غيره از آن جمله است.
با توجه به آنچه که به‌ آن‌ها اشاره شد مي‌توان گفت جامعه ايران در مرحله‌ گذار تاريخي ـ اجتماعي خود قرار دارد و جامعه‌اي که در اين مرحله قرار دارد استعداد و آمادگي بيشتري براي ايجاد شکاف نسلي دارد. بررسي‌هاي دقيق نشان مي‌دهد که يکي از معضلات کليدي و مهمي که اينک جامعه ايران با آن روبروست، عدم برقراري رابطه و تعامل منطقي ميان نسل‌هاي مختلف است که مي‌تواند زمينه‌ساز بروز مشکلات و بحران‌ها گردد، به گونه‌اي که امنيت عمومي و نظم اجتماعي را در جامعه با مشکل مواجه کند. در واقع شکاف بين نسل‌ها وعدم تعامل منطقي بين آن‌ها، از جمله چالش‌ها و دغدغه‌هايي است که هميشه وجود داشته اما در حال حاضر به دلايل مختلفي شاهد رشد بيش از پيش اين شکاف و عدم توجه کافي به هنجارها و ارزش‌هاي اجتماعي و عدم تعامل مناسب بين فرزندان (نسل جديد) و والدين (نسل گذشته) هستيم. در چنين شرايطي است که زمينه شکاف نسل‌ها فراهم مي‌شود و بحران هويت يا بي‌هويتي در جامعه به وجود مي‌آيد که خود مي‌تواند زمينه آشفتگي اجتماعي و در صورت حاد آن زمينه بحران اجتماعي را در جامعه فراهم کند.

تعريف مفاهيم و اصطلاحات مرتبط با شکاف نسلی
خانواده:
خانواده يک گروه نهادي شده زيستي ـ اجتماعي متشکل از چند فرد بالغ است که دست کم دو تاي آنها بدون داشتن پيوند خوني و از جنس مخالف ازدواج کرده باشند. فرزندان نيز زاده پيوند افراد بالغ‌اند (گولد،1386: 381).

نسل:
در جمعيت‌شناسي به گروهي از افراد اطلاق مي‌شود که مرحله‌اي از حيات را با يکديگر آغاز کرده يا پايان داده باشند. گروهي که در يک زمان فارق‌التحصيل مي‌شوند، گروهي که در يک زمان بالنسبه نزديک به هم به دنيا آمده يا ازدواج کرده‌اند (ساروخاني،1375: 107).
در جايي ديگر نسل اينگونه تعريف شده است:
گروهي از افراد که در فاصله زماني معيني به دنيا آمده‌اند و موقعيت‌هاي تاريخي خاص و علايق خاص در سطح فردي و سيستمي، آن‌ها را از هم تفکيک مي‌کند (بيکر،1377: 118).

تفاوت نسلي:
اصطلاح تفاوت نسلي به معناي اختلافي طبيعي در باورها، ارزش‌ها و هنجارهاي ميان نسل‌ها شناخته مي‌شود. اين مفهوم بيش از هر چيز اشاره به جنبه‌هاي روان‌شناختي هر نسل دارد که همواره وجود دارد و در شکل عدم انطباق کامل جوانب رفتاري، اخلاقي، رواني و اجتماعي کنش‌هاي نسل جديد در مقابل نسل قبلي مشاهده مي‌شود (اسپاک،259:1364).

شکاف نسلي:
در فرهنگ آکسفورد، اين مفهوم بعنوان اختلافي در نگرش يا رفتار جوانان و افراد سالمندتر تعريف شده که موجب عدم فهم متقابل آنان از يکديگر مي‌شود و فرهنگ وبستر نيز، آن‌ را به عنوان اختلاف گسترده در خصلت‌ها و نگرش‌هاي ميان نسل‌ها تعريف کرده است (معيدفر،1383: 56).

گسست نسلي:
دورشدن تدريجي دو يا سه نسل پياپي از يکديگر از حيث جغرافيايي، عاطفي، فکري و ارزشي، وضعيت جديدي را ايجاد مي‌کند که اصطلاحاً گسست نسلي ناميده مي‌شود (اسپاک،1364: 259).

پيوند نسلي:
در فرهنگ جامعه‌شناسي، غالباً از واژه همبستگي استفاده شده است نه پيوند. به هر حال همبستگي در ميان جامعه‌شناسان براي اشاره به صف‌بندي نزديک اجزاي يک جمع به موازات اصطلاح رايج‌تر؛ «يگانگي» به کار مي‌رود (گولدر و همکاران،1376: 904).

ارزش‌ها:
الگويي اجتماعي هستند که در حد پذيرش‌شان توسط گروهي از افراد، مبنايي براي ايجاد انتظارات مشترک و معياري براي هدايت و تنظيم رفتار فراهم مي‌کنند (جانسون، 1361: 37).

هنجارها:
اصول و قواعد معيني هستند که از مردم انتظار مي‌رود آن‌ها را رعايت کنند. هنجارها نشان دهنده بايدها و نبايدها در زندگي اجتماعي هستند (گيدنز، 1378: 36؛ اعرابي، 1372: 5).

سنت:
سنت عبارت از پاي‌بندي به آداب و رسوم و اعتقادات مذهبي و فرهنگي (Schwartz, 1998: 99).

مدرنيته:
مدرنيته، در اصطلاح يعني آنچه مطابق روز باشد، به عبارت ديگر يعني همان مد و پيروي از آن (جلالي، 1382: 88).

نگرش:
نوعي آمادگي در فرد است که احساسات و تمايلات خاصي را در وي برانگيخته و فرد را به انجام رفتاري خاص وامي‌دارد (اوپنهايم،1369: 124).
خانواده گسترده:
يک خانواده هسته‌اي که منسوبين مهم ديگر مانند پدر بزرگ، مادر بزرگ، عمه، دايي، عمو، نوه و غيره، بدان افزوده شده است (کوئن، 1381: 196).

خانواده هسته‌اي:
واحد خانوادگي مرکب از شوهر، زن و فرزندان که در بعضي موارد به آن خانواده زن و شوهري نيز گفته مي‌شود (همان: 196).

ارزش‌هاي مشترک:
انگاره‌هاي جمعي در يک فرهنگ هستند. که مشخص مي‌کنند چه چيز خوب، خواستني و صحيح مي‌باشد و چه چيز بد، ناخواستني و نادرست است. بنابراين ارزش‌ها به مثابه آرمان، هدف يا حقيقت دربردارنده عنصري از مطلوبيت و يک جزء اخلاقي است که اشکال متفاوت رفتار بشري و اهدافي را متمايز مي‌سازد که انسان‌ها براي آن اهداف و رفتارهاي بهتر يا بدتر و پديرفتني و نپذيرفتني تلاش مي‌کنند (وثوقي و نيک‌خلق، 1380: 145، باستاني، 1388: 10).

جهاني‌شدن:
مفهوم جهاني‌شدن، فرو‌گذاردن جانب فرهنگ‌ها، هويت‌ها و سنت‌هاي ملي و مذهب و به درهم فشرده‌شدن جهان و هم تراکم آگاهي نسبت به جهان به عنوان يک کل دلالت دارد (رابرتسون، 1385: 35).

جامعه‌پذيري:
فرايند کنش متقابل اجتماعي که فرد در طول آن، شيوه‌هاي معمول زندگي در جامعه خود را دروني مي‌سازد و کسب شخصيت مي‌کند (کوئن، 1381: 127).

بررسی و نقد تئوری های جامعه‌شناختی در حوزه شکاف بین نسلی
تئوری کارکردگرايي دورکيم
اميل دورکيم (1916ـ1858) در رساله دکتري خود با عنوان تقسيم کار در جامعه با استفاده از کارکردگرايي تکاملي شالوده‌هاي متحول شده همبستگي اجتماعي را بررسي کرده است. وي نشان داده است که خصايص مميزه جوامع ساده و جوامع صنعتي را انواع متفاوت همبستگي تشکيل مي‌دهند. در جوامع ساده، مردم به هم شبيه‌ترند و وظايف يکساني انجام مي‌دهند. نتيجه اين وضع، همبستگي مکانيکي است. در جوامع صنعتي، برعکس تقسيم کار و همبستگي ارگانيک به چشم مي‌خورد. دورکيم معتقد بود که در شرايط همبستگي مکانيکي، مردم متمايل‌اند مانند هم بينديشند؛ چرا که همه آن‌ها کار يکساني را انجام مي‌دهند. در اين جامعه گذشت و اغماض چنداني براي انحراف وجود ندارد و هنجار حاکم همرنگي با جماعت است. در شرايط همبستگي ارگانيک اما، مداراي بيشتري نسبت به تفاوت‌ها و اختلافات ديده مي‌شود. اين مدارا نتيجه تنوعي است که از تقسيم کار گسترش يافته برمي‌خيزد.
به عقيده دورکيم تکامل جوامع در طول زمان باعث دسته‌بندي فعاليت‌هاي مختلف فردي در نهادهاي مختلفي که در کار خود تخصص دارند، مي‌شود. در نتيجه جامعه به لحاظ ساختاري و کارکردي دستخوش دگرگوني و تفکيک مي‌شود. افراد و نهادها بر اساس تمايزها و ناهمساني مکمل که آنان را به شکلي متقابل به يکديگر وابسته مي‌کند، به يکديگر مرتبط مي‌شوند. وجدان جمعي ضعيف‌تر مي‌شود و حالت انتزاعي‌تر پيدا مي‌کند و امکان رشد فرديت و آزادي را فراهم مي‌سازد (استونز، 1379: 79).
در واقع دورکيم ضمن اشاره به انتقال انسجام از مکانيکي به ارگانيکي، آثار آن را به صورت بروز بي‌هنجاري، اختلال و نابساماني در روابط، قواعد و ارزش‌هاي اجتماعي بررسي مي‌کند.
وي با نگاهي گذرا به تاريخ نشان داد که چگونه با گذار به جامعه ارگانيکي امکانات تاز‌ه‌اي براي آزادي پديد مي‌آيد، وجدان جمعي ضعيف مي‌شود، فرديت افراد رشد مي‌يابد و اختلال و نابساماني در قواعد و ارزش‌ها شايع مي‌گردد. هرچند که دورکيم مستقيما به مساله نسل و شکاف نسل‌ها اشاره نکرده، اما آن را در قالب تقسيم کار اجتماعي و آثاري که اين پديده بر روي جامعه و روابط انساني گذاشته به صورت غير‌مستقيم بررسي مي‌کند.
تئوری ساختي ـ کارکردي پارسنز
تالکوت پارسنز (1979- 1902)، پيشرو نظريه‌پردازي ساختي ـ کارکردي جامعه‌شناسي ايالات متحده امريکا به تأثير رعايت ارزش‌ها و هنجارها به منظور برقراري نظم اجتماعي اشاره کرده است. وي مي‌گويد: «نظم اجتماعي از قاعده‌هايي است که بر سود شخصي نظارت دارد و از توسعه نظام‌هاي ارزشي مشترک شيوه‌هاي معناداري را در اختيار فرد قرار مي‌دهد تا از ميان مجموعه‌اي از کردارها، کردار مناسب را انتخاب کند.» (استونز، 1379: 154).
پارسنز براي حفظ نظم اجتماعي اهميت فوق‌العاده‌اي قائل بود. وي تأکيد خاصي بر دروني‌کردن هنجارها و ارزش‌هايي که از سوي جامعه تعيين مي‌شود، دارد. در نظر او نظام اجتماعي به گونه‌اي عمل مي‌کند که نيازهاي کارکردي تأمين گردد و وحدت نظام اجتماعي حفظ شود. بنابراين در نظريات پارسنز دو نکته مشهود است:
ـ نظام فرهنگي و تأثير آن بر رفتار فرد
ـ نيازهاي کارکردي در کل نظام اجتماعي.
به همين دليل نظام آموزش و پرورش نهادي است که افراد را در پذيرفتن نظم موجود ياري مي‌دهد و نهايتاً منجر به کارکرد بهتر جامعه مي‌شود و در همان حال، خود نيز به سازمان اقتصادي و سياسي جامعه وابسته است (توسلي، 1369: 178).
پارسنز پديده شکاف نسلي را در مجموعه نظريه کنشي خود به صورت غيرمستقيم بررسي کرده است. بر اساس نظريه وي در عملي که از فرد سرمي‌زند و او آن را کنش مي‌نامد، سه عنصر شامل نظام فرهنگي، نظام رفتاري نظام شخصيتي وجود دارد. اين سه نظام محيط‌هاي درون کنشي نظام اجتماعي هستند. خاصيت کنش، معني‌دار و ارادي بودن آن است و داراي جنبه نظام مند نيست. اين کنش داراي ابعاد انساني و اجتماعي است. اولين مرجع کنش فرد، نظام رفتاري است که در واقع رابطه بين انسان و محيط است که از طريق حواس صورت مي‌پذيرد. در اين قسمت انسان با حيوان مشترک است و کارکرد اين نظام، ايجاد وضعيتي مناسب براي انطباق با محيط است. اين انطباق در حيوانات با تغيير ارگانيسمي همراه است، حال اينکه در انسان‌ها به يک روند اجتماعي تبديل مي‌شود و بعد فرهنگي مي‌يابد و برتر از رفتار، تبديل به کنشي معني‌دار مي‌گردد. در نظر پارسنز نظام فرهنگي داراي سه جزء است: باورها و عقايد، هنجارها (ستار، 1388: 256).
اين اجزاء در طول گذشت زمان در جامعه شکل مي‌گيرد و از نسلي به نسل ديگر مي‌رسند. در واقع ارگانيسم در فرايند تعامل با نظام فرهنگي، بخشي از موارد سه‌گانه فوق را درنظر گرفته و آنان را دروني مي‌کند. به اين اعتبار، شخصيت آدمي که در آن مجموعه‌اي از عقايد، باورها، انديشه‌ها و هنجارها وجود دارد محصول رابطه ارگانيسم با نظام فرهنگي است (همان: 257).
پارسنز در مدل سيبرنتيکي خويش طيف دروني‌شدن هنجارها و ارزش‌ها را به عنوان عناصر فرهنگي نشان مي‌دهد که هرچه فرد ارزش‌ها را بيشتر دروني کرده باشد، احتمال اقدام او به کنشي که انحراف ناميده مي‌شود، کمتر است و برعکس. سازمان‌ها و نهادهاي درون جامعه ابزارهاي دروني کردن الگوهاي فرهنگي در ميان کنشکران محسوب مي‌شوند. چنانچه فرهنگي قادر نباشد نيازها و مطالبات فرد را پاسخ گويد، فرد فرهنگ ديگري را که در بازار مبادله موجود است بر مي‌گزيند و به آن گرايش پيدا مي‌کند (ايمان و عباسي، 1386: 120).
بدين ترتيب ملاحظه مي‌شود که از ديدگاه ساختي ـ کارکردي پارسنز، کنشگر (جوان) در متني قرار مي‌گيرد که شامل نهادها، هنجارها و ارزش‌ها، نمادها و ديگر کنشگران مي‌شود و از آنجايي که فرد در خلأ زندگي نمي‌کند بلکه با وضعيت و محيط اطرافش در ارتباط و تعامل مي‌باشد، هر گونه عاملي که سبب اختلال با ديگر کنشگران اطراف شخص شود يا هر گونه عاملي که موجب انتقال ناقص هنجارها و ارزش‌هاي مندرج در نظام فرهنگي شود، موجبات سرگرداني و حيراني کنشگر مي‌شود و در نهايت به ايجاد فاصله اجتماعي و فقدان تفاهم ميان کنشگر و ديگر کنشگران (والدين، سياستمداران، مسئولان ذي‌ربط آموزش و پرورش و گروه‌هاي همسالان) و در نهايت منجر به ايجاد شکاف ميان نسل‌هاي مختلف مي‌شود.
تئوری گذار از سنت به تجدد زيمل
گئورگ زيمل (1918ـ 1858) استدلال مي‌کرد که انسان‌ها از دوران کودکي بسياري از ارزش‌هاي اجتماعي را فرا مي‌گيرند و آن‌ها را دروني مي‌کنند ولي با تغيير و تحولات همه روزه و سرعت آن، در دروني‌کردن ارزش‌هاي اجتماعي، فرد را دچار مشکل مي‌کنند. اجتماعي‌شدن فراگردي است که انسان‌ها ارزش‌ها، هنجارها و نگرش‌هاي خود را از طريق خانواده، مدرسه و رسانه‌ها، دروني مي‌کنند. در جوامع سنتي پيشين انسان نوعاً در يک رشته محدودي از حلقه‌هاي اجتماعي به نسبت کوچک زندگي مي‌کرد. چنين حلقه‌هايي از گروه‌هاي خويشاوندي، خانواده و اصناف گرفته تا شهر و دهکده‌ها به شدت رفتار و عملکرد فرد را در قبضه خودشان قرار داده و تمامي شخصيت او را تحت تعقيب خودشان داشتند (به نقل از کوزر، 1373: 263).
امروزه با پيشرفت و توسعه جوامع در کنار نهاد خانواده بعنوان اولين نهاد جامعه‌پذير‌کننده، نهادهاي ديگري نيز ظهور کردند که همانند خانواده به تربيت و اجتماعي‌کردن نسل جديد مي‌پردازند. در جوامع پيشين خانواده نقش آموزش را بر عهده داشت اما در جوامع امروزي به دليل دگرگوني‌هاي اجتماعي، ارزش‌ها، هنجارها و انتقال آن‌ها از نسلي به نسل ديگر توسط نهاد آموزش و پرورش و رسانه‌هاي جمعي صورت مي‌گيرد. اصل سازماني در جهان نوين با اصل سازماني جوامع پيشين تفاوت بنيادي کرده است. يک فرد، عضو بسياري حلقه‌هاي به خوبي مشخص است. اما هيچ يک از اين حلقه‌ها تمام شخصيت او را در بر نمي‌گيرند و بر او نظارت تام ندارند. تعداد حلقه‌هاي متفاوتي که افراد در آن مي‌پويند، يکي از نشانگان تحول فرهنگي است (يعقوبي، 1388: 182).
به عقيده زيمل زمانيکه عضويت در يک يا چند حلقه اجتماعي جاي خود را به يک جايگاه اجتماعي در شبکه‌اي از حلقه‌هاي گوناگون اجتماعي دهد، شخصيت فرد دگرگون مي‌شود. در اين حالت شخصيت فرد از طريق اشتراک در حلقه‌هاي گوناگون، به شدت انشعاب پيدا مي‌کند. براي مثال در جوامع پيشين، وابستگي مکاني يا خويشاوندي تعيين‌کننده تعلق مذهبي بود و يک فرد نمي‌توانست با افرادي هم‌زيستي کند که در اصول و عقايد مذهبي با او اشتراک نداشتند. زيرا اشتراک مذهبي با اشتراک محلي يا خويشاوندي منطبق بود. بر عکس در جهان نوين اينگونه تعلق‌ها جدا از همديگرند و انفراد بيشتر است. وابستگي چند‌گانه به حلقه‌هاي اجتماعي به خود‌آگاهي بيشتر مي‌انجامد. همين که فرد از چيرگي حلقه کوچکي که شخصيتش را در چهارچوب محدوده‌هايش اسير مي‌سازد رهايي مي‌يابد، از يک نوع ادراک رهايي آگاه مي‌شود. انشعاب تعلق گروهي يک نوع احساس منحصر به فرد بودن و آزادي را بيدار مي‌سازد. وجود حلقه‌هاي اجتماعي، پيش شرط فردگرايي است، به اين لحاظ نه‌تنها انسان‌ها نسبت به يکديگر ناهمانند مي‌شوند، بلکه فرصت آن را مي‌يابند که در زمينه‌هاي اجتماعي گوناگون بدون زحمت حرکت کنند (به نقل از کوزر، 1373: 265).
نظريات گئورگ زيمل را مي‌توان تبيين‌کننده رشد فردگرايي در دنياي جديد دانست. فردگرايي رو به تزايد در نسل جديد سبب بوجود آمدن اخلاقيات و ارزش‌هايي مي‌شود که تمام عرصه‌هاي زندگي، از جمله ملاک‌ها و معيارهاي انتخاب را براي نسل جوان متمايز از نسل گذشته مي‌نمايد. تحت تأثير اين فردگرايي گروه مرجع در نسل جوان نيز داراي تفاوت‌هايي با نسل‌هاي قبل مي‌شود.
تئوری ساختاري ـ تاريخي مانهايم
کارل مانهايم جامعه‌شناس مجاري (1947ـ1893) که از وي بعنوان آغازگر مباحث نظري پيرامون نسل نام برده مي‌شود، نسل را شامل افرادي مي‌داند که موقعيت مشترکي در فراگرد تاريخي و اجتماعي دارند و آن‌ها را به يک شيوه تفکر و تجربه خاص و يک نوع کنش تاريخي ويژه اين موقعيت متمايل مي‌کند (به نقل از کوزر، 1373: 569).
مانهايم بيشتر به تجربه نسلي تکيه مي‌کند و معتقد است که هر نسلي داراي تجربيات متفاوت از نسل قبل خود مي‌باشد (مثل کساني که در يک دوره جنگ مي‌کنند) که هر چند در طبقات مختلف هستند و آگاهي‌هاي مختلفي دارند ولي رويکرد و موضع‌گيري مشترکي دارند که از تجربه مشترک آن نسل حاصل مي‌شود. وي بين همزيست‌ها (آن‌هايي که در يک زمان زندگي مي‌کنند) و هم‌زمان‌ها (آن‌هايي که هم سن هستند) تمايز قائل مي‌شود. هم‌زمان‌ها، چيزي که او از آن تحت عنوان واحد نسلي ياد مي‌کند داراي ويژگي زير هستند:
1ـ داراي محل مشترک در جريان اجتماعي و تاريخي هستند.اين موقعيت تعيين‌کننده حوزه کسب تجربه ممکن با توجه به شرايط است، مثلاً يک گروه سني از افراد که دوره يک جنگ را سپري مي‌کنند.
2ـ سرنوشت و علقه مشترک يا واحد بر اساس تجربه مشترک دارند.
3ـ داراي هويت واحد بر اساس تجربه مشترک هستند (مانهايم، 1380: 79).
البته از نظر مانهايم نسل‌هاي جديد هميشه آغازگر خودآگاهي ريشه‌اي و متمايز از نسل‌هاي پيشين نيستند بلکه گسست نسلي عمدتاً در پي دوراني از تغييرات فرهنگي سريع ايجاد مي‌شود. در چنين دوراني است که دسته‌هاي نسبتاً بزرگي از افراد به عنوان عاملان تغيير اجتماعي تند با تفسيرهاي سنتي به چالش برخواسته و تفسيرهاي جايگزين را مطرح مي‌کنند (همان: 112).
وي در مقاله معروف «مسأله جامعه‌شناختي نسل‌ها» پيدايش نسل اجتماعي را با تغيير اجتماعي و سرعت آن مرتبط مي‌داند و معتقد است جايي که حوادث تازه کمياب و تغيير کند است، اساساً يک نسل مجزا ظاهر نمي‌شود، بلکه فقط هنگامي که در جايي چنين حوادثي زياد و سريع رخ مي‌دهند، به طوري که يک گروه نسلي بر حسب آگاهي تاريخي ـ اجتماعي خود متمايز مي‌شوند از يک نسل حقيقي مي‌توان سخن گفت (مانهايم، 1373: 477).
در واقع مي‌توان گفت که در فرمول‌بندي مانهايم از نسل‌هاي تاريخي، عوامل منش جمعي، حوادث چرخه حيات و وقايع اجتماعي ـ تاريخي به همديگر مي‌پيوندند. در اين رويکرد، شکل‌گيري نسل اجتماعي، صرفاً نتيجه مشابهت افراد در تاريخ تولد نبوده، بلکه بنا به تعبير سي رايت ميلز (1959) ايده مانهايمي نسل تاريخي بايستي برحسب تقاطع بيوگرافيکي و تاريخ، يا تعامل حوادث چرخه حيات فردي با شرايط و حوادث حيات اجتماعي و تاريخي، درک شود (Dassbach, 1995: 6).
مانهايم با عمده کردن نظريه «تعين وجودي معرفت» به تبيين مسأله شکاف نسلي در زمينه نگرش‌ها و گرايش‌هاي گوناگون دو نسل مي‌پردازد. وي معتقد است که واقعيت تعلق داشتن به يک طبقه و يک نسل و يا گروه سني به افراد متعلق به اين مقولات، موقعيت مشترکي در فراگرد تاريخي و اجتماعي مي‌دهد. پهنه تجربه بالقوه آن‌ها را به صورت خاص محدود مي‌سازد و آن‌ها را به يک نوع شيوه فکري و تجربه خالص و يک نوع کنش تاريخي ويژه اين موقعيت متمايل مي‌کند (مانهايم، 1952: 291). به عقيده مانهايم حتي درون يک نسل نيز خرده گروه‌ها (يا واحدهاي نسلي) مي‌توانند شکل بگيرند. اين خرده گروه‌ها از يکديگر متفاوت‌اند و حتي ممکن است که نسبت به هم حالت خصومت‌آميز داشته باشند. وي معتقد است که جوانان با وجود داشتن پهنه ديد يکسان، داراي نگرش‌هاي متفاوتي هم هستند. به نظر وي گرچه جواناني را که با مسائل تاريخي مشترکي روبرو هستند مي‌توان متعلق به يک نسل دانست، اما خرده گروه‌هايي که درون يک نسل در مورد مصالح مشترکشان به شيوه‌هاي گوناگون و خاص عمل مي‌کنند، واحدهاي  نسلي جداگانه‌اي به شمار مي‌آيند. براي نمونه هيپي‌ها و فعالان چپ جديد را مي‌توان به واحدهاي نسلي متفاوت متعلق دانست که به يک انگيزه تاريخي مشترک به شيوه‌هاي گوناگون واکنش نشان مي‌دهند. آن‌ها با پهنه ديدي يکسان، ولي با نگرشي متفاوت به جهان مي‌نگرند (به نقل از کوزر، 1373: 569).
در مجموع کندوکاو در منابع موجود حاکي از آن است که نمي‌توان نظريه مانهايم را نظريه‌اي نظام يافته که سازوکارهاي دقيق پيدايش شکاف نسلي را بررسي کرده دانست و اساساً نظريه وي يک نظريه قياسي است. در واقع مي‌توان گفت که نظريه وي کلي و عام است و نمي‌توان از اين نظريه در باب شکاف نسل‌ها استفاده نمود. زيرا مانهايم دقيقاً به ما نمي‌گويد که چرا در ميان يک نسل، دو گونه نگرش مجزا نسبت به يک پديده واحد و مشترک مي‌گيرد. اينکه علت اصلي اين تفاوت‌ها در چيست و چرا اينگونه است مانهايم بي‌توجه است. اگر بر اساس نظريه مانهايم تفاوت نگرش‌هاي ميان دو نسل را امري طبيعي و تاريخي بدانيم، اين تنها شرط لازم براي تبيين مسأله شکاف بين نسلي است و شرط کافي نيست، بلکه شرط کافي تعليل و توجيه اين تفاوت‌هاست.
تئوری تکامل روابط بين نسلي کلمن
جيمز کلمن (1995ـ 1926) يک الگوي تکاملي ارائه داده است که براساس آن مي‌توانيم تکامل انواع مختلف روابط بين نسلي را مشاهده کنيم. وي معتقد است که در مرحله اول؛ يعني جامعه روستايي دهقاني، جوانان جذب اقتصاد روستايي مي‌شدند و کودکان نيز به لحاظ جايگاه بالقوه خود به عنوان کارگران خانوار مد نظر قرار مي‌گرفتند. سرمايه‌گذاري مالي در مورد کودکان يا آموزش آن‌ها به ميزان حداقل بود. ويژگي مرحله دوم، دستمزدهاي تبادلي خانوادگي براي کالاهاي مصرفي در يک اقتصاد صنعتي بود. در اين مرحله، کودک ديگر به عنوان يک کارگر تلقي نمي‌شود و خانواده به تدريج کودک را به مثابه سرمايه‌گذاري براي آينده و منبعي دراز مدت از تحرک اجتماعي در نظر مي‌گيرد. انگيزه قومي براي سرمايه‌گذاري در زمينه آموزش کودک وجود دارد. اين وضع در مورد خانواده‌هاي طبقه متوسط شهري و جديداً در حال تحرک اجتماعي صعودي، صادق است. مرحله سوم، يعني جامعه پساصنعتي مرحله‌اي است که طي آن خانواده‌ها اطمينان ندارند که آيا آموزش منجر به يک شغل بهتر خواهد شد يا خير؟ کارکردهاي اقتصادي و اجتماعي خانواده به ساير نهادها واگذار مي‌شود (قنبري، 1388: 3).
به عقيده کلمن اکنون جريان‌هاي جديد در تشکيل خانواده مثل خانوارهاي تک‌نفره، زندگي مشترک بدون ازدواج و . . . شکل گرفته است که سبب شکنندگي فزاينده پيوندهاي خانوادگي شده و در واقع تيپ‌هاي جديدي از روابط نسل‌ها را شکل داده است که ساختار محکمي ندارند. در حالي که نظريه‌هاي آلماني و اروپايي بر انعطاف‌پذيرترشدن هرچه بيشتر روابط خانوادگي و نقش خانوادگي والدين و فرزندان تأکيد دارند ولي حوزه‌هاي نظري آمريکا و بريتانيا بر گرايش‌هاي پسامدرن در روابط خانوادگي تأکيد مي‌کنند. در اين کشورها به دليل عقب‌نشيني از الگوهاي رفاهي مداخله‌گر در امور جوانان مانند فردي‌شدن و خصوصي‌شدن، مشکلات، مرتبط با انتقال‌هاي خانوادگي است. کلمن معتقد است که در کشورهاي پساکمونيستي سنت‌هاي قوي همبستگي خانوادگي به ويژه بين نسل‌ها باعث مي‌شود آن‌ها بيشتر به سمت راه‌حل‌هاي خانوادگي روي آورند ولي در اروپاي غربي جوانان به طور فزاينده‌اي روي پاي خود مي‌ايستند (راشکوف، 1995: 186، قنبري، 1388: 4).
تئوری جهان اجتماعي بورديو
جامعه‌شناس فرانسوي پي‌ير بورديو (2002ـ1930) معتقد است که فرد بر اساس ساختمان ذهني منحصر به فرد خود که تحت تأثير محيط اجتماعي او قرار دارد جهان و محيط اجتماعي را مي‌بيند و بر مبناي آن کنش انجام مي‌دهد. طرز نشستن، لباس پوشيدن، سبک زندگي، باورها و نگرش‌ها، تقيدات و پاي‌بندي‌ها، تبعيت از فرهنگ جديد يا سنتي، همه بازتاب ساختمان ذهني اوست. ساختمان ذهني هم ماندگار است و هم انتقال‌پذير، هم جهان اجتماعي را توليد مي‌کند و هم توليد‌شده‌ي جهان اجتماعي است (ريتزر، 1386: 721ـ722).
بورديو مسأله نسل، روابط نسلي و تضاد و تقابل ميان نسل‌هاي مختلف در عرصه‌هاي اجتماعي، نظير دانشگاه، سياست، ادبيات، هنر و غيره را پي‌گيري و تحليل نموده است. وي چالش‌هاي بين نسلي را همانند ساير تعارضات اجتماعي، مستقل از طبقه و نظام قشربندي اجتماعي يا به تعبير او نظام‌هاي سلطه و نابرابري در عرصه‌هاي مختلف، نمي‌داند و در چهارچوب نابرابري و تضاد اجتماعي به تحليل روابط و تعارضات نسلي در ابعاد اجتماعي، اقتصادي، فکري و فرهنگي مي‌پردازد (به نقل از توکل و قاضي‌نژاد، 1385: 106).
به عقيده بورديو در شرايط کنوني، شکاف ميان نسل‌ها، شکافي افقي بوده و در عرصه‌ها و ميدان‌هاي مختلف اجتماعي، اعم از نهادي و غير‌نهادي، رويارويي بين جوانان و افراد مسن عملاً حاکي از تعارض ميان افرادي با مواضع گوناگون قدرت و ثروت است. به نظر وي، جوان و پير نه يک امر عيني و واقعي، بلکه يک ساختار اجتماعي هستند که در نتيجه مبارزه بين پير و جوان در ميدان‌هاي مختلف اجتماعي به وجود مي‌آيد (همان: 107).
در نظر بورديو تمايلات نسل‌هاي پي‌درپي، والدين و فرزندان در رابطه با وضعيت‌هاي متفاوت در ساخت توزيع امکانات و شانس‌هاي نسلي در رسيدن به وضعيت‌هاي مطلوب، به وجود مي‌آيد. يعني آنچه زماني براي والدين امتيازي خارق‌العاده به حساب مي‌آمد، امروزه براي فرزندان با توجه به آمار، امري پيش پا افتاده است؛ مثلاً در دوره‌اي که والدين بيست ساله بودند، فقط يک هزارم افراد هم‌سن و سال و هم طبقه آن‌ها، ماشين داشتند. اما الان داشتن اين وسيله براي همه يک امر بسيار طبيعي است. بنابراين،امروزه بسياري از کشمکش‌هاي بين نسلي در واقع کشمکش‌هايي ميان نظام‌هاي تمايلات بنا بر سنين مختلف است؛ آنچه براي نسل گذشته (والدين) يک دستاورد بزرگ در زندگي تلقي مي‌شد، براي نسل امروز (فرزندان) امتيازي است که از هنگام تولد از آن برخوردار است (بورديو، 1388: 98).
در واقع آنچه که از نظريه بورديو در مورد شکاف نسلي برداشت مي‌شود اين است که نسل‌هاي مختلف هر يک در جهان‌هاي اجتماعي متفاوتي زندگي مي‌کنند و هر يک بر اساس ساختمان ذهني خاص خود که محصول محيط اجتماعي است که در آن به سر مي‌برد، کنش اجتماعي خاصي را انجام مي‌دهد. نقدي که مي‌توان به نظريه نسلي بوريو وارد کرد اين است که وي نيز مانند مانهايم به جاي اينکه به تبيين شکاف نسل‌ها بپردازد با معيارهاي ذهني و برحسب جريان‌ها و حوادث عمده تاريخي و با رويکردي عيني به تبيين تعارضات نسلي مي‌پردازد. وي به مفهوم نسل توجه کرده و درباره آن سخن گفته ولي نظريه نسلي ندارد.
تئوری تحول ارزشي اينگلهارت
در واپسين دهه‌هاي پايان قرن بيستم رونالد اينگلهارت در دو کتاب انقلاب آرام (1977) و تحول فرهنگي در جوامع پيشرفته صنعتي (1994) پديده شکاف بين نسل‌ها را در ممالک پيشرفته غرب مورد بررسي تجربي قرار داد و آن را به خوبي نشان داد. وي در کتاب تحول فرهنگي در جامعه پيشرفته صنعتي بر اين اعتقاد بود که نسل بزرگسال در برابر تغييرات بيشتر مقاومت مي‌کند و تغيير در ميان گروه‌هاي جوان‌تر با سهولت بيشتري صورت مي‌گيرد. بنابراين با تغيير و تحولات اجتماعي تفاوت بين نسلي پديد مي‌آيد که از آن، گاه به تعارض يا شکاف بين نسلي نيز تعبير مي‌شود
وي در دهه هشتاد اين ايده را مطرح کرد که در جوامع صنعتي مواجه با نوعي دگرگوني ارزشي اساسي هستيم. به اين صورت که گرايش نسبت به ارزش‌هاي فرامادي تقويت گرديده و نسل جديد به ارزش‌هاي فرامادي اولويت بيشتري مي‌دهد. وي به تغيير و تحول ارزشي در طي فرآيند جايگزيني نسلي پرداخته است. به اعتقاد وي اولويت ارزشي فرد تحت تأثير محيط اجتماعي ـ اقتصادي که وي در طول سال‌هاي پيش از بلوغ در آن به سر مي‌برده شکل مي‌گيرد و با تغيير شرايط محيطي، اولويت‌هاي ارزشي نسل جوان با نسل قبل متفاوت خواهد شد.
اينگلهارت دو فرض محوري را مبناي کار خود قرار مي‌دهد:
1ـ فرضيه کميابي، ناظر بر اين امر است که اولويت‌هاي فرد بازتاب محيط اجتماعي ـ اقتصادي‌اش است و شخص بيشترين ارزش‌ها را براي آن چيزهايي قائل مي‌شود که عرضه آن‌ها نسبتاً کم است.
2ـ فرضيه اجتماعي‌شدن، که اصل را بر اين قرار مي‌دهد که ارزش‌هاي اساسي فرد به شکل گسترده بازتاب شرايطي است که در طول سال‌هاي قبل از بلوغ وي وجود داشته است (اينگلهارت و آبرامسون، 1378: 62).
به نظر وي در حاليکه فرضيه کميابي دلالت بر اين دارد که رونق و شکوفايي اقتصادي به گسترش ارزش‌هاي فرامادي‌گرايانه مي‌انجامد، فرضيه اجتماعي‌شدن مبين اين است که نه ارزش‌هاي فرد و نه ارزش‌هاي يک جامعه يک شبه تغيير نمي‌کند. برعکس، دگرگوني اساسي ارزش‌ها به تدريج و بيشتر به طرز نامرئي روي مي‌دهد. اين دگرگوني در مقياسي وسيع زماني پديد مي‌آيد که يک نسل جانشين نسلي مسن‌تر در جمعيت بزرگسال يک جامعه مي‌شود (اينگلهارت، 1373: 76). از نظر اينگلهارت، چرخه زندگي (اينکه هر گروه سني بنا به اقتضائات روان‌شناختي آن دوران ارزش‌هاي گوناگوني دارد و افراد با وارد شدن به آن دوران، آن ارزش‌ها را به خود مي‌گيرند) تأثير اساسي روي تفاوت ارزش‌ها ندارد بلکه يکي از مؤلفه‌هاي اصلي دگرگوني ارزشي جايگزيني نسلي است، يعني نسلي که بعد از جنگ جهاني دوم دوران بلوغ خود را مي‌گذراند، در اثر توسعه و تحولات اقتصادي، دوراني از ثبات اقتصادي و وفور کالاهاي مادي را تجربه نمود و بنابراين ارزش‌هاي غير‌مادي براي آن‌ها اولويت بيشتري پيدا کرد. اينگلهارت تأثير نهادهاي فرهنگي را در اين دگرگوني چندان زياد نمي‌بيند (همان: 115).
اينگلهارت در کار خود حضور مجموعه‌اي از تغييرات در سطح نظام را عامل تغييرات در سطح فردي و به همين ترتيب پيامدهايي براي نظام مي‌داند. وي تغييرات در سطح سيستم را توسعه اقتصادي و فناوري، ارضاي نيازهاي طبيعي به نسبت وسيعي از جمعيت، افزايش سطح تحصيلات، تجارب متفاوت گروه‌هاي سني مثل فقدان جنگ و گسترش ارتباطات جمعي، نفوذ رسانه‌هاي جمعي و افزايش تحرک جغرافيايي مي‌داند (همان: 5).
فرآيند مدرنيزاسيون باعث انتقال عميق نگرش‌ها، عقايد و رفتار که انتقال اجزاي فرهنگي است، مي‌شود. به عقيده اينگلهارت مدرنيزاسيون تحول فرهنگي بسيار وسيعي در فرهنگ معاصر غرب به وجود آورده است. همچنين وي معتقد است که خيزش سطوح توسعه اقتصادي، سطوح بالاتر آموزش، اشاعه رسانه‌هاي جمعي و برخاستن دولت رفاه منجر به تغيير در مهم‌ترين ارزش‌ها مي‌شود (خالقي‌فر، 1381: 104ـ 103).
در نظريه اينگلهارت، مفهوم کانوني مدرنيزاسيون اين است که صنعتي‌شدن مجموعه‌اي از نتايج اجتماعي و فرهنگي را به همراه دارد که موجب افزايش سطح تحصيلات و تغيير نقش‌هاي جنسي مي‌گردد. صنعتي‌شدن بر اغلب عناصر ديگر جامعه تأثير مي‌گذارد. اين نظريه مي‌گويد که صنعتي‌شدن پيامد‌هاي مختلفي از جمله در حوزه فرهنگي (تفاوت بين نسلي) داشته است. تغيير از جامعه ماقبل صنعتي به صنعتي سبب تغييراتي در تجربه افراد و ديدگاه آنان شده است. پيدايش جامعه فراصنعتي، محرک پيدايش و گسترش  ديدگاه‌هاي جهاني مي‌گردد. افزايش تحصيلات رسمي افراد و تجارب شغلي آنها به افراد کمک مي‌کند که استعدادهايشان را جهت تصميم‌گيري مستقل افزايش دهند. بنابراين، پيدايش جامعه فراصنعتي منجر به افزايش و تأکيد بيشتر بر خود ابزاري مي‌گردد (يوسفي، 1383: 44).
اينگلهارت کاميابي اجتماعي ـ اقتصادي افزايش يافته را علت اصلي تغيير ارزش در جوامع غربي مي‌داند و در اين باره مي‌گويد: کاميابي اقتصادي افزايش يافته منجر به برآورده شدن بهتر نيازهاي بنياني در سال‌هاي شکل‌گيري افراد مي‌شود (سال‌هاي آخر نوجواني) که به نوبه خود منجر به ارزش‌هاي ماترياليست کمتر از نسلي به نسل ديگر مي‌شود. بر اين مبنا اينگلهارت به تأثير قشربندي اجتماعي توجه مي‌کند. در اين منظر خانواده‌هاي ثروتمند به نظر مي‌رسد جوانان ماترياليست کمتري را نسبت به خانواده‌هاي فقير پرورش مي‌دهند (همان: 45).
اينگلهارت و آبرامسون در نظريه تغيير ازرش بين نسل‌ها به افزايش سطح تحصيلات که خود يکي از مؤلفه‌هاي مدرنيزاسيون است، تأکيد مي‌کنند (اينگلهارت، 1999). همچنين اينگلهارت يکي از عوامل تأثيرگذار بر شکاف ارزش‌هاي نسل‌ها را جهاني‌شدن ارتباطات مي‌داند. وي مي‌گويد مي‌بينيم که جوانان در سراسر جهان لباس‌هاي جين مي‌پوشند و به موسيقي پاپ گوش مي‌دهند، اما کمتر تفاوت‌هاي ارزشي آشکار است (خالقي فر، 1381: 114).
بر اساس يافته‌هاي اينگلهارت اعتماد به يکديگر همانند رضايت خانوادگي و خوشبختي با سطوح بالاي توسعه اقتصادي متناسب است. رضايت از زندگي، رضايت سياسي، اعتماد به يکديگر، ميزان زياد بحث سياسي و حمايت از نظم اجتماعي موجود همه به همراه هم هستند، آن‌ها نشانه‌هاي نگرش‌هاي مثبت را نسبت به جهاني که در آن زندگي مي‌کنند، تشکيل مي‌دهند. از نظر اينگلهارت سطوح نسبتاً پايين انتشار رضايت و اعتماد موجب مي‌شود که شخص به احتمال زياد نظام سياسي موجود را نپذيرد (همان: 134).
تئوری تعارض سنت و تجدد گيدنز
آنتوني گيدنز (1938) جامعه‌شناس انگليسي تعريف خاصي از نسل ارائه داده است. وي نسل را همچون هم‌دوره‌اي‌هاي اجتماعي که در طول زمان ترسيم شده‌اند، در نظر مي‌گيرد (آزاد ارمکي، 1386: 30). از اينرو تفاوت نسلي يعني نسل حاضر با نسل ديروز از نظر آرمان‌ها، ارزش‌ها، گرايش‌ها و باورداشت‌ها، اعتقادات، سبک زندگي و غيره با هم متفاوت مي‌باشند.
گيدنز منشأ دگرگوني فرهنگي را تضاد بين سنت و مدرنيته و به تبع تقابل بين اختيار و خطرپذيري مي‌بيند. به عقيده وي ويژگي مدرنيته «پويايي»، «تأثير جهان‌گستر»، و «تغيير دائمي رسوم سنتي» است. مدرنيته سبب مي‌شود که افراد هر چه بيشتر از قيد انتخاب‌هايي که معمولاً سنت در اختيار آن‌ها قرار مي‌دهد رها شوند. بدين ترتيب فرد در مقابل طيف متنوعي از انتخاب‌هاي ممکن قرار مي‌گيرد (فاضلي، 1382: 65).
به نظر گيدنز اختلاف بين نسل‌ها در واقع نوعي به حساب آوردن زمان در جامعه مدرن است. هر نسلي در واقع نوعي به حساب آوردن تيره‌اي از آدميان است که زندگي فردي را در مقطعي از زندگي‌هاي گروهي جاي مي‌دهد. با اين حال در عصر جديد، مفهوم نسل رفته رفته فقط در برابر پس‌زمينه‌اي از زمان استاندارد شده معني پيدا مي‌کند، به عبارت ديگر ما اينک فقط از نسل دهه پنجاه يا نسل شصت قرن حاضر و غيره سخن مي‌گوييم. توالي زماني به اين معنا ديگر چندان شباهتي به فرايندهاي انتقال گروهي در اعصار گذشته ندارد. در جوامع سنتي دوره زندگي علاوه بر معناي صريح خود دلالت‌هاي تکويني ديگري نيز دارد که به خصوص مفهوم «از نو شروع کردن» از آن استنباط مي‌شود. زيرا هر نسل به ميزان قابل ملاحظه‌اي شيوه‌هاي زندگي پيشينيان خود را از نو کشف مي‌کند و از نو مورد عمل قرار مي‌دهد. در عصر جديد از نو شروع کردن مفهوم خود را تا حد زيادي از دست مي‌دهد. زيرا تکرار روش‌هاي گذشته تنها در صورتي تحقق مي‌يابد که آن روش‌ها به طور بازتابي قابل توجه باشند (گيدنز، 1379: 207).
گيدنز در اينجا علاوه بر عنصر زمان به فرار بودن جامعه به عنوان ويژگي جوامع متجدد و نيز نوعي مرخص‌شدن از گذشته توجه دارد. نکته قابل تأمل در انديشه گيدنز در اين ايده است که نسل جديد به لحاظ اخلاقي نسبت به نسل قبلي دچار مشکل شده است. وي در پاسخ به اين پرسش که آيا شاهد ظهور يک نسل «من» خواهيم بود که ارزش‌هاي مشترک و علايق عمومي را نابود مي‌کنند و در آن‌ها فردگرايي مفرط و شديد وجود خواهد داشت، عنوان مي‌کند که نسل «من» توصيف گمراه‌کننده‌اي از فردگرايي جديد است که نشانه‌اي از يک روند فساد اخلاقي به دست نمي‌دهد؛ در واقع برعکس، بررسي‌ها نشان مي‌دهند که نسل‌هاي جوان امروز نسبت به نسل‌هاي پيشين به مسائل اخلاقي بسيار بيشتر حساس هستند. اما آن‌ها اين ارزش‌ها را به سنت ربط نمي‌دهند يا شکل‌هاي سنتي اقتدار را به مثابه عامل تعيين‌کننده هنجارهاي شيوه زندگي نمي‌پذيرند. به عقيده وي به جاي اينکه به دوره خودمان بعنوان يک عصر انحطاط اخلاقي بنگريم، منطقي است که آن را به عنوان يک عصر انتقال اخلاقي در نظر بگيريم (گيدنز،1378: 42ـ43).
بررسي دقيق نظريه گيدنز درباره نسل حاکي از آن است که وي شکاف و تعارض بين نسلي را کاملا رد مي‌کند و بيشتر توجه خود را به تفاوت بين نسل‌ها معطوف مي‌کند. وي با وجود توجه به مفهوم نسل ديدگاه نسلي نداشته و به تفاوت بين نسل‌ها به ديد مثبت مي‌نگرد. اين بدان معناست که وي تفاوت ميان نسل‌ها را يک امر طبيعي مي‌داند که به دنبال تغييرات و دگرگوني‌هاي ساختاري به وجود آمده در جامعه نمود پيدا مي‌کند. وي حتي از اين نيز پا فراتر گذاشته و دگرگوني‌هاي بوجود آمده در هنجارها و نگرش‌هاي نسل‌هاي جديد را نشانه تحول و اعتلاي فرهنگي جامعه مي‌داند.
تئوری تناقض در پرورش اجتماعي اوليه و ثانويه برگر و لاکمن
پيتر برگر (1929) و تامس لاکمن (1927) در حوزه جامعه‌شناسي شناخت اين ايده را مطرح نموده‌اند. به عقيده اين دو جامعه‌شناس يکي از علل پرورش اجتماعي ناموفق، وجود تناقض در پرورش اجتماعي اوليه و ثانويه است، و اين امر زماني به ظهور مي‌رسد که اختلاف‌هايي بين پرورش اجتماعي اوليه و ثانويه وجود داشته باشد. وحدت پرورش اجتماعي اوليه محفوظ مي‌ماند، اما در پرورش اجتماعي ثانويه، واقعيت‌ها و هويت‌هاي نوع ديگر به عنوان شقوق انتخاب ذهني ظاهر مي‌شوند. البته اين شقوق انتخاب را بافت اجتماعي ـ ساختاري فرد محدود مي‌سازد.
زماني که پرورش اجتماعي ثانوي تا بدان حد تفکيک شده باشد که در آن عدم انطباق ذهني از «جايگاه مناسب آدمي» در جامعه امکان‌پذير شود، و در عين حال ساختار اجتماعي به تحقق هويتي که از لحاظ ذهني انتخاب شده است مجال کافي ندهد، اتفاق جالب توجهي روي مي‌دهد. اين هويت انتخاب شده ذهني به صورت هويتي تخيلي در مي‌آيد و در آگاهي فرد در حکم «خود واقعي» او عينيت مي‌يابد. بديهي است که توزيع وسيع‌تر اين پديده به هر ميزان، تنش‌ها و ناآرامي‌هايي در ساختار اجتماعي وارد خواهد ساخت، و برنامه‌هاي نهادي و واقعيت مسلم فرض شده آنها را تهديد خواهد کرد (برگر و لاکمن، 1387: 233).
پرورش اجتماعي اوليه بي‌ترديد مهم‌ترين عامل اجتماعي‌شدن فرد است، و ساختار اساسي پرورش اجتماعي ثانويه ناگزير بايد با ساختار اساسي پرورش اجتماعي اوليه شباهت داشته باشد. هر فرد در يک ساختار اجتماعي عينيي زاده مي‌شود که در درون آن با اشخاص مهم و صاحب نفوذي که مسوليت پرورش اجتماعي او را برعهده دارند روياروي قرار مي‌گيرد. اين اشخاص مهم و صاحب نفوذ  بر فرد تحميل مي‌گردند. تشخيص‌ها و تعريف‌هايي که آنان از موقعيت او دارند براي وي به عنوان واقعيتي عيني مطرح مي‌شوند. از اينرو، فرد، نه‌تنها در يک ساختار عيني اجتماعي بلکه در يک جهان عيني اجتماعي نيز تولد مي‌يابد. اشخاص صاحب نفوذي که ميان او و جهان قرار مي‌گيرند در جريان ميانجي بودنشان جهان را جرح و تعديل مي‌کنند. آنان بر طبق جايگاهي که در ساختار اجتماعي دارند، و نيز برحسب خصايص فردي خود که از سير تاريخچه زندگيشان نشأت مي‌گيرد، جنبه‌هايي از آن جهان را بر مي‌گزينند. دنياي اجتماعي از «صافي» اين گزينش دوگانه مي‌گذرد و به او مي‌رسد (همان: 180).
پرورش اجتماعي اوليه معمولاً در داخل نهاد خانواده و توسط والدين انجام مي‌گيرد. اما پرورش اجتماعي ثانويه عبارت است از دروني ساختن «خرده جهان‌هاي» نهادي يا مبتني بر نهادها. بنابراين، گستره و سرشت آن بر حسب پيچيدگي تقسيم کار و توزيع اجتماعي دانش که ملازم با آن است تعيين مي‌شود. به عقيده برگر و لاکمن خرده جهان‌هايي که در جريان پرورش اجتماعي ثانويه دروني مي‌شوند، عموماً واقعيت‌هايي هستند جزئي در مقابل «جهان پايه‌اي» که در پرورش اجتماعي اوليه تحصيل شده است (همان: 189).
در جريان پرورش اجتماعي اوليه، کودک مربيان صاحب نفوزش را نه به عنوان «کارگزاران نهادي» بلکه در مقام ميانجي‌هاي واقعيت مي‌انگارد و بس؛ کودک دنياي والدين خويش را به مثابه «جهان به طور کلي» به شکل دروني در مي‌آورد و نه به منزله جهاني که به وضع و زمينه نهادي خاصي مربوط باشد. برخي از بحران‌هايي که پس از پرورش اجتماعي اوليه روي مي‌دهند در واقع معلول پي‌بردن به اين نکته است که دنياي والدين تنها دنياي موجود نيست، بلکه داراي موقعيت اجتماعي بسيار مشخصي است، و شايد حتي مفهومي تحقيرآميز نيز در آن نهفته باشد. مثلاً، کودک رشد يافته تشخيص مي‌دهد که جهاني که والدينش نمايندگان آنند، يعني همان جهاني که او قبلاً آن را به عنوان واقعيتي اجتناب‌ناپذير انگاشته بود، عملاً جهان جنوب‌نشينان دهاتي و طبقه پايين و بي‌فرهنگ است. در پرورش اجتماعي ثانويه، زمينه و موقعيت نهادي معمولاً قابل فهم مي‌شود. واضح است که پي‌بردن به اين امر مستلزم باريک‌انديشي و درک پيچيده همه مفاهيم نهفته در موقعيت نهادي نيست (همان: 193).
امروزه با کثرت نهادهاي جامعه‌پذير‌کننده سروکار داريم که هر يک ارزش‌ها، هنجارها و سبک زندگي خاصي را اشاعه مي‌دهند. والدين، مدرسه و دانشگاه، صنعت فرهنگي (راديو، تلوزيون، سينما، ماهواره، نشريات و . . .) نهادهايي هستند که هر يک اين کارکرد (جامعه‌پذيري) را به صورت‌هاي مختلف انجام مي‌دهند. بنابراين در چنين جامعه‌اي وحدت ارزشي از بين مي‌رود و کثرت ارزشي جايگزين آن مي‌شود. در جامعه‌اي که وحدت ارزشي از بين برود، انسان با گروه‌هاي مختلفي سروکار دارد که در هر يک از آن‌ها يک نوع ارزش خاصي حاکم است که گاه در گروه ديگر ارزش نيست و ارزش‌هاي رقيب بر پذيرش ارزش‌هاي والدين تأثير دارد (توکلي، 1378: 51).
رويارويي ارزش‌ها در يک جامعه کثرت‌گرا که در آن بسياري از گروه‌هاي مختلف در صدد احراز هويت و تثبيت موقعيت خود در جامعه هستند، بيش از پيش محسوس است. گروه‌هاي منافع و گروه‌هاي فشار، گروه‌هاي ارزشي هستند. به اين معنا که مي‌خواهند حرف خودشان را در جامعه به کرسي بنشانند (نيک‌گهر، 1369: 295). در چنين شرايطي که در آن نسل فرزندان با ارزش‌هاي متنوع و بعضاً متناقض روبرو مي‌شوند، فرصت‌هاي بيشتري در گزينش و انتخاب ارزش‌هايش دارند و از اين طريق شکاف در ارزش‌هاي نسل‌ها به وجود مي‌آيد.
تئوری تغيير در فرايند جامعه پذيري مک لوهان
دانشمند كانادايي هربرت مارشال مک لوهان (1979ـ1911) معتقد است زماني که ما فناوري جديدي را وارد جامعه‌اي مي‌کنيم آن جامعه را براي هميشه عوض کرده‌ايم و جوانان به دليل نوگرايي و آمادگي براي پذيرش تازگي‌ها، بيشتر از افراد مسن که افکار و عقايدشان شکل گرفته، تحت تأثير اين تغييرات قرار مي‌گيرند. يعني جذب تغييراتي چون نحوه ارتباطات، مد، سياست و الگوپذيري غيرفرهنگي خود (نابهنجاري) مي‌گردند. به طوري که اين الگوپذيري که مغاير با ارزش‌ها و هنجارها و به طور کلي فرهنگ جامعه خودشان است، در آن‌ها موجب ايجاد بحران هويت و در نهايت منجر به بروز شکاف بين نسل‌ها مي‌گردد.
بر اساس اين رويکرد تحولات سريع تکنولوژيکي در حوزه اطلاعات و ارتباطات و دسترسي گسترده نسل جوان به رسانه‌هايي مانند ماهواره و اينترنت آن‌ها را در موقعيت متفاوتي با نسل پيشين قرار داده است. سرعت اين تحولات، زندگي، رشد و بلوغ جوان را تحت تأثير قرار داده و روند جامعه‌پذيري را کاملاً دگرگون کرده است. اگر در گذشته روند جامعه‌پذيري عمدتا توسط خانواده، مدرسه و نهادهايي انجام مي‌شد که عناصري از نسل پيشين همچون پدر، مادر، معلم، واعظ و معتمد در اين انتقال فرهنگي نقش ايفا مي‌کردند، دسترسي گسترده به امکانات نوين تکنولوژيکي، نسل جديد را در جريان تحولات تازه‌اي قرار داده است، بدين ترتيب با تغيير مباني ورود گزاره‌هاي ارزشي، نظام ارزشي اين نسل نيز متفاوت از نسل پيشين شده است (عمادي، 1388: 230).
مک لوهان در مطالعات طولاني که روي تحول تاريخي ارتباطات انجام داده بود به اين نتيجه رسيد که رسانه‌ها در دوره‌هاي مختلف تاريخي، تأثير قاطعي در تحولات تاريخي بشر داشته‌اند. وي اين تحولات را به سه دسته تقسيم کرده است: فرهنگ شفاهي، فرهنگ چاپي و فرهنگ الکترونيکي. دوره اول را «عصر ارتباطات شفاهي»، دوره دوم را «عصر ارتباطات چاپي» و دوره سوم را «عصر ارتباطات الکترونيکي» ناميده است. وي مدعي است که تأثير تلويزيون و تکنولوژي کامپيوتر، زدودن تفاوت‌هاي زماني ـ مکاني و اعلام عصر تازه‌اي است که بايد آن را «عصر جامعه جهاني» ناميد.
به عقيده مک لوهان اگر چه فناوري، از ذهن و عمل انسان منشعب است، انسان هر عصر و دوره‌اي، خود زاييده فناوري زمان خويش است. به عبارت ديگر، هر فناوري، بشر را به تدريج در فضاي تازه‌اي قرار مي‌دهد و هر فضاي تازه، عاملي تعيين‌کننده در سرنوشت و زندگي بشر به شمار مي‌رود (عالي، 1388: 212).
بدين ترتيب بررسي نظريه مک لوهان نشان مي‌دهد که وي تأثير رسانه‌ها را در تغيير و تحولات بوجود آمده در ارزش‌ها، نگرش‌ها و به طور کلي هنجارهاي نسل جديد بسيار مؤثر مي‌داند و به همين دليل مطالعه گسترده‌اي روي اين پديده انجام داده است. اين نظريه‌پرداز علت اصلي تغييرات بوجود آمده در ارزش‌ها را تنها به رسانه‌ها تقليل داده و عوامل ديگر را در بوجود آمدن اين پديده چندبعدي ناديده گرفته است. نگارنده منکر تأثيري که اين تکنولوژي نوبنياد بر جامعه مي‌گذارند نيست، بلکه معتقد است که پديده‌هاي اجتماعي چندبعدي بوده و تنها نمي‌توان از يک زاويه و از يک ديدگاه به بررسي و تحليل آن‌ها پرداخت.
تئوری تطور فرهنگي ميد
مارگارت ميد (1978ـ1901) استاد دانشگاه کلمبيا از نخستين جامعه‌شناساني بود که به روابط بين نسلي توجه داشته است. وي با برررسي انقلاب‌هاي دانشجويي سال 1969 اروپا، مدعي بود که دليل اصلي رفتارها و بينش‌هاي انقلابي دانشجويان و اغتشاشات آن دهه، وجود تفاوت نسلي ميان متولدين سال‌هاي قبل و بعد از جنگ جهاني دوم بود. به عقيده وي جنگ جهاني دوم تغييرات اجتماعي وسيع و شتاباني را بوجود آورده و سبب رشد و تحول بينش‌ها و آگاهي‌ها شده است. از سوي ديگر پديده‌هاي جمعيتي نظير مهاجرت، توالي، جابه‌جايي‌هاي جمعيتي از روستا به شهر و يا مهاجرت‌هاي بين‌المللي، هم سبب پذيرش الگوها و سبک‌هاي زندگي جديدي شده و به رفتار‌هاي افراد صورت جديدي بخشيده است.
به عقيده ميد، دگرگوني‌هاي اجتماعي شتابان، فرايند انتقال فرهنگ از نسلي به نسل ديگر و يا فرايند اجتماعي‌شدن را دچار مشکل و وقفه نموده و بين دو نسل اختلاف تجربه و فرهنگ ايجاد کرده است. وي در کتاب خود تحت عنوان «نوجواني در جامعه ابتدايي و مدرن» براي تبيين روابط بين والدين و فرزندان از حيث جامعه‌پذيري، از سه نوع فرهنگ سخن مي‌گويد:
الف) فرهنگ نياکان‌گرا: که در آن تغيير چنان کند و درک‌ناپذير است که نياکان، نوادگان تازه به دنيا آمده خود را در آغوش مي‌گيرند و نمي‌توانند جز زندگاني زيسته گذشته خود آينده ديگري را براي کودکانشان به تصور آورند گذشته بزرگسالان آينده نسل‌هاي جديد است و زندگاني آن‌ها طرحي عظيم فراهم مي‌آورد. اين نوع جامعه، جامعه‌اي است که در آن فرهنگ قبلي تعيين‌کننده ماهيت فرهنگ بعدي است. يعني تحولات کند است و سه نسل بدون هيچ‌گونه پرسشي وضع موجود را مي‌پذيرند و خلاف آن فکر و عمل نمي‌کنند (ميد، 1385: 32).
ب) فرهنگ همسال‌گرا: که در آن سرمشق عام افراد جامعه، رفتار معاصران خويش است. در اين نوع جامعه شرايط تحول به نحوي است که نسل گذشته، صورت مناسبي براي حيات اجتماعي نسل بعدي نيست و نسل‌ها مي‌پذيرند که شرايط و مقتضيات خاص خود را دارند و هر يک در دنياي خود زندگي مي‌کنند و جريان اين انتقال، ناقص است. مهاجرت و تحولات جمعيتي از بسترهايي است که شرايط نوع دوم را فراهم مي‌نمايند (همان: 71).
ج) فرهنگ جوان‌گرا: که در آن همسالان بيش از هميشه در مقام سرمشق با معناي رفتار، جانشين پدر و مادرها مي‌شوند. در اين وضعيت جامعه با تحولات عميق و وسيع مواجه مي‌شود و نسل گذشته ديگر نمي‌تواند الگو و معياري براي حيات اجتماعي جامعه باشد و نسل جديد هم وضعيت حال و گذشته را محکوم مي‌کند و به دنبال ايجاد شرايط جديدي است. به عقيده ميد اين آخرين مرحله تطور فرهنگي است (همان: 111).
به طور کلي مي‌توان گفت که ميد علت اصلي ايجاد فاصله نسلي را تغييرات اجتماعي و سرعت آن مي‌داند، زيرا چنين تغييراتي فرآيند انتقال فرهنگ از نسلي به نسل ديگر را دچار وقفه و مشکل کرده و بين دو نسل مختلف اختلاف تجربه و فرهنگ ايجاد مي‌کند. در واقع وي مي‌خواهد به ما بگويد که شکاف نسل‌ها يک پديده جهاني است و تنها بيگانگي جوانان مطرح نيست، بلکه به همان اندازه بايد به بيگانگي بزرگسالان نيز توجه نمود. ميد در واقع تحولات بوجود آمده در فرهنگ جوامع را به خوبي نشان داده، ولي از نظريه وي نمي‌توان عوامل اصلي مؤثر بر شکاف بين نسل‌ها را استنتاج نمود. مي‌توان گفت که نظريه ميد به اندازه کافي عملياتي نيست چرا که وي تنها تفاوت فرهنگ بين نسل‌ها و تحول آن‌ها از دوره‌اي به دوره ديگر را بررسي کرده و علت اين تغيير و تحولات را دگرگوني‌هاي اجتماعي عنوان کرده است. در واقع ميد بيشتر به کلي‌گويي درباره اين مسأله پرداخته است.
تئوری حشو ارزشي گودنو
جکلين گودنو يکي از مهمترين عوامل مؤثر در انتقال ارزش‌ها از والدين به فرزندان را تشخيص و اتخاذ راهبردهاي مؤثر به منظور رشد فرزندان در دسترس به اين اهداف مي‌داند. وي در اين باره دو مرحله را براي توصيف فرآيند‌هايي که فرزندان ارزش‌هاي والدينشان را مي‌پذيرند يا طرد مي‌کنند، پيشنهاد نموده است. به عقيده وي قبل از اينکه فرزندان عقايد والدينشان را بپذيرند يا طرد نمايند آن‌ها ابتدا ادراکي از ارزش‌ها و عقايد والدينشان کسب مي‌نمايند و صحت يا درستي ادراک فرزندان و پذيرش عقايد والدين از عوامل مختلفي تأثير مي‌پذيرد. فقدان توافق والدين و فرزندان يا به واسطه ادراک نادرست از عقايد و ارزش‌هاي والدين يا طرد ادراک درست از عقايد و ارزش‌هاي والدين است
بر اساس ديدگاه گودنو درستي ادراک فرزندان از ارزش‌ها و عقايد والدين به طور کلي تحت شرايطي است که اطلاعات (ارزش‌ها) را به دست مي‌آورند. وي وضوح، حشو، تازگي و فراواني پيام (ارزش) والدين، درجه توافق ارزشي والدين، مناسبات توسعه‌اي و اثر هم نياز را مهم‌ترين عوامل تعيين‌کننده ادراک از ارزش‌هاي والدين مي‌داند، به عقيده وي وضوح و روشني پيام نتيجه صراحت داشتن پيام است. پيام‌هاي صريح تلويحاً نيازمند اين هستند که فرزندان موقعيت والدينشان را درک نموده و از اين طريق به درک بهتر رهنمون شوند (يوسفي، 1383: 106).
گودنو راهبردهاي مراوده را يکي از عوامل تأثيرگذار بر صحت و درستي ادراک فرزندان از عقايد و ارزش‌هاي والدين مي‌داند. به عقيده وي وضوح پيام احتمالاً به واسطه تعداد پيام‌هاي بازگو شده که موافق يا مخالف پيام هستند، تأثير مي‌پذيرد. همچنين وي يادآور مي‌شود که فراواني پيام با توافق بين والدين افزايش مي‌يابد. چرا که در صورت توافق والدين، حجم پيام واحد به صورت تراکمي افزايش مي‌يابد. درجه توافق والدين احتمالاً بر وضوح پيام مؤثر است و در چنين حالتي والدين نشانه‌اي واحد و در نتيجه پيامي واضح و روشن را به فرزندانشان انتقال مي‌دهند (همان: 107).
بر حسب نظريه گودنو پذيرش يا طرد عقايد والدين از سوي فرزندان به عواملي چون ادراک فرزندان از مناسب‌بودن تصوير (ارزش‌ها)، انگيزش فرزندان براي پذيرش عقايد والدين و ادراک فرزندان از درجه‌اي که والدين تمايل دارند که فرزندان در عقايدشان مشارکت کنند بستگي دارد. گودنو سه دسته متغير را براي پذيرش يا طرد پيام (ارزش) مؤثر مي‌داند:
1ـ مقداري که فرزندان درک مي‌کنند که پيام والدين مناسب است.
2ـ انگيزش فرزندان.
3ـ درجه‌اي که فرزندان يک ارزش يا استاندارد را به همان خوبي که خود ايجاد کرده ببينند (همان: 108).
تئوری سطوح ارزشي بنگستون
ورنل بنگستون يکي ديگر از روانشناسان اجتماعي است که به مسأله شکاف بين نسل‌ها پرداخته است. به نظر وي سه ديدگاه عمده درباره شکاف يا گسست نسلي وجود دارد:
1ـ کساني که معتقد به شکاف عميق نسلي هستند.
2ـ کساني که وجود شکاف عميق نسلي را يک توهم و خيال مي‌دانند که به غلط از سوي رسانه‌هاي جمعي به مردم تحميل شده است.
3ـ کساني که به پيوستگي و تفاوت انتخابي بين نسل‌ها معتقد هستند (تيموري، 1377: 11؛ معيدفر، 1387: 138).
طرفداران ديدگاه حمايت از وجود شکاف عميق معتقدند فرهنگ جوانان متفاوت و حتي گاهي متضاد با فرهنگ بزرگسالان است. به عقيده آنان اين شکاف ميان جوانان و بزرگسالان بالنسبه گسترش يافته است. از اين نظر يک فرهنگ جديدي در اين جوامع رايج شده است که بر اساس آن جوانان از ميان معاصرين، الگوهاي نقشي خود را برمي‌گزينند. متفکران اجتماعي ديدگاه دوم مانند ادلسون (1970)، ليپست (1968)، لوبل (1968) و ريز (1968) بر اين باورند که ارزش‌هاي جوانان چندان که ديدگاه اول معتقد است، بي‌شباهت با ارزش‌هاي بزرگسالان نيست. به نظر آنان اگرچه به نظر مي‌رسد که جوانان ارزش‌هاي اجتماعي ديگري در مقايسه با بزرگسالان دارند، اما اين شکاف تماماً ربطي به پذيرش ارزش‌هاي متفاوت در ميان جوانان ندارد. به نظر مي‌رسد اين تفاوت و تضاد ناشي از ابزارهاي به کار گرفته شده براي تحقق بخشيدن به ارزش‌هاي مورد قبول است. طرفداران ديدگاه سوم يعني ديدگاه تفاوت انتخابي، ستيز کمي بين ارزش‌هاي نسل‌ها را مي‌پذيرد. در عين حال مدافعين اين ديدگاه با فرض توهم شکاف نسلي موافق بوده  و معتقدند که ارزش‌هاي مورد قبول يکسان و مشابه مي‌توانند در قالب الگوهاي رفتاري مختلفي خود را نشان دهند. متفکرين اين ديدگاه را افرادي مانند کينستون (1965)، فلاکس (1967)، پارسنز (1951)، نادل (1956)، مرتن (1957) تشکيل مي‌دهند (آزاد ارمکي، 1389: 89 ؛ معيدفر، 1387: 139؛ يوسفي، 1383: 28).
بنگستون ارزش‌ها را حاصل سه سطح اجتماعي مي‌داند:
سطح اول، سطحي است که در آن فرهنگ، مفهوم‌هاي مطلوب را مشخص مي‌سازد.
سطح دوم، سطحي است که خانواده و رويکردهاي آن را به سوي همان ارزش‌ها و هدف‌ها نشان مي‌دهد.
سطح سوم، سطحي است که در آن جنبه‌هاي اجتماعي فرعي مانند سطح اقتصادي ـ اجتماعي، دين، نژاد، شغل، سطح آموزش وغيره تعيين‌کننده ارزش‌هاي فرد است.
در سطح اول، رشد کودک تحت تأثير رويکردهايي است که از فرهنگ، جامعه و خانواده‌اش مي‌پذيرد و فعاليت اجتماعي ساختاري است که کودک از آن رفتارها، باورها، معيارها و ارزش‌هايش را کسب مي‌کند.
در سطح دوم، پذيرش ارزش‌ها و معيارهاي والدين به وسيله فرزندان به مقدار گرمي و محبتي بستگي دارد که کودک در ارتباط با آن‌ها از آن بهره‌مند مي‌گردد در خانواده‌اي که در آن کودک روابط صميمانه‌اي را تجربه نموده است، علاقه‌مند به حفظ اين رابطه و نگران از دست دادن آن است.
و بالاخره اينکه در سطح سوم، والدين در طبقات اجتماعي اقتصادي خاص ارزش‌هاي خاصي را به فرزندانشان انتتقال مي‌دهند. افراد طبقات متوسط در ارزش‌هايشان به رويکرد دروني توجه دارند و بيشتر از روش نصيحت و راهنمايي استفاده مي‌کنند، برعکس، طبقات پايين از روش خشک (تنبيه) استفاده مي‌نمايند. به اعتقاد وي جنسيت عاملي در توجه کم يا زياد به ارزش خاصي است (خليفه، 1378: 108ـ99).
بنگستون و گلاس در نظريه رشد يافتگي سني اين ادعا را مطرح مي‌کنند که والدين و فرزندان سرمايه‌گذاري‌هاي متفاوتي در زمينه روابط خانوادگي مي‌کنند و همچنان که در دوره زندگي حرکت مي‌کنند، منابع متفاوتي از قدرت در تعامل خانوادگي دارند. فرزندان در اواخر نوجواني ممکن است کمتر مثل والدينشان باشند و ممکن است با وظايف رشدي، استقلال و متفاوت‌شدن از والدين مواجه شوند. چنين فرآيندهايي تفاوت‌هاي نسبتاً بزرگي را بين گرايش‌هاي والدين و فرزندان ايجاد مي‌کند و از تأثير انتقال ارزش‌ها در خانواده جلوگيري مي‌کند (غفاري و حقيقتيان، 1389: 179).

در تبيين شکاف بين نسل‌ها آنچنان‌که از ادبيات نظري مطرح شده، بر مي‌آيد بر عوامل و پارامترهايي در مقياس‌هاي کلان، مياني و خرد اشاره شده است. در سطح کلان تحولات ساختاري حادث شده در حوزه‌هاي جمعيتي، آموزشي، نظام ارتباطات، شهري‌شدن جامعه، تغيير در نظام اشتغال، تحول در نظام‌هاي قدرت و گفتمان و غيره و در سطح مياني تحولاتي که به لحاظ فرآيندهاي اجتماعي‌چون جامعه‌پذيري، تعليم و تربيت، قشربندي اجتماعي، ستيز و رقابت، مشارکت و . . . تحقق پيدا کرده‌اند و نيز در سطح خرد دگرگوني در ويژگي شخصيتي افراد جامعه به لحاظ نوگرايي، سنت‌شکني، فردگرايي، حشو ارزشي، بحران هويت، جمع‌گرايي، عام‌گرايي، خاص‌گرايي، قدرت‌گرايي، عقل‌گرايي و . . . موجب ظهور نوعي تحول کيفي در نسل جديد نسبت به نسل قبلي شده است که خود موجب شکل‌گيري رويکردهاي مختلفي در مورد تغييرات نسلي گرديده است. بنابراین پژوهشگرانی که قصد بررسی مسأله شکاف نسلی را دارند، بایستی هر سه سطح تحلیل (خرد، میانی و کلان) را در مطالعاتشان مورد توجه قرار دهند تا بتوانند به یک تحلیل جامعی در باب عوامل مؤثر بر شکل گیری شکاف بین نسلی دست یابند.
——————————————————
فهرست منابع و مآخذ
اسپاک، بنجامين (1364)، «پرورش فرزند در عصر دشوار ما»، ترجمه: هوشنگ ابرامي، تهران: نشر صفي عليشاه.
استونز، راب (1379)، «متفکران بزرگ جامعه‌شناسي»، ترجمه، مهرداد ميردامادي، تهران: نشر مرکز.
اوپنهايم، ا. ان (1369)، طرح پرسشنامه و سنجش نگرش‌ها» ، ترجمه، مرضيه کريم‌نيا، تهران:
اينگلهارت، رونالد (1373)، «تحول فرهنگي در جامعه پيشرفته صنعتي»، ترجمه، مريم وتر، تهران: نشر کوير.
باستاني، سوسن (1388)، «جنسيت، فرهنگ، ارزش‌ها و نگرش‌ها» ، تهران: نشر پژوهشگاه فرهنگ هنر و ارتباطات.
برگر، پيتر و لاکمن، تامس (1387)، «ساخت اجتماعي واقعيت»، ترجمه فريبرز مجيدي، تهران: شرکت انتشارات علمي و فرهنگي.
بورديو، پيتر (1388)، «درسي درباره درس»، ترجمه، ترجمه ناصر فکوهي، تهران: نشر ني.
توسلي، غلامعباس (1378)، «نظريه‌هاي جامعه‌شناسي»، تهران: انتشارات سمت.
توکلي، مهناز (1378)، «بررسي نظام ارزش‌هاي دو نسل دختران (نسل انقلاب) و مادران»، پايان‌نامه کارشناسي ارشد جامعه‌شناسي، دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران مرکزي.
توکل، محمد و قاضي‌نژاد، مريم (1385)، «شکاف نسلي در رويکردهاي کلان جامعه‌شناسي، بررسي و نقد رهيافت‌هاي نسل تاريخي و تضاد با تأکيد بر نظرات مانهايم و بورديو» ، نامه علوم اجتماعي، شماره 27.
تيموري، کاوه (1377)، «بررسي و مقايسه نظام ارزش‌هاي پسران و پدران و عوامل موثر بر آن در شهر تهران»، پايان‌نامه کارشناسي ارشد، دانشگاه علامه طباطباييي.
جانسون، چالمرز (1361)، «تحول انقلابي»، ترجمه، حميد الياسي، تهران: انتشارات اميرکبير.
جلالي، محمدرضا (1382)، «روانشناسي سياسي انقطاع نسل‌ها؛ نگاهي به پديده گسست نسل‌ها»، به اهتمام علي‌اکبر عليخاني، تهران: پژوهشکده علوم انساني و مطالعات اجتماعي جهاد دانشگاهي.
خالقي‌فر، مجيد (1381)، «بررسي ارزش‌هاي مادي/ فرامادي دانشجويان دانشگاه‌هاي تهران، عوامل موثر بر آن و روابط آن با برخي از نشانگان فرهنگي»، پايان‌نامه کارشناسي ارشد، دانشگاه شهيد بهشتي.
خليفه، عبدالطيف محمد (1378)، «بررسي روان‌شناختي تحول ارزش‌ها»، ترجمه، سيدحسين سيدي، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوي.
دانايي، نسرين (1384)، «تفاوت نسل ديروز و نسل امروز»، روزنامه همشهري، شماره‌ 3732.
دانايي، نسرين (1384)، «نقش والدين در مسئوليت‌پذيري نوجوانان»، روزنامه همشهري، شماره 3813.
رابرتسون، رونالد (1385)، «جهاني‌شدن، نظريه‌هاي اجتماعي و فرهنگ جهاني»، ترجمه، کمال پولادي، تهران: نشر ثالث.
ريتزر، جرج (1386)، «نظريه‌هاي جامعه‌شناسي در دوران معاصر»، ترجمه، محسن ثلاثي، تهران: انتشارات علمي.
ساروخاني، باقر (1375)، «درآمدي بر دايره‌المعارف علوم اجتماعي»‌، تهران: انتشارات کيان.
فاضلي، نعمت‌الله (1382)، «سبک زندگي»، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
ستار، آزيتا (1388)، «بررسي گسست و پيوند نسلي از ديدگاه اجتماعي؛ کندوکاو در مسائل جوانان و مناسبات نسلي»، به اهتمام گروه پژوهشي مطالعات جوانان و مناسبات نسلي تهران: پژوهشکده علوم انساني و مطالعات اجتماعي جهاد دانشگاهي.
عالي، شهيندخت (1388)، «انقلاب رسانه‌اي، جهاني‌شدن و مناسبات نسلي؛ کندوکاو در مسائل جوانان و مناسبات نسلي»، به اهتمام گروه پژوهشي مطالعات جوانان و مناسبات نسلي، تهران: پژوهشکده علوم انساني و مطالعات اجتماعي جهاد دانشگاهي.
کوئن، بروس (1381)، «مباني جامعه‌شناسي»، ترجمه غلامعباس توسلي و رضا فاضل، تهران: سمت.
کوزر، لوئيس (1387)، «زندگي و انديشه بزرگان جامعه‌شناسي»، ترجمه، محسن ثلاثي، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي.
گولد، جوليوس (1386)، «فرهنگ علوم اجتماعي»، ترجمه، باقر پرهام، تهران: نشر انقلاب اسلامي.
گولدرو، جوليوس و کولب، ل، ويليام (1376)، «فرهنگ علوم اجتماعي»، گروه مترجمان، تهران: مازيار.
گيدنز، آنتوني (1378)، «راه سوم و بازسازي سوسيال دموکراسي»، ترجمه، منوچهر محسني، تهران: نشر تيرازه.
گيدنز، آنتوني (1379)، «تجدد و تشخص، جامعه و هويت شخصي در عصر جديد»، ترجمه، ناصر موفقيان، تهران: نشر ني.
مانهايم، کارل (1380)، «ايدئولوژي و اتوپيا»، ترجمه، فريبرز مجيدي، تهران: سمت.
معيدفر، سعيد (1387)، «جامعه‌شناسي مسائل اجتماعي ايران»، تهران: نشر نور علم.
موسوي چلك، سيدحسن (1388)، «آسيب‌هاي اجتماعي، نظم و امنيت عمومي؛ کندوکاو در مسائل جوانان و مناسبات نسلي»، به اهتمام گروه پژوهشي مطالعات جوانان و مناسبات نسلي تهران: پژوهشکده علوم انساني و مطالعات اجتماعي جهاد دانشگاهي.
ميد، مارگارت (1385)، «فرهنگ و تعهد»، ترجمه، عبدالعلي دستغيب، تهران: انتشارات نويد شيراز.
نيک‌گهر، عبدالحسين (1369)، «مباني جامعه‌شناسي»، تهران: نشر رايزن.
وثوقي، منصور و نيک‌خلق، علي‌اکبر (1380)، مباني جامعه‌شناسي، تهران: بهينه.
يعقوبي، اسفنديار (1386)، «مطالعه و بررسي عوامل اجتماعي موثر بر تغيير نگرش دو نسل (مادران ـ دختران) نسبت به ارزش‌هاي اجتماعي (مطالعه‌اي در شهر مياندوآب)»، پايان‌نامه کارشناسي ارشد جامعه‌شناسي، دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات.
يوسفي نريمان (1383)، «شکاف بين نسل‌ها، بررسي نظري و تجربي»، تهران: پژوهشکده علوم انساني و اجتماعي جهاد دانشگاهي.

– Dassbach, charl, H. A. (1995) “long waves and Historical generation” A world system approach, Michigan Technological university, Dep.of. social sciences.
– Schwartz,shalom H.& Etta prince – Gibson (1998) “value priorities.

همچنین ببینید

eshgh

سبک های نوین عشق ورزی/مریم رفعت جاه

این روزها و میان نسل جوان و نوجوان مفهوم عشق و تجربه آن بسیار ارزش …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *