آموزش وردپرس
elm

جامعه شناسی علوم/استوارت بلوم

ترجمه: الف انتظاری

ارائه مشخصات قاطع و روشنی از قلمرو(2)، مواضع(3) و اولویت های جامعه شناسی علم به نحو فزاینده ای دشوار می شود. امیدواریم در این بحث مقدماتی، حداقل بر آنچه به نظر ما جهتگیری های (یا اشتغالات ذهنی) اساسی فعلی ناشی از نارضایتی های مفهومی(4) در چند ساله اخیر می رسد اشاره ای داشته باشیم. چنین نتیجه می گیریم که دیگر زمان طرح سؤال «جامعه شناسی علم درباره چیست؟» فرا رسیده است، با آگاهی از این مطلب که ممکن است بحثهایی در حمایت از تنوع موجود و در واقع علیه معنادار بودن سؤال مزبور وجود داشته باشد.
کارِ بِن داوید(5) در مورد بررسی اجمالی قلمرو و جامعه شناسی علم در سال 1970، تقریباً روشن است. او با مقایسه ادبیات دهه ی 1960 با نوشتجات دهه ی 1930 و 1940 (باید افزود، حداقل آن نوشتجاتی را که با برگشت به عقب می توان جامعه شناسی علم به حسابشان آورد) نشان می دهد که تلاشی برای تشریح محتوا و رشد نظری علم بر حسب ارزشها و ساختهای اجتماعی کلان صورت نپذیرفته است. (باید تذکر داد که چنین تلاشهایی صرفاً در کارهای بوریس هسن(6)، مورخ علم مارکسیست، دانشمندان مارکسیست انگلیسی از قبیل جی. دی. برنال(7) که تحت تأثیر او واقع شده بودند و دوره آغازین «رابرت مرتون» دیده می شود). بن داوید اظهار نمود که دو جهت گیری عمده را می توان از هم تمییز داد. این دو جهتگیری عبارتند از: «کنش متقابلی»(8) و «نهادی»(9). تحت عنوان رویکرد «کنش متقابلی» می توان تحقیقاتی در مورد مناسبات درونی گروههای تحقیق و تأثیراتشان بر تولید علمی، شبکه های ارتباطی درون علم، ماهیت و ساختی شدن روابط درونی حوزه های(10) خاص از علم را جای داد. بن داوید نتیجه می گیرد که تغییر علاقه «از گروههای کار آزمایشگاهی به شبکه های در برگیرنده حوزه های مشخص تحقیق» شدیداً تحت تأثیر ظهور چشم اندازی جدید در مورد علم بوده است که به موجب آن علم به مثابه کار یک اجتماع(11)، به مفهوم جامعه شناختی آن، در نظر گرفته می شود.
بروز عمده این تغییر تأکید را به خوبی می توان در بررسی تجربی پیشگام هگسترم(12)، پیرامون ارزش ها و ساختار اجتماعی علم در آمریکا، یعنی کتاب اجتماع علمی(13) مشاهده نمود. در مقابل، از رویکرد نهادی، این برداشت به عمل آمد که آن به نحو بزرگ نمایانه تری بر تأثیرات گسترده اجتماعی، اقتصادی و مذهبی بر سازمان علمی و بر تعریف نقش دانشمند در جامعه، تمرکز دارد. بخش عمده این تحقیقات، صرفاً از نوع توصیفی بوده (که توسط مثلاً سازمانهای بین المللی انجام شده اند) و فاقد هر گونه چشم انداز سیستماتیک جامعه شناختی می باشند. با وجود این باید مطالعات باربر(14) (1952) و مرتون(1957) را استثناء کرد. جوزف بن داوید شخصاً با کتاب نقش دانشمند در جامعه علمی(15) نیروی محرکه ای به این رویکرد [نهادی] داد. او در این کتاب اساساً در تلاش برای تبیین سطوح نسبی در حال تغییر فعالیت علمی میان ملل بزرگ صنعتی می باشد. بن داوید در این کتاب به ویژه به دنبال تشریح مهاجرت کانون(16) علم جهانی (کانون به این معناست که ملتی در زمان بخصوصی به لحاظ علمی سرآمد سایرین باشد) به ترتیب از انگلستان به فرانسه، آلمان و بالاخره به ایالات متحده می باشد، تشکیل و استقرار اولیه نقش علمی است که بر حسب «منظومه(17) در حال تغییر ارزشها و علائق اجتماعی موجود در میان مردم به عنوان یک کل» قابل توضیح است (ص 1972، 169، Ben – David). دومی که بعد از استقرار اولیه فعالیت علمی تعیین کننده می باشد، «سازمان کار علمی است که در بازاریابی محصولات تحقیق و ترغیب ابتکار عمل و کارآیی در آن کم و بیش مؤثر می باشد». نیازی به گفتن نیست که این مدل «بازاری»(18) برای فضیلت و سودمندی علمی با تحقیقاتی که در عرصه برنامه ریزی سوسیالیستی که ذیلاً به آنها اشاره خواهیم کرد انجام می شوند، در تقابل و تباین می باشد.
با وجود آثار بن داوید و بعضی از آثار ملهم از مارکسیسم (خواه نظری و یا در یک زمینه عملی) و نیز علی رغم مناسبات مشترک و آشکار (و با سابقه) عوامل (و مسائل) نهادی و کنش متقابلی، شکل خاصی از رویکرد کنش متقابلی بود که تا همین اواخر، پارادایم(19) غالب جامعه شناسی علم را ارائه می کرد. واضح است که آن دسته از کتابها و مقالات مؤثر نشر و بسط یافته توسط رابرت مرتون و دانشجویان و همکارانش در طول دهه های 1960 و 1970، منظور نظر من هستند. این رویکرد نتیجه (اگر چه ممکن است آخرین نتیجه نباشد) تحول دیدگاه مرتون در مورد علم، از توجهات اولیه او به علم در چهارچوب اجتماعی کلی به سمت توجه تفصیل یافته به روندهای اجتماعی همراه با کشف و ارزیابی علمی، بود. با اینکه هم اکنون انتقادات زیادی بر این رویکرد وارد گردیده است، چنان که خواهیم دید، ولی شکی نیست که بینش خود مرتون و همین طور بررسی های تجربی متراکم کرین(20) (برای مثال: 1972)، جی آر و اس کل(21) (مثلاً: 1973)، گاستن(22) (مثلاً: 1973)، زوکرمن(23) (مثلاً: 1967) و دیگران، فهم ما را از علم به مثابه یک فعالیت اجتماعی، عمق و غنای فراوانی بخشیده است.
کاملاً روشن است که این رویکرد بر روندهای اجتماعی درون سیستم علمی، اساساً به عنوان کنش های متقابل کارکردی کنترل شده(24)، متمرکز می شود. گفته می شود این کنشهای متقابل از مجموعه هنجارهایی که از نوع اخلاقی (توصیفی – دستوری) هستند تبعیت می کنند و این هنجارها خودشان برای پیشرفت علم (یا همان طور که بعضی ممکن است حالا مطرح نمایند، برای به کار گرفتن روش علمی) دارای کارکرد هستند. بنابراین با دانش مورد تصدیق عامه است، یعنی تحقق الزامات و نیازهای نقش عملی به وسیله فرد که با اشکال گوناگون تشخیص صورت می گیرد، پاداش می دهد. تعهد و التزام دانشمند به وسیله کنترل نهادی این پاداشها تضمین و حفظ می گردد. در اینجا باید تذکر داد که می توان بین رویکرد «خاص» مرتون که دانشمندان را به عنوان افرادی که شخصاً به وسیله تعهد و التزام به پیشبرد دانش برانگیخته شده اند و رویکردی که مشتق از تئوری مبادله(25) (برای مثال: Hagstorm1965 Storer1966 ) است و دانشمندان را ذاتاً برانگیخته شده به وسیله «جستجو برای کسب پذیرش حرفه ای» می داند، تمایز قائل شد. همانگونه که وایتلی(26) (1972) مطرح می نماید، «در تئوری مبادله، هدف پیشبرد دانش، امری نهادی است و نه فردی». البته در اینجا ضرورتی ندارد وارد شرح دستاوردهای رویکرد «مرتونی» شویم. این کار قبلاً توسط استورر(27) (1973) انجام شده است.
دیدگاه مرتون در مورد ساختار هنجاری علم برای این رویکرد کارکرد گرایانه اساسی است. اینکه همکاران او در مطالعات تجربیشان عمدتاً و مشخصاً در پی آن بودند که انحراف منظم از رفتار هنجاری تجویز شده را بررسی کنند، شاهد بر این مدعاست که از آن جمله می توان تحقیقات مربوط به میزانی که عوامل اتصافی(28) بر قبول کار دانشمند تأثیر می گذارند، و یا لحاظ کردن ساختار هنجاری به عنوان جزو ضروری تجزیه و تحلیلِ اعمال کنترل اجتماعی مشروع، را برشمرد. به عنوان مثال، این مطلب در مباحث هگسترم پیرامون تفکیک حوزه های(29) علمی، تحت عنوان کنترل «کجروی»(30)، منعکس گردیده است. (فصل 4، 1965، Hagstrom). به طور متفاوت، کینگ(31) (1971) و وایتلی(32) (1972) معتقدند تأکید مرتون بر هنجارهای اخلاقی ناشی از معرفت شناسی پوزیتیویستی اوست و نیز وسیله دفاع از آن. به عنوان مثال، این مطلب از طریق نحوه برخورد [مرتون] با مباحث علمی به عنوان اختلاف بر سر تقدم ها [«چه کسی اول کشف کرد؟»]، که بر حسب التزام و تعهد نسبت به هنجار اصالت(33) قابل توضیح است، و نه به طریق شناختی [«چه کسی چه چیز را کشف کرد؟»] نشان داده می شود.
اخیراً میترف(34) (1974) بر اساس تحقیقات تجربی قابل ملاحظه ای در تلاش برای ارائه طرح مرتونی ساختار هنجار در علم، بوده است. این کار را او بر اساس اطلاعات مبتنی بر مصاحبه مطرح نموده است، با این صحبت که مجموعه ای از هنجارها نیز وجود دارند که دقیقاً در نقطه مقابل هنجارهای مرتون قرار دارند. این هنجارها احتمالاً، عنداللزوم به نحو مناسب تری عمل پیشرفت دانش را اداره می کنند. (مثلاً ممکن است بعضی اوقات داوری در مورد، یا گزینش از میان، ادبیات تحقیق بر اساس شناخت فرد از کسانی که آنها را فراهم آورده اند، عاقلانه باشد؛ و بعضی اوقات التزام عاطفی و نه بی طرفی و کناره گیری ممکن است ضروری شناخته شود، اگر قرار باشد یک خط تحقیقات علی رغم شکاکیت عمومی دنبال شود).
سرانجام مولکی(35) نسبت به مفاهیم ساختار هنجاری، انتقادی اساسی مطرح نموده است که ارائه دهنده تدوام مفیدی میان رویکرد کارکرد گرایانه مرتونی و رویکرد «متعارض»(36)، می باشد که ذیلاً به آنها اشاره خواهیم کرد. نظریه «تز» مولکی دارای دو رویه است. (1976 و 1969، Mulkay). اولین رویه آن، این اظهار نظر است که تعهد و التزام هنجاری دانشمندان، به ساختارهای شناختی و روندهای تکنیکی است و نه قواعد رفتار اجتماعی (همچون علم گرایی(37)، اجتماع گرایی(38) و غیره). این مطلب از یک طرف از آنجا مشخص می شود که تحقیقات تجربی در اثبات تعهد واقعی به هنجارهای اجتماعی واقعاً شکست خورده اند و در واقع انحراف شدیدی از آن را نشان می دهند. بنابراین مولکی این سؤال را مطرح می کند که معنای مفهومی همچون «عام گرایی» چیست؟ تعهد و التزام به ارزیابی مشارکتها و کارهای علمی بر اساس «معیار عام گرایانه» دقیقاً متضمن این مطلب است که محققان «دستاوردهای دیگران را بر طبق استانداردهای تکنیکی و شناختی که در شبکه تحقیقات خودشان رواج دارد، ارزیابی می کنند. به بیان دیگر مفهوم «معیار عام گرایانه» معنی و مفهومی ندارد مگر اینکه ما آنرا در قالب خاص دانش، عمل و تکنیک علمی فرموله نمائیم». به هر حال، در این نقطه، مفهوم عام گرایی دیگر زائد می شود. دومین رویه کار «مولکی» در ارتباط با ارزیابی مجدد شواهد و مدارکی است که مرتون، میتروف و دیگران در حمایت از ساختار هنجاری «رفتاری» ارائه کرده اند. مولکی معتقد است که اجتماعی علمی، به مجموعه ای از توجهات ممکن در ارتباط با کنشهای خودش که بر اساس علاقه و نفع شخصی متصور دست به گزینش می زند، وابسته است. مرتون و میتروف به سهم خود این مجموعه را جزئاً مقوله بندی نموده اند(39). در واقع «دانشمندان تمایل داشتند… آن دسته از فرمول ها را که اصلاً متعلق به مفسران کارکرد گرا بود به عنوان هنجارهای مرکزی علم برگزینند… زیرا [آنها] منافع اجتماعی(40) دانشمندان را بهتر تأمین می نمودند. نتیجه اینکه تحلیل کارکردی اصلی، حقیقتاً یک واقعیت اجتماعی ناب را تعیین هویت می کند، اما چیزی که بیشتر به عنوان یک ایدئولوژی انگاشته می شود تا یک ساختار هنجاری».
در تلاش برای تبیین تأکید کارکرد گرایانه بر استقلال علم، نیز می توان تأثیر ایدئولوژی علمی را بر جامعه شناسان مورد ملاحظه قرار داد:
«از جنگ جهانی دوم به این طرف، دانشمندان قویاً و به نحو موفقیت آمیزی صحبت از این کرده اند که برای موفقیت علم، باید آن را تنها گذاشت. در زمینه فلسفی، پلانیه(41) نماینده اصلی این دیدگاه بوده است. دانشمندان در متقاعد کردن سیاست مداران در این مورد موفق بوده اند و به نظر می رسد که آنها به همان اندازه با جامعه شناسان نیز توفیق داشته اند. به عبارت دیگر، جامعه شناسان در بنا کردن «الگوی نوع آرمانی»(42) سیستم علمی ممکن است تا حدود زیادی تحت تأثیر تبلیغات دانشمندان قرار گرفته باشند» (1975، Blume).
این تذکرات بخشی از تلاشی گسترده برای توجیه دل کندن از فرض استقلال است و بنابراین جامعه شناسی علمی عامداً بر کنش متقابل میان علم و سایر قلمروهای کنش اجتماعی (همچون کنش سیاسی) متمرکز است. این مطلب مهم است که مولکی که با عنایت به ساختار هنجاری علم و اعمال کنترل اجتماعی شروع کرده است، قاعدتاً می بایست به دیدگاهی مکمل برسد که در آن دانشمندان ضرورتاً به کمک یک ایدئولوژی انتزاعی در محیط سیاسی – اجتماعی دخالت می کنند. قبول این صحبت به معنی دیدن نقش جامعه شناسان، نتیجتاً، در مشروع کردن و «علمی کردن» این ایدئولوژی به عنوان یک عمل فریبکارانه است.
ما اکنون می خواهیم به بررسی جداگانه دو واکنش صریح علیه پارادایم مرتونی برای جامعه شناسی علم بپردازیم، دو واکنشی که هر دوی آنها اکنون جا افتاده اند. اولین آنها که ما آن را رویکرد «برون گرا»(43) می نامیم، صرفاً بر ترک نظریات استقلال علم بنا شده است. دومین واکنش، «رویکرد شناختی»(44)، بر انتقادی ریشه ای از معرفت شناسی پوزیتیویستی منطقی مبتنی است که مبنای جامعه شناسی کارکرد گرایانه علم است، و به دنبال پروراندن جامعه شناسی معرفت علمی می باشد. این دو رویکرد انتقادی لزوماً در تضاد با هم نمی باشند: اولی نقدی است بر «اکسپلانان های»(45) جامعه شناسی مرتونی و دومی بر «اکسپلاناندم»(46) آن.

رویکرد برونگرا

با وجود اینکه شخصاً طرفدار رویکرد برونگرا هستم، ولی در اینجا نمی خواهم از این دیدگاه که معتقد است تلاش برای فهمیدن ساختارها و روندهای اجتماعی مرتبط با علم، ارزشمند است، در مقابل آن کسانی که ارزش را صرفاً در توجه به ساختارهای معرفتی و معانی می بینند، دفاع مبسوطی ارائه کنم. شاید حق به جانب هرمینومارتینز باشد که ادعا می کند (نه اینکه لاف بزند) ما در جریان یک «انقلاب شناختی» در جامعه شناسی به سر می بریم (1974، Martins). اما به نظر ما هنوز این مسئله وجود دارد که بسیاری از زمینه های (حداقل بالقوه) جامعه شناسی در علم از موضع هیچ کدام از دیدگاههای شناختی متعدد رایج به خوبی قابل تجزیه و تحلیل نمی باشند. در ارتباط با مطالبی که ذیلاً خواهد آمد این نظر مطرح است که جامعه شناس علم نباید، و ضرورتی ندارد، خود را به یک متغیر وابسته واحد (برای اینکه به یک فرمول نامناسب دست یابد) محدود سازد؛ ارائه معرفت علمی.
این نظر که علم در هر دو وجه شناختی و اجتماعی اش باید تماماً یا تا حد زیادی تحت تأثیر عوامل خارج از خود فهم شود، بسیار محترم و بجاست. نظر مزبور، جامعه شناسان را اعم از کسانی که همچنین درکی را در ساختار کلی اجتماعی – اقتصادی ریشه یابی می کنند (من جمله مارکسیستها) و کسانی که ریشه آن را در فرهنگ، هنجارهای کلی جامعه یا ایدئولوژی جستجو می کنند (شامل پارسنز و مرتون در اوائل و بعضی از مارکسیستهای جدید) متحد می کند. این وضعیت امکان بینش و بصیرت را از حوزه های مجاور، مثل اقتصاد و علوم سیاسی، مهیا می کند. علوم سیاسی در نهایت ضرورتاً با دیدگاهی از علم موافق می شود که آن را متأثر از عوامل سیاسی می بیند (وگرنه اصلاً هیچ توجهی به علم نخواهد داشت). همان طور که در آثار کلاسیک های جدید از قبیل اشمو کلر(47) (1966) مشهود است، اقتصاد امکان دارد حتی «اثبات»(48) وابستگی علم (یا «اختراع»(49)، که در واقع شکل تغییر یافته ای از مفهوم توسط اقتصاددانان است) به نیروهای اقتصادی کند. به علاوه یک دیدگاه برونگرا باید پشتیبان هر التفات عملی به مشی علمی باشد، زیرا برنامه ها و مداخلات حکومت را نمی توان بدون تأثیر بر (میزان) و جهت) علم از طریق مبلغانشان در نظر گرفت.
دلایل بیشمار دیگری برای پذیرش تأثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی بیرونی، در چهارچوب جامعه شناختی معین، وجود دارد. به نظر من یکی از آنها به خاطر غیرواقعی بودن کاملاً آشکار فرض استقلال علم فراهم آمده است. برای مثال در دهه های 1950 و 1960 حکومتهای کشورهای صنعتی اعمال نفوذ بر علم از طریق کنترل منابع مالی را که در اختیارشان بود به اجتماعات علمی محول کردند. این وضعیت امروزه از شدت کمتری برخوردار است و «حامیان تحقیق»(50) در چنین کشورهایی به جای اینکه همچون قبل در راستای سلطه بر ملاحظات صرفاً علمی حرکت کنند، الویت های اقتصادی و اجتماعی را بیشتر در مشی های هدایت گرانه خویش منعکس می کنند.
دلیل دیگر که به نظر ما یک اجبار جامعه شناختی می باشد از طریق گسترش توجه به خود جامعه شناسی علم فراهم آمده است. تخصص در قالب کارکرد گرایانه اش در سطح گسترده ای در ایالات متحده رشد کرد و بر اجتماع علمی (دقیق تر بگویم بر «اجتماعات رشته ای»(51) همچون پزشکان) که بیش از جاهای دیگر با مفروضات (غیر معرفت شناختی) خودش سازگار است، متمرکز شد. چنین بررسیهایی در مورد علم در جوامع دیگر محدود به دولتهای توتالیتر(52) بوده اند، جائی که ساختارها و ایدئولوژی های بیرونی تأثیر گذارند. اما این یک وضعیت آسیب شناختی غیرعادی با پیامدهای زیانبار برای علم بوده است. امروزه به میزان زیادی علم در جوامعی (کشورهای در حال توسعه، مناطقی که به لحاظ فرهنگی مجزای از کشورهای صنعتی هستند) تحقق می پذیرد که از استقلال کمی برخوردار است. در واقع همان طور که فورنیر(53) و ماهو(54) متذکر می شوند(55) وابستگی قلمرو علمی در این جوامع مضاعف است: از یک سو متأثر از عوامل فرهنگی و ساختاری جامعه میزبان و از سوی دیگر متأثر از اولویت های علمی و نفوذ کشورهای صنعتی بزرگ. مطمئناً انکار مناسبت مثلاً علل نهادی شدن علم در کشورهای در حال رشد (البته بر این اساس که این علم «بی اهمیت» است – چیزی که معادلهایش در انتقاد تند پوپر(56) علیه علم «هنجاری»(57) کوهن موجود است) برای جامعه شناسی بر اساس معیار جامعه شناسان، که از معیار فیلسوفان متمایز است، قابل دفاع نمی باشد. ورود آن دسته از پرسشهایی که جامعه شناسان کشورهای در حال توسعه در مورد علم دارند به جامعه شناسی علم، به منزله پذیرش نسبی بودن تصور استقلال و همچنین وجود مجموعه متفاوتی از اولویت های تحقیقی برای این رشته می باشد. [به مقالات فورنیر، ماهو، رماسابن و هیل در کتاب دیدگاههای جامعه شناسی علم(58) و به (1975 Gomezgil) در ارتباط با بحث جامعه شناسی علم در قلمرو آمریکای لاتین مراجعه کنید.] رفتن از رویکرد برونگرا به سمت نمونه هایش طبیعتاً عوض کردن رویه بحث از فوق نظری(59) به رویه نظری، از فضای فرضهای مقدماتی به فضای شواهد، است. البته این تمایز، خیلی قاطع و صریح نمی باشد. در پاراگرف های بعدی بر بعضی شواهد تجربی مربوط به ساختار اجتماعی علم که یک رویکرد برونگرا را تأیید [زیرا که بعضاً یافته های مجدداً تفسیر شده جامعه شناسی علم مرتون می باشند] و تشریح [زیرا که بعضی از آنها جدیداً به عنوان شاهد مناسب برای جامعه شناسی علم پذیرفته شده اند] می نمایند اشاره ای خواهیم داشت.
نظام پاداش دهی در علم یکی از این شواهد است. همان طور که قبلاً گفته شد، مطالعات انجام شده در سنت مرتونی شواهد زیادی را به دست می دهد مبنی بر اینکه «به رسمیت شناختن دستاوردهای علمی»(60) (اولی نهادی شده از طریق انتخاب برای آکادمی های مجلل، دعوت برای مسافرت، انتصاب به کمیته های مشورتی و غیره؛ دومی معمولاً تحقق یافته به وسیله جامعه شناسان از طریق مثلاً فهرست سنجیده و وزین انتشارات، مراجعات و غیره) اساساً از هنجارهای مرتونی فاصله می گیرد. یک تفسیر از این شاهد انگلیسی و آمریکایی(مثلاً: 1973، Cole an Cole) عبارتست از تشخیص اساسنامه(61) حاصله یک سیستم قشربندی در علم، که خودش به عنوان امری کارکردی لحاظ شده است. تفسیر دیگر از سوی مولکی(62) ارائه شده به این ترتیب که او این را شاهد بر بی ارتباطی کارکردی هنجارهایی می بیند که نتیجتاً بخشی از «مجموعه علل و توجیهات»(63) می شوند. تفسیر خودم، از شواهد مربوط به تأثیر مثلاً تعصب جنسی، آگاهی پایگاهی، تعصب سیاسی، ترجیحات شخصی در پاداش دادن به دستاوردهای علمی بر حسب «نفوذپذیری»(64) است. چنین یافته هایی ممکن است به عنوان نفوذ ارزش ها، پیشداوری ها، وفاداری ها و وابستگی های جامعه محیطی پیرامون به درون روندهای اجتماعی فعالیت علمی، تلقی گردند.
تعدد تقاضاهای اجتماعی که از دانشمند، به عنوان دانشمند می شود، دومین نمونه مورد بررسی را ارائه می دهد. مثلاً آنهایی که او را با کار سیستم سیاسی مرتبط می کند، مورد ملاحظه قرار دهید. از جمله «نقش های سیاسی – علمی» ظاهر شده در وضعیتهایی که در آنها علم شدیداً نهادی شده، نقشهایی هستند در ارتباط با عملیات شبکه های پیچیده گروههای مشاورین که به وسیله بسیاری سازمانهای حکومتی ایجاد شده اند. باز ممکن است به تلاشهای دانشمندان برای بهره برداری از قدرت یا اقتدار نمادین(65) علم به منظور عمل در درون نظام سیاسی وسیع تر اشاره نمود. استفاده از این قدرت و اقتدار ممکن است در جهت اهداف خالصاً سیاسی قرار گیرد (مثلاً، انتخاب کاندیدای ریاست جمهوری مورد علاقه، یا دموکراتیزه کردن نظام سیاسی (صفحات 60-56، 1974، Blume)، یا در تلاش برای تأمین امکانات و منابع برای خود علم (مثلاً: فصل دهم، 1969، Greenberg). آخرین مورد، به طریقی با نظر مولکی در مورد استفاده دانشمندان از ایدئولوژی علمی، که قبلاً به آن اشاره شد و تلاشهای تبلیغاتی به خاطر خود علم که در کتاب دیدگاههای جامعه شناسی علم(66) توسط فورینر و ماهو مورد بحث قرار گرفته، قابل مقایسه است. همین طور، بسیاری از فعالیتها و نظراتی که قبلاً توسط جامعه شناسان، واجد اهمیت درونی صرف تلقی می شد، اکنون دیده می شود که دارای ابعاد سیاسی نیز هستند. این مطلب مثلاً در مورد انتخاب دانشمند برای یک آکادمی مجلل (از قبیل آکادمی ملی علوم، آکادمی علوم شوروی) که قرابت زیادی با حکومت دارد، صادق می باشد. بنابراین، انتخاب، نه تنها به معنی به رسمیت شناخته شدن برجستگی علمی است، بلکه واجد اهمیت نمادی و ابزاری سیاسی نیز می باشد.
تحول در ساختار نهادی علم سومین نمونه را ارائه می دهد. جدای از انعکاس نهادی تغییر یا تفکیک رشته ای که به اندازه کافی مورد بحث قرار گرفته است، اشاره به روندهای (مرتبط) «سیاسی کردن»(67) و «اتحادیه ای کردن»(68)، نیز قابل طرح می باشد (فصل پنجم، 1974، Blume). ممکن است این روندها به افزایش توجه به روشهایی که در آنها علم برای مقاصد ضد اجتماعی مورد استفاده قرار می گیرد (یا در جهت منافع آنها که آن را مورد استفاده قرار می دهد) نسبت داده شوند؛ به تقلیل بودجه قابل دسترس برای تحقیق و تقلیل آزادی دانشمندان در تعیین اولویت های تحقیق؛ به خراب شدن وضعیت استخدام دانشمندان در دهه 1960 و غیره. با مراجعه به تجدید حیات و ظهور گروههایی همچون «فدراسیون دانشمندان آمریکایی»(69) [که در ابتدا جوابی بود به پیشنهادهایی در مورد کنترل انرژی اتمی بعد از جنگ (1970 Smith Kimball)] و «دانشمندان و مهندسان طرفدار فعالیت سیاسی و اجتماعی»(70) می توان روند سیاسی کردن را تشریح کرد و مورد بحث قرار داد. به موازات آن، انجمنهای حرفه ای مهم علمی در آمریکا، روند سیاسی شدن را طی نمودند و یا اینکه تخم انشعابات رادیکال یا سیاسی در آنها پاشیده شد. که آن (صفحات 120-41، 1974، Cahn) نشان می دهد که اکثریت بزرگی از دانشمندان که در حدود سال 1970 مورد مصاحبه قرار گرفته بودند معتقد بودند که جوامع حرفه ای شان در حال سیاسی شدن هستند. (نیکلز (صفحات 170-123، 1974، Nichols) جزئیات بیشتری در مورد گروههای علمی رادیکال در ایالات متحده ارائه می دهد). اتحادیه ای شدن را می توان آشکارتر در انگلستان مشاهده نمود. این جریان از یک سو به وسیله تلاش های اتحادیه های یقه سفیدان(71) (مدیران) برای عضوگیری از بین دانشمندان و کارکنان وابسته و از سوی دیگر (تا حدی به عنوان واکنشی در برابر جریان اول) به وسیله اتحادیه گرایی فزاینده (1967، Blackburn) در بین انجمن های حرفه ای، به پیش رفته است. همه این جریانات، در واقع، پاسخی است به محیط اجتماعی – اقتصادی که کاملاً شباهت دارد به آنچه جلوتر (بعضی اوقات با فترت قابل ملاحظه ای) به روند حرفه ای شدن جوامع علمی (از قبیل جامعه شیمیدان ها) که در قرن نوزدهم پا گرفتند، انجامید. به نظر من درک چنین پاسخ های نهادی به تغییرات اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی به اندازه فهمیدن روندهایی که در آنها دگرگونی های اجتماعی – اقتصادی انگلستان قرن هفدهم به پایه ریزی «جامعه سلطنتی»(72) منجر شد، برای جامعه شناسی علم اهمیت دارد.
رویکردی را که ما در جامعه شناسی علم داریم طرح می کنیم نه تنها به وسیله کسانی که معتقدند تنها درک ساختار ذهنی در حال تغییر علم استحقاق توجه و بررسی دارد (مسلماً سایر موضوعات به سایر تخصص های جامعه شناختی محول خواهد شد) بلکه همچنین از جانب مرتونی ها مورد انتقاد قرار گرفته است. به عنوان نمونه، استورر (1974) معتقد است که این رویکرد فاقد کانون روشنی است. این رویکرد به علت نفی تأکید بر طریقی که اجتماع علمی به منظور «تولید دانش تجربه معتبر» سازمان یافته است، از ملاک اصلی جامعه شناختی که به وسیله آن «اجتماع علمی باید مورد شناسایی و کارکردش مورد ارزیابی قرار گیرد» محروم است. این نقد محرک مفیدی برای توضیح (مسلماً ضروری) این رویکرد می باشد. همان گونه که راوتز (1971، Ravetz) نشان داده است، واقعیت اینست که علم چیزهای زیادی بوده، هست و می تواند باشد. نظریات در مورد اینکه مهمتر از همه چیز علم چیست، از جمله سایر ملاک ها، «شناسائی»(73) و «ارزیابی»(74) از اجتماع علمی را تعیین می نماید. بنابراین موضع استورر مورد ویژه ای از مسأله ای کلی تر است: چه دیدگاههایی از علم، توسط کدام عاملان اجتماعی، در یک جامعه بخصوص، اختیار می شوند (به عبارت دیگر کنش متقابل میان ایدئولوژی ها و ساختار اجتماعی) و با چه تأثیراتی؟ بعضی دیگر ممکن است با نسبت دادن وزن مسلط به ساختار طبقاتی یا سازمان وسایل تولید، یا به ویژگی های فرهنگی جامعه، مسئله را به صورت متفاوتی فرموله کنند. به هر حال کماکان این پرسش مطرح است که «تأثیر بر چه چیزی؟». پاسخ من اینست که در ابتدا تأثیر بر مرزها، ساختار، ارزشها و عملکرد اجتماع علمی و در ثانی بر کارکردهای اجتماعی علم (که از جامعه ای به جامعه دیگر به نحو متفاوتی مورد تأکید قرار می گیرد) و طرقی که این کارکردها اجرا می شوند. بنابراین، «تأثیر»(75)، فقط با ارجاع به کارکرد مشخصی، به طور معناداری مورد توجه قرار می گیرد (اگر قرار است مورد توجه قرار گیرد). دلیلی وجود ندارد که جامعه شناسان (همچون اقتصاددانان) خودشان را درگیر روابط میان علم (چه به عنوان مجموعه ای از عقاید و چه به عنوان روندی تولیدی)، تغییر تکنولوژیک، و رشد اقتصادی ننمایند؛ یا (همانند علمای سیاسی) درگیر روابط بین علم، تخصص و اعمال قدرت نگردند. (من می خواهم ادعا کنم که این مطلب در واقع نقطه قوت جامعه شناسی علم برونگرا می باشد). البته چنین مدلی به خاطر حلقه های «فیدبک»(76) پیچیده است. همانطوری که قبلاً بدان اشارت رفت، اجتماع علمی، خود ممکن است بر دیدگاههای مربوط به اینکه علم چیست، کارکرد اصلی آن چیست و چه چیزی را می تواند به دست بیاورد، تأثیر بگذارد. به علاوه علم از طریق پیوستگی هایش با تکنولوژی (اعم از اینکه ما این رابطه را علی بدانیم یا دو جانبه (دیالکتیکی)) می تواند بر ساختار اجتماعی و (اگر چه از سایر طرق نیز) پتانسیل تغییر اجتماعی، تأثیر بگذارد.
به نظر ما، اکتشاف چنین ارتباطات و تأثیراتی در جوامع گوناگون برنامه تحقیقاتی پرثمری را برای جامعه شناسی علم فراهم می نماید. البته در خلال این تحقیقات جای کافی برای رویکردها و اولویت های متعددی که با هم در سطح نظری مورد ملاحظه قرار نگرفته اند، وجود دارد. به نظر من، به عنوان مثال در غرب، مشخصاً کارهای مفیدی در نقاط مرزی علوم سیاسی و جامعه شناسی سیاسی و جامعه شناسی علم انجام شده است. کار شرودر در مورد حکومت علم در آلمان وایمار(77)، یکی از این موارد است (1970، Schroeder)؛ کار گراهام در مورد ارتباطات سیاسی آکادمی علوم شوروی (1976 Graham)؛ کارهایی در مورد سیاستهای کارشناسی (برای مثال کار: 1965 Beneniste 1972 Flash) و پیرامون نقش کارشناسان در منازعات فنی (برای مثال کار: 1965 Sapolsky؛ 1975، 1971 Nelkin) و کار مولکی (1976 Mulkay) در نقش خبره های(78) علمی. همه اینها مربوط می شود به استفاده قدرت در، و از طریق، علم. وضعیت در کشورهای اروپای شرقی به صورت دیگری است.
همانطوری که میکولینسکی (1974) اشاره می کند، در غرب، تحقیقات جامعه شناختی گرایش دارند تا زیرمجموعه ای از یک رویکرد کلی «عِلم علم»(79) باشند که وظیفه عمده فکری اش، تدوین قوانین رشد علمی (ساختاری و شناختی)، که احتمالاً برنامه ریزی علمی بیشتری برای علم به دست می دهد، می باشد. البته بینش مارکسیستی در مورد شکل صحیح چنین قوانینی کاملاً متفاوت است از دیدگاههایی که پایه بیشتر مباحث غربی در زمینه فلسفه علم می باشد (رویکرد شناختی جامعه شناسی علم ذیلاً توصیف خواهد شد). کروبرو چنین نوشته است:
«قوانین پیشرفت علم، قوانین ارتباط بین علم و سایر فضاهای حیاتی جامعه، به ویژه روند تولید مادی به عنوان اساس و زیربنای جامعه می باشند. هسته مرکزی این فرضیه، این فرض است که قوانین رشد علم، مربوط به بطن و ذات علم نیستند. این فرض، جانشین یا آلتزناتیومارکسیستی برای مفاهیم شایع رشد علم می باشد. نتیجه آن به هیچ وجه شامل رد وجود و اهمیت روابط درونی علم نمی باشد و بلکه شامل این فرض می شود که اینها مشخصه ثانوی اند و مشتق از آن قوانین بنیانی رشد.» (1974، Krober)
در عمل به نظر می رسد بخش اعظم «علمِ علم» مستقیماً بر برنامه ریزی و مدیریت علم و نوآوری متمرکز شده باشد. اخیراً رابکین(80) بر سلطه نسبی چنین کاری توسط دانشمندان علوم فیزیکی و نه دانشمندان اجتماعی و ماهیت کمّی و غیر ایدئولوژیک آن، تأکید می کند. [او در این زمینه (1976 Rabkin) به قلّت مراجعات در ادبیات «علم علم» به کار مارکس، انگلس و لنین در مقایسه با مقالات نوعی در مجلات تاریخ، اقتصاد و فلسفه اشاره می کند].
ما از اینکه چه مقدار زمینه مشترک نظری بین جامعه شناسان علم مارکسیست و آن جامعه شناسان علم غیرمارکسیستی که یا تأکید بر عوامل فرهنگی و سایر عوامل غیراقتصادی دارند یا خواستار روندهای تولیدی نیز هستند، در توسعه یک جامعه شناسی برونگرای علم وجود دارد، اطلاعی نداریم. مطمئناً نیاز به تأمل نظری بیشتری در بسط این رویکرد (یا رویکردها) وجود دارد.

پی نوشت ها :

* Stuart S. Blum, “Sociology of Sciences and Sociologies of Science”,in Perspectives in the Sociology of Science, S.Blume (ed), John Wiley , NY, 1977.

منبع: توکل، محمد؛ (1389)، جامعه شناسی علم: مباحث نظری، تهران: جامعه شناسان، چاپ دوم.

همچنین ببینید

jameyat

مخاطرات احتمالی سیاست های جدید جمعیتی/مریم رحمانی

بر اساس جدید ترین آمارهای جمع آوری شده از دانشگاه های علوم پزشکی و خدمات …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *