آموزش وردپرس
madani-aks

بیگانگی و شئ وارگی در دیدگاههای معرفتی/حسین مدنی

 

مقدمه

بحث نظامهای معرفتی و جایگاه مفهوم بیگانگی  و شئوارگی از منظر این نظامها، بحثی مهم و چند بعدی است که کمتر به آن پرداخته شده است. در عین حال، منابع و متونی را میتوان یافت که مفهوم بیگانگی و شئوارگی را در قالب فصلی از یک کتاب یا به صورت مقاله و یا در دل موضوعی دیگر مورد اشاره، توضیح و تبیین قرار دادهاند.

سی رایت میلز (1360: 185) در مورد اهمیت موضوع بیگانگی مینویسد:«ظهور انسان از خود بیگانه و تمام موضوعاتی که ماورای این ظهور قراردارد امروز تمام زندگی فکری جدی ما را تحت تأثیر قرارداده و موجب بیقراری فکری ما شده است. ظهور انسان از خود بیگانه مهمترین موضوع مطالعات مربوط به انسان معاصر را تشکیل میدهد». از نظر میلز، موضوع بیگانگی بیش از هر مسألهای مورد توجه محققان کلاسیک بوده و در عین حال مورد بی توجهی دانشمندان معاصر قرارگرفته و در تبیین آن قصور ورزیده اند.

به دلیل اهمیت موضوع مورد بحث، این نوشته به بررسی منشأ و جایگاه مفاهیم بیگانگی و شئوارگی از دیدگاه برخی نظریه پردازان و اندیشمندان علوم اجتماعی میپردازد. ذکر این نکته ضروری است که تقسیم بندی دیدگاههای مختلف در قالب نظامهای معرفتی نوعی تأکید بر روی یک یا چند عامل در تحلیلهای اجتماعی به نسبت سایر عوامل بوده و به معنی کم اهمیت جلوه دادن یا نادیده گرفتن عوامل دیگر نیست. بطور مثال، هنگامی که به نظامهای عینگرا، یعنی نظامهایی که شناخت را ناشی از هستی اجتماعی میدانند اشاره میشود، مفهوم آن این نیست که در این نظامها ذهن و شناخت نادیده گرفته میشود، بلکه به نسبت عوامل ذهنی، عوامل عینی و هستی شناسانه بیشتر در کانون توجه قرارمیگیرد و برعکس هنگامی که در دیدگاههای موسوم به ذهنگرا از عوامل ذهنی و تقدم آگاهی بر هستی اجتماعی و تأثیرگذاری آن بر پدیدههای اجتماعی سخن به میان میآید، تأثیر عوامل اجتماعی انکار نمیشود. در برداشت یکسویه از رابطه ذهن و عین، ایدهآلیست منکر وجود دنیای خارج تلقی میشود و رئالیست منکر ایده انگاشته میشود. گاه برخی این دو مفهوم را در رابطهای علت و معلولی، مقدم بر یکدیگر پنداشته و برخی دیگر آنها را بر پایه رابطهای دیالکتیکی مورد بررسی قرار میدهند.

به هر ترتیب، در بحث از نظامهای معرفتی بطور عمده با این مسأله روبهرو هستیم که نظامهای زیباییشناختی، اخلاقی، فلسفی، مذهبی، سیاسی و …، چگونه از زمین ههای اجتماعی که در آن رشد میکنند، تأثیر میپذیرند. درجامعه شناسی معرفت این موضوع بررسی میشود که با توجه به تفاوتهای موجود در جامعه چگونه موضوعات شناسایی، خود را به عامل شناسایی عرضه میکنند. در واقع، زمانی که ما از جایگاه نظامهای معرفتی به مقوله های بیگانگی و شئوارگی میپردازیم، با دو نوع نگرش رو به رو خواهیم بود که در یکسوی آن حرکت از ذهن به عین و به عبارتی از شناخت به هستی و در سوی دیگر آن حرکت از عین به ذهن و یا از هستی به شناخت ملاک تجزیه و تحلیل و تبیین است، اما از آنجایی که مفهوم بیگانگی و شئوارگی در تحلیلهای صاحبنظران با اشتراکات تحلیلی بسیار مورد بحث قرارگرفته، شاید نتوان این دوگانگی در تحلیل را به روشنی و وضوح مشخص کرد. برای نمونه، تحلیل وبر از مفهوم بیگانگی شباهتهای با تحلیل مارکس از این مفهوم دارد، با وجود آنکه این دو در تقسیمبندی دیدگاههای معرفتی در دو اردوگاه متفاوت قراردارند. بههمین ترتیب نیز با وجود پذیرش افتراقات فراوان میان مارکس و دورکیم در مورد بیگانگی، گاه در تحلیل نهایی میتوان اشتراکاتی نیز میان آنها پیدا کرد. بطور مثال، در مورد شباهتها و تفاوتهای معرفتشناختی مارکس و دورکیم در کتاب «علم و جامعه شناسی معرفت» ( مولکی، 1376: 21 – 20) چنین آمده است:« مضمون اصلی تحلیل مارکسیستی علم آن است که علم را همچون محصولی اجتماعی ببیند و تأکید کند که نتایج و موارد استفاده از علم و جهتی که در مسیر آن توسعه مییابد فقط باید در ارتباط با زمینه اجتماعی وسیعتر فهمیده شود. بعضی مشابهتها در اینجا وجود دارد؛ به علم از یک دیدگاه تکاملی نگریسته میشود که به وسیله تغییرات در ساخت جامعه به حرکت افتاده و تأثیرگذاری ا عتقادات مذهبی را که به حفظ صور اجتماعی ماقبل سرمایه داری کمک میکرد، تضعیف میکند. اما مارکس از دورکیم فراتر میرود و بر خلاف دورکیم بر تصور ذاتاً مبهمی از تطابق ساده میان مفاهیم و تفکر از یک سو و وجوه کلی ساخت اجتماعی از سوی دیگر تأکید نمیکند. به علاوه، مارکس تحلیلی پویا از فرایندهای اجتماعی ارائه میدهد که میتواند به منظور تشریح بعضی از پیوستگی های جامعه و علم مورد استفاده قرار گیرد».

در ادامه این نوشته، پس از ذکر کلیاتی در ارتباط با مفاهیم بیگانگی و شئوارگی و پیشینه تاریخی پیدایی این مفاهیم، تحلیلهای چند تن از اندیشمندانی که در این خصوص بحثهای مستقل و عمیقتری دارند، مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در پایان از بررسیهای انجام شده نتیجه گیری خواهد شد.

تعاریف، انواع و علل بیگانگی و شئوارگی

متناسب با حوزههای علمی، دیدگاه صاحبنظر در مورد انسان و جامعه، دیدگاه معرفت شناختی و شرایط اقتصادی و اجتماعی هر دوره، تعاریف و تقسیمبندیهای متفاوتی از مفاهیم بیگانگی و شئوارگی ارائه شده و علل گوناگونی برای پیدایش آنها برشمردهاند.

به نظر اریک فروم از زمانی که انسانها برای خود بتهایی در نظر گرفتند یا به دست خود آنها را ساختند و به پرستش آن پرداختند، شئوارگی و بیگانگی شروع شده و در اسطورهها، مذاهب و ادبیان کهن به انحای مختلف منعکس شده است. بطورمثال، اساطیری که در ادیان الهی هبوط انسان و سرگشتگی اورا توضیح میدهند به نوعی بیگانگی اورا بهتصویر میکشند.

اولین کسی که به بحث منظم در این باره بیگانگی پرداخت، هگل بود. از دیدگاه هگل، تاریخ انسان، تاریخ بیگانگی اوست. فکر در جریان تحول خود بخشی از وجود خود را به جهان بیرون انتقال میدهد و در این فراگرد خود را با آن بیگانه مییابد. هگل، روح یا فکر مطلقی را مجسم میکند که بشر با آن بیگانه است و برای رفع این بیگانگی باید به آن مراجعت کند. بعد از هگل مفهوم بیگانگی مورد توجه بیشتری قرارگرفت و بویژه هگلیان چپ و از جمله فوئرباخ در این خصوص اظهارنظر کرده اند.

گذشته از همه اینها، کسی که به مفهوم بیگانگی و شئوارگی عمق وغنا و گستردگی بخشید، کارل مارکس بود. مارکس با تحلیل ساختارهای اجتماعی و اقتصادی جامعه سرمایهداری به این نتیجه رسید که انسان در چنین جامعهای از خود بیگانه است. وی اشکال مختلفی برای بیگانگی قائل شد: 1. بیگانگی از کار، 2. بیگانگی از محصول کار، 3. بیگانگی از دیگران (جامعه)، و 4. بیگانگی از وجود انسانی.

در«فرهنگ اندیشه نو» ( استلی برس و بولک، 1378: 188) ذیل واژه بیگانگی/ از خود بیگانگی آمده است:«حدود یک قرن (از 1840 تا 1940) واژه الیناسیون را برای بیان انتقال مالکیت یا سند مالکیت ملکی به غیر، یا برای کیفتی از اختلال گرفته تا سلامت روحی بکار میبردند. از آن تاریخ تا کنون مجموعه ای از معانی متفاوت برای این اصطلاح پیدا شده است. مثلاً احساس بیگانگی با جامعه، احساس ناتوانی در برابر تغییرات اجتماعی، یا احساس بیهویتی فرد و گسیختگی او در جامعه ای که زیر سلطه نظام دیوانسالاری است». در«فرهنگ علم اجتماعی» (گولد و کولب، 1376: 17) نیز واژه بیگانگی به معنی گسستگی یا جدایی میان اجزا یا کل شخصیت از جنبه های مهم جهان تجربه، توصیف شده است.

ساروخانی، در «دائرةالمعارف علوم اجتماعی» (1370: 20) ذیل مفهوم از خود بیگانگی چنین نوشته است:« 1. ریشه لغت به معنی بیگانه ساختن است، 2. در اقتصاد، انتقال و واگذاری را میرساند، 3. در جامعهشناسی به معنای تجربهای است خاص که موجب میشود شخص خود را همچون بیگانه حس کند( اریک فروم) و یا آنکه بین اعضا و اجزای شخصیت وی تجزی حاصل شود و کل شخصیت او از معنی بیفتد».

در مورد شئوارگی در «فرهنگ  اندیشه نو» ( 1378: 558 ) توضیحاتی به این شرح آمده است:«انتزاعی را چیزی مادی [یا عین] به شمار آوردن [از اینجاست تعیّن یا عینیت دادن یا شیئیت، در این معنای خاص برای ریفیکاسیون که ریشه اش res  به معنی شئ یا چیز است]. شئوارگی را به مفهومی با معنا و تأکیدی خاص، کارل مارکس به کار برد. از نظر مارکس شئوارگی به این معناست که” رابطه اجتماعی میان آدمیان برای آنان صورت خیالی رابطه میان اشیا را به خود میگیرد». در جامعه سرمایهداری، او این حالت را نتیجه بیگانگی یا بیزاری از کار، یعنی جدایی کارگر از محصول کارش میانگاشت. مارکس مینویسد:« شکل کلی اجتماعی کار به صورت خاصیت یک چیز به نظر میرسد» و از این طرق «فتیش پرستی کالاها» یا کالاپرستی همچون «شئ» میشود. این یک موقعیت اجتماعی است که تعیین شده،« کنش اشیایی است که به جای آنکه زیر سلطه تولیدکنندگان باشند آنان را زیر سلطه خود دارند».

چپ نو نیز بیگانگی را در معنای بریدن انسان از جامعه ستمگر و کالاشدگی را رفتار با انسانها به صورت موضوعات کاربرد، به صورت اشیا و نه به صورت انسان به کار برده است. از جمله کسانی که بحث مستقلی در مورد شئوارگی دارد، جورج لوکاچ است. لوکاچ در مقالهای با عنوان« پدیده شئوارگی» (1377 : 211) این مفهوم را چنین تعبیر کرده است: «اساس این ساختار [ساختار کالایی] آن است که رابطه و پیوند میان اشخاص به صورت شئ و در نتیجه به صورت نوعی« عینیت یافتن خیالی» در میآید، عینیت مستقلی که چنان عقلانی و فراگیر بنظر میرسد که تمام نشانه های  ذات اساسی خویش – یعنی رابطه بین انسانها- را پنهان میکند».

در مورد علل بیگانگی و شئوارگی نیز بر اساس دیدگاه معرفتشناختی هر یک از صاحبنظران، علل متفاوتی ذکر شده است. مارکس نظام سرمایهداری را منشأ شئوارگی و از خود بیگانگی میدانست. اصحاب مکتب فرانکفورت نیز متأثر از مارکس و وبر، نظام سرمایه داری، تکنولوژی، فرهنگ برخواسته از صنعتی شدن و عقلانیت علمی و فنی را موجد بیگانگی دانسته اند. وبر، دیوانسالاری و عقلانیت را «قفس آهنین» انسان و عامل از خود بیگانگی بشر میدانست. دورکیم بر از هم گسیختگی و بیهنجاری تأکید داشت و برخی از روانشناسان نیز ویژگیهای فردی و شخصیتی، تاریخچه زندگی و عقده های روانی را عامل عمده در ایجاد شئوارگی و بیگانگی میدانند.

تنوع در تعریف، دسته بندی انواع بیگانگی و شئوارگی و علل آن، حکایت از پیچیدگی این مفاهیم و ارتباط آن با نظامهای معرفتشناختی دارد. در ادامه بحث، ضمن مروری کوتاه بر تاریخچه کاربرد مفاهیم بیگانگی و شئوارگی، دیدگاه چندتن از عالمان علوم اجتماعی مورد بررسی قرارمیگیرد.

زمینه تاریخی و سابقه مفاهیم بیگانگی و شئوارگی

مفاهیم بیگانگی و شئوارگی از پیچیدهترین مفاهیم جامعهشناسی است که مورد توجه و بحث برخی از صاحبنظران و نظریه پردازان در حوزههای مختلف علوم اجتماعی بوده است. از نظر تاریخی، برخی سابقه مفهوم بیگانگی را به چند قرن پیش نسبت میدهند. لوئیس فوئر (1347: 7) در این باره مینویسد:« مفهوم از خود بیگانگی شجرهای دارد که میتوان آن را مستقیماً به کالون رساند که آدمی را به سبب گناه اولیه اش برای همیشه از خدا بیگانه میپنداشت. وی با بلاغت نوشت که مرگ روحانی چیزی جز بیگانگی از خدا نیست. ما همگی چون مردگان به دنیا آمده ایم و چون مردگان زندگی میکنیم تا زمانی که باز از شرکای زندگی مسیح شویم. هگل مفهوم از خودبیگانگی را از الهیات بدبین پروتستان فرا گرفت و مارکس جوان تاریخ بشر را تاریخ از خود بیگانگی میپنداشت».

اندیشمندان و صاحبنظران با توجه به زاویه دید و شیوه تحلیل خود تفاسیر و تبیینهای مختلفی از مفهوم بیگانگی ارائه کرده اند «زمانی از آن به عنوان حالتی فکری نام برده اند (مارکس و دورکیم) و گاه به عنوان یک مسأله غیر انتزاعی و عینی مطرح شده است (زیمل). زمانی آن را شکل ثابت و ساکن واقعیت پنداشته و زمانی آن را با دیالکتیک آمیخته و وجه حرکتی برای آن قائل شده اند. گاه بیگانگی امری تحمیلی در نظر آمده و زمانی آن را امری انتخابی پنداشتهاند. برخی آن را امری طبیعی، بهنجار، خلاق و سودمند در نظر گرفته اند (نیسبت و فیورلیچ)  و عدهای آن را پدیده یا خصلتی مخرب و ضد اجتماعی بهشمار آوردهاند(دورکیم و روزاک). برخی آن را معلول عوامل بیرونی یا محصول واقعیات اجتماعی دانسته و برخی آن را ناشی از تحرکات نیروهای سرکش درونی انسان پنداشتهاند. گروهی آن را در سنجش فرد نسبت به خود (فردینبرگ و گودمن) و گروهی آن را در سنجش احساسات افراد در قبال جامعه (مارکس و مرتون)  مطرح کردهاند. گاهی آن را علت و زمانی آن را معلول پنداشته اند. زمانی برای آن حالت کنشی و زمانی خصلت عاطفی و نگرشی قائل شده اند ( محسنی تبریزی،1370: 26).

عقاید صاحبنظران مبنی بر اینکه آیا واژه بیگانگی، مفهومی نوین و متعلق به جامعه صنعتی است و یا در دوره های پیش صنعتی و مراحل اولیه تکوین و تکامل فکری بشر نیز به آن پرداخته شده، متفاوت و گاه در مقابل یکدیگر است. برخی چون آدورنو، اتزیونی، لوکاچ و میلز معتقداند که بیگانگی پدیدهای از جامعه مدرن و صنعتی است. گروهی دیگر از متفکران مانند فوئر، فروم و مارکوز آن را نه ابداعی نو و واژه ای جدید بلکه پدیدهای کهن و تاریخی درنظر گرفتهاند. به نظر آنها، ریشه های ازخود بیگانگی به نخستین دورههای تاریخ برمیگردد و آثار اولیه آن در بخشهایی از تاریخ فلسفی، مذهبی، اسطورهای و ادبیات کهن مشهود است. در دوره بعد از رنسانس نیز واژه بیگانگی مورد توجه قرارگرفت اما با ظهور هگل و هگلیان چپ آلمان است که رویکردی تازه به این مفهوم بروز مییابد.

مارکس تحولی اساسی در  برداشت از مفهوم بیگانگی و شئوارگی ایجاد کرد و به آن عمق و گستردگی شگرفی بخشید. این مفاهیم در دستگاه فکری مارکس از جایگاهی ویژه برخوردارند و در حقیقت بخشی از نظام فکری او را تشکیل میدهند. مارکس متأثر از هگل بود اما آراء هگل را با دیدی انتقادی مورد بررسی قرارداد. مارکس بیگانگی و شئوارگی را محصول ساختارهای اقتصادی و اجتماعی میداند که بر اثر مالکیت خصوصی و تقسیم کار ایجاد شده است. در نظام سرمایهداری انسان نمیتواند محصول کار خود را تصاحب کند و از آن بهرهمند شود. این بیگانگی انسان از محصول کار خود موجب میشود تا نتواند انسانیت خود را متجلی سازد و به آگاهی و رهایی دست یابد. مفهوم بیگانگی در نظر مارکس مبین جدایی انسان از خود، کار خود، همنوعان، جامعه و طبیعت است و مارکس شئوارگی را حالتی میداند که در آن کار انسان به شکل خصوصیات عینی محصولات کار، به شکل خصوصیات اجتماعی طبیعی این محصولات در نظرشان جلوهگر میشود و به همین ترتیب رابطه اجتماعی تولیدگران با مجموعه کار را به شکل رابطه اجتماعی بیرون از آنان، به شکل رابطه میان اشیا نمودار میکند (لوکاچ، 1377). هسته اصلی تفکر مارکس در این خصوص را میتوان از مطلب «کار بیگانه شده» که در بخشی از اثر وی با نام «دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی 1844» درج شده و برخی دیگر از آثار او دریافت.

جرج لوکاچ نیز از جمله نظریه پردازانی است که به مفهوم بیگانگی و شئوارگی توجه ویژه داشته است. وی معتقد است که نطام سرمایهداری انسانیت را از طریق بیگانگی و شئوارگی نابود کرده است و راه حل برون رفتن از بحران را در آگاهی طبقاتی کارگران جستجو میکند.

اندیشمندان دیگری نیز برای توصیف و تبیین مفهوم بیگانگی و عوامل ایجاد آن تلاش کردهاند. در نزد دورکیم، بیگانگی که مترادف آنومی گرفته شده به نوعی حالت فکری اطلاق میشود که در آن به واسطه اختلالات اجتماعی، فرد دچار نوعی سردرگمی در انتخاب هنجارها، تبعیت از قواعد رفتاری و احساس پوچی است.

رابرت مرتون نیز مانند دورکیم بیگانگی را مترادف با آنومی میگیرد و بر جنبه های اجتماعی آن تأکید میکند. به نظر مرتون بی هنجاری، رفتار مغرضانه، آنومی یا بیگانگی، به حالتی از رابطه فرد و جامعه اشاره دارد که در آن بین فرد و ساخت فرهنگی و ارزشی حاکم تضاد وجود دارد.

در حوزه روانشناسی فروید و برخی از پیروان وی به مفهوم بیگانگی پرداختهاند. اصولاً روانشناسان بحث بیگانگی را در سطح فرد مطالعه میکنند و مفهوم آنومی را مورد توجه قرارمی-دهند. به عقیده روانشناسان انسان زیر سلطه و فشار واقعیتهای درونی و بیرونی دچار آنومی میشود. از نظر آنان علل بیگانگی به شخصیت و نیروهای درونی فرد، سرکوب غرایز، سرگذشت و چگونگی رشد و شکل گیری شخصیت، روحیات والدین، سرخوردگیهای دوران کودکی و مواردی مانند آن مربوط میشود.

در تفسیر دیدگاه روانکاوی فروید، در کتاب« شناخت و ساختار اجتماعی»(همیلتون، 1380 :110) چنین آمده است:«جامعه صنعتی و سرمایه داری جدید بر پیشبینی سرکوب شدید روانی – جنسی استوار است – نوعی شئوارگی شهوت که هرچند از نظر پیامدهایش ضد انسانی است اما شرایطی را برای انسان فراهم میآورد تا به سطح عالی مهار محیط خود و سازمان اجتماعی اش دست یابد».

اریک فروم نیز با دیدی روانشناسانه و با گرایش مارکسیستی به از خود بیگانگی توجه داشته است. او بیگانگی از خود را حالتی از هستی میداند که در آن آدمی مقهور محصول کار و تولیدات خویش است که عینیت یافته و به صورت نظام اجتماعی – اقتصادی درآمده است تا به آنجا که هرگونه اختیار، اراده و کنترل از او سلب میشود. ازنظر فروم انسان سرگشته ای در وادی حیرت است که از بحران هویت رنج میبرد. در جامعه صنعتی و تحت روابط سرمایه داری انسان به جای آنکه از یگانگی با طبیعت شادمان باشد، با آن بیگانه است و با آنکه توانایی تسخیر طبیعت را دارد، قادر به نمایش خلاقیت خود نیست.

یورگن هابرماس از جمله اندیشمندان معاصر است که بیگانگی و شئوارگی را در نظام فکری خود مورد توجه قرارداده است. هابرماس ضمن انتقاد شدید از وضعیت فعلی جوامع صنعتی و نظام سرمایه داری، حاصل این نظام را از دست رفتن معنا، تزلزل هویت جمعی، بیهنجاری، بیگانگی و شئوارگی جامعه میداند. وی وظیفه نگرش انتقادی را پیدا کردن جایگاه های شئ گونگی و عقلانیت ابزاری و فضاهایی میداند که هنوز دستخوش این فرایند نشده اند.

در مکتب فرانکفورت، هورکهایمر و آدورنو برآن بودند که کار انسان همچنان که در فرایند تاریخ بر طبیعت فائق میآید، در عین حال جوهر درونی خود را از دست میدهد و زیر سلطه جهان شئ شده قرار میگیرد و در نتیجه، شئ شدگی نه تنها ویژگی جهان عینی خارج است، بلکه ذهن یا کارگزار تاریخی را نیز در خود فرو میبرد. این تأکید بر شئگشتگی فراگیر و اجتنابناپذیر زمینه بدبینی و نومیدی اصحاب فرانکفورت بود. هابرماس بر آن بود که با بازگشت به مفهوم کار مولد در اندیشه مارکس، راه حلی برای شئ گشتگی بیابد (بشیریه، 1381: 228 – 224).

هربرت ماکوز دیگر اندیشمند مکتب فرانکفورت با انتقاد شدید از نظام سرمایهداری، تسلط تکنولوژی  و توسعه صنعتی را عامل از خود بیگانگی میداند. وی در این زمینه مینویسد: «من بدین نتیجه رسیده ام که وقوف به از خود بیگانگی برای افرادی که از طریق زندگانی مادی و صوری خود با جامعه صنعتی پیوسته و متحد شده اند و ارضای خاطر خود را در برآوردن نیازهای موجود در این جوامع میدانند، کاری دشوار است. مسأله اتحاد فرد و جامعه، تصوری بی اساس نیست و تمامی واقعیت است. واقعیتی که گسترش حالت از خود بیگانگی انسانها را در یک جامعه صنعتی توجیه میکند و کاملاً جنبه عینی یافته است. اندیشه از خود بیگانه، در مظاهر یک زندگانی از خود بیگانه، فرو میرود. در این جوامع به انسان از یک ساحت مینگرد و این نگرش در تمامی شؤون زندگانی او راه مییابد، توسعه صنعتی چون و چرای ذهن بشر را بیهوده و ناچیز شمرده واو را چون وسیله و ابزار تلقی میکند» (1362: 47).

درنظر سی رایت میلز (1360: 184) «سازمان عقلانی حاکم بر جوامع به صورت سازمانهایی بیگانه در آمدهاند. مبالغه آمیز نخواهد بود اگر بگوییم که فرصت تعقل از بیشتر انسانهای معاصر گرفته شده و در عوض سازمانهای وسیع دیوانسالار بر سرنوشت آنها حاکم شده است». وی انسانها را «آدمکهای بشاش» نامیده و سؤال کرده است که چه عواملی در طبیعت انسان و در شرایط اجتماعی او موجب ظهور انسانهای الکی خوش شده است. خلاصه کلام میلز این است که در مقابل تصور غربی انسان آزاده، انسان از خود بیگانه قد علم کرده است.

برگر و لاکمن نیز از جمله جامعه شناسانی هستند که به موضوع شئوارگی پرداختهاند و آن را به عنوان پدیده ذهنی تعریف کردهاند، یعنی ادراک پدیده های انسانی به صورتی که انگار چیزهاییاند به شکل پدیده های غیر انسانی یا فرا انسانی. آنها معتقداند که «انسانها رابطه دیالکتیکی میان خودشان و فراوردههایشان را به سادگی ندیده میگیرند اما آدمها میتوانند بدون چیزواره انگاری پدیدههای اجتماعی، به آنها عینیت بخشند، یعنی میتوانند چیزهایی بسازند و بدون آنکه فراموش کنند که انسانها این چیزها را ساخته اند، جهان را به صورت عینی در نظر گیرند» (ریتزر، 1374: 363).

علی شریعتی جامعه شناس ایرانی نیز با تلفیقی از دیدگاههای مختلف و برداشتهای خاص خود که متأثر از جهانبینی مذهبی است به مفهوم از خود بیگانگی علاقه و توجه زیادی نشان داده و در آثار مختلف خود این مفهوم پرداخته است. شریعتی متأثر از مارکسیسم، سلطه سرمایه داری و ماشینیسم را عامل بیگانگی انسان دانسته است. از طرف دیگر، متأثر از وبر، از دیوانسالاری به عنوان عامل از خود بیگانگی انتقاد کرده است. آنچه در مورد شریعتی قابل توجه است بهره گیری از جهانبینی دینی در تبیین پدیده از خود بیگانگی است. بازگشت به خویشتن خویش و بازیابی هویت دینی و فرهنگی راه حلی است که وی برای غلبه بر از خود بیگانگی جوامع و از جمله ایران پیشنهاد میکند.

هگل؛ واضع مفهوم نوین از خود بیگانگی

هگل را شاید بتوان نخستین اندیشمندی بشمار آورد که به بحث فلسفی گسترده ای در خصوص مفهوم بیگانگی پرداخته است. هگل بیگانگی را به گونهای نظام مند مورد توجه قرارداده است. از دیدگاه هگل تاریخ انسان در عین حال تاریخ بیگانگی اوست. «وی با فرض موضعی خردانگارانه و ایدآلیستی، فکر یا روحی را مجسم میکند که بشر با آن بیگانه است. به بیانی دیگر، در جریان سازندگیها و تحولات، بخشی از خود را به جهان خارج منتقل میکند و خود را با آن بیگانه مییابد« محسنی تبریزی، 1370: 29). در چنین حالتی انسان از درک جوهر خود باز میماند و ذهن خود را به عنوان عینیت مینگرد و در نتیجه کل جهان عینی چیزی جز روح بیگانه بهحساب نمیآید.

مارکس و انگلس به انتقاد از فلسفه حق هگل پرداختند و تفسیر او از مفهوم بیگانگی را متناسب با موقعیتی دانستند که مجبور بود دستگاهی بسازد هماهنگ با مقتضیات سنتی؛ دستگاهی فلسفی که باید با نوعی حقیقت مطلق پایان یابد. موضوع اصلی پدیدارشناسی هگل، شناخت و چگونگی تحول آن است. در نظر وی ذهن جنبه فعال شناخت است و عین جنبه منفعل آن. در نزد هگل شناخت و جنبههای فعال و منفعل آن (عین و ذهن) اصالتاً مفاهیم اجتماعی- تاریخی هستند و این یکی از برجسته ترین مشخصات بحث پدیدارشناسی هگلی است.

برای هگل هرعین مشخصی یک شئ است. شئ به معنی وجود متعین. از نظر وی عینیت یابی شناخت جز به صورت شئ شدگی آن میسر نیست. شئشدگی صورت فعال شکل پذیری، محملیابی و «رمزشدگی» است. لازم است که شناخت زنده و فعال شکلپذیرد، محملی بیابد و خود را به صورت مفاهیم، کلمات، علایم و نامها، رمزی کند، در غیر این صورت قابل انتقال به دیگری نیست. جنبه فعال این ضرورت پدیدارشناسانه، شئشدگی و جنبه ایستای آن شئ زدگی است. از نظر هگل چهار پدیده «برون تراوی»، «عینیت یابی»، «شئ شدگی» و «شئ زدگی» پدیده های عام و «ازخودبیگانگی» پدیده خاص به شمار میرود (خامه ای، 1369: 22-20).

به نظر هگل، جست و جوی مستمر انسان برای دریافتن جوهر مطلق و رهیدن از بیگانگی جریانی مداوم و دایمی است. خروج از بیگانگی و نیل به آگاهی به دو عامل مربوط میشود: یکی طبیعت انسان و دیگری ماهیت ذات اجتماعی. ذات اجتماعی مرکب از قلمرو زندگی و تفکر انسان است، یعنی قلمروی که انسان در آن میزید و می اندیشد، مثل دولت، فرهنگ، جامعه و وطن. ذات اجتماعی اساساً جنبه روحی دارد و از این رو دنیای انسان، دنیای روحی، معنوی و غیر مادی است. به این ترتیب، هگل بیگانگی را «واقعیتی فکری» می پندارد و راه خروج از بیگانگی و ورود به آگاهی را تنها از طریق معرفت میداند. هگل در این زمینه میگوید:«آگاهی خود را از این بیگانگی وقتی رها میکند که در مییابد آنچه ظاهر شده، طرحاندازی خود آگاهی بوده است. یعنی آگاهی در بنیادش، خودآگاهی است و خودش را مورد نظر دارد. ابژه هایی که به نظر میآمد در خارج از آگاهی قراردارند، فقط بیان پدیداری آگاهی هستند. گام نهایی آگاهی این است که به همین نکته پی ببرد و به سوی خویش برگردد. این«نفی در نفی» یعنی نفی وجود ابژهها که خود نفی آگاهی است، به این شناسایی منجر میشود که ابژهها چیزی جز آگاهی از خود بیگانه یا شئواره نیستند. زمانی که آگاهی این نکته را در مییابد، خودش را هم در آن حالت شئواره خواهد شناخت و درمییابد که چگونه دیگریت شده بود» (احمدی،1381: 355). و این همان مفهومی است که انتقاد مارکس علیه هگل را برانگیخت و با ایدآلیستی خواندن آن به تحلیل واقعی بیگانگی رسید. «در حالی که ماتریالسم طبیعت را یگانه واقعیت میپنداشت، در نظام هگلی، طبیعت صرفاً نماینده «باخود بیگانگی» ایده مطلق است»(مارکس و دیگران، 1380: 24).

مارکس و مفهوم بیگانگی و شئوارگی

مارکس به مفهوم بیگانگی عمق و گستردگی ویژهای بخشید. او که بیگانگی را محصول ساختارهای اجتماعی و اقتصادی میدانست معتقد بود که بر اثر مالکیت خصوصی و تقسیم کار، انسان قادر نیست محصول فعالیت خود را از آن خویش بداند و از آن استفاده کند و در نتیجه نمیتواند تواناییها و قابلیتهای خود را درک کند. در چنین وضعیتی انسان از انسانیت تهی شده و از همنوع، طبیعت و خود جدا و بیگانه میشود. جمله بنیادین مارکس در تحلیل بیگانکی این است که «ما از واقعیت اقتصادی معاصر آغاز میکنیم». در واقع با این جمله مارکس ضمن خط بطلان کشیدن بر هرگونه داوری ذهنی، توجه خود و دیگران را بر واقعیتهای اجتماعی – اقتصادی معطوف میکند. وی دیدگاه طبیعتگرای خود را به عنوان شکلی از انسانگرایی که از ایدآلیسم هگلی و از ماتریالیسم فوئرباخی به دور است، مطرح میکند: «دستنوشته های پاریس در شرح مفهوم بیگانگی انسان نشانگر نخستین تلاش مارکس برای کاربست برداشت خود از دیالکتیک هگل در مسأله تجربی یعنی شکست اقتصاد کلاسیک در تبیین مناسبات میان سرمایه، کار و مالکیت خصوصی است. دستنوشته ها به این معنی ماتریالیستی است که جامعه به عنوان جامعهای از نظر تاریخی معین، با ساختار خاصی از مناسبات اجتماعی میان انسانهای واقعی برخورد میکند و نه طبق اندیشه هگل به عنوان مناسبات متقابل ایده های انتزاعی، یا طبق اندیشههای هگلیهای جوان به عنوان آگاهی انسان. اما به معنای فوئرباخی کلمه یعنی ماتریالیسم ادراکی که فرایافتی ایستا از مناسبات آگاهی و جامعه دارد، ماتریالیستی نیست، بلکه ماتریالیستی به معنای دیالکتیکی آن است. رابطه میان اندیشه و وجود، رابطه دو شئ منفک از هم و از نظر وجودی متفاوت از هم نیست بلکه رابطه دو عنصر از واقعیت است که در تأثیر متقابلشان واقعیتی میآفرینند که به تنهایی نه به شالوده مادی و نه به آگاهی قابل تأویل نیست. بیگانگی شرح میدهد که چگونه روابط میان شالوده مادی زندگی – کار و فرایافتهای انسان از خود در مقام وجودی اجتماعی دستخوش تحریف میشود تا در جوامع سرمایه داری، شئوارگی روابط اجتماعی را بیافریند، یعنی فروکاهی سرشت انسانی به جایگاه صرف اشیا» (همیلتون، 1380: 137).

مارکس در «دستنوشته های فلسفی و اقتصادی 1844» موضوع بیگانگی را در چارچوب نظام فکری خود تشریح میکند. وی بیگانگی را ناشی از کار و تبدیل کار به یک شئ و از دست دادن همان شئ توسط کارگر در نظام سرمایه داری میداند. مارکس مینویسد:« تمام این پیامدها ناشی از این واقعیت است که رابطه کارگر با محصول کارش رابطه با شئ بیگانه است. براساس این پیشفرض، هرچه کارگر از خود بیشتر مایه در کار بگذارد، جهان بیگانه اشیایی که میآفریند بر خودش و ضد خودش قدرتمندتر میگردد و زندگی درونیاش تهی تر میشود و اشیای کمتری از آن او میشود. کارگر زندگی خود را وقف تولید شئ میکند اما زندگیاش دیگر نه به او که به آن شئ تعلق دارد. ازاینرو، هرچه این فعالیت گسترده تر شود، کارگران اشیای کمتری را تصاحب میکنند. محصول کار او هر چه بیشتر باشد، او دیگر خودش نیست و در نتیجه هر چه محصول بیشتر باشد او کمتر خود خواهد بود. بیگانگی کارگر از محصولاتش نه تنها به معنی آن است که کارش تبدیل به یک شئ و یک هستی خارجی شده است بلکه به این مفهوم نیز هست که کارش خارج از او، مستقل از او و به عنوان چیزی بیگانه با او موجودیت دارد و قدرتی است که در برابر او قرار میگیرد. اشیا با حیاتی که کارگر به آنها میدهد، چون چیزی بیگانه در برابر او قرارمیگیرد» (1378: 127).

از نگاه مارکس تحولاتی که در مناسبات متقابل انسان – طبیعت، به دلیل مناسبات سرمایهداری پدید آمده، کارگر را به جایگاه برده تولیداتش فرو میکاهد و در این معنی است که کارگر فردیت خود را از دست میدهد و تنها در کارکردهای حیوانی که تداوم زندگی اش را تضمین میکند از وجود خود به مثابه انسان آگاه میشود. «کارگر تنها در کارکردهای حیوانی خود یعنی خوردن، نوشیدن و تولید مثل کردن و حداکثر در محل سکونت و طرز لباس پوشیدن خود و غیره آزادانه عمل میکند و در کارکردهای انسانی خود چیزی جز حیوان نیست. آنچه که حیوانی است انسانی میشود و آنچه انسانی است، حیوانی میشود» (مارکس، 1378: 130)

مارکس در اثر مهم خود(سرمایه) بطور مفصلتر به تحلیل شئوارگی و بیگانگی میپردازد و اصطلاح بتوارگی کالا را مورد استفاده قرارمیدهد و آن را به مفهوم کار از خود بیگانه نزدیک میکند، با این تفاوت که برخلاف مفهوم کار از خود بیگانه شده، کمتر با بیگانگی کارگر سرو کار دارد و بیشتر مسأله بیگانگی مناسبات اجتماعی در جریان تقسیم کار را مدنظر قرار میدهد که به مناسبات بازار و خاصه روابط درونی کالاها یا چیزها کاهش یافته است. مارکس در کتاب سرمایه (1352: 166 – 165) مینویسد:«خصلت رازآمیز شکل کالا به سادگی در این واقعیت نهفته که کالا بازتاب کننده منش اجتماعی کار انسان همچون منش ابژکتیو محصولات خودکار و خصایل اجتماعی-طبیعی این چیزهاست. بنابراین، همچنین بازتاب کننده مناسبات اجتماعی تولیدکنندگان به مجموعه کار همچون مناسبتی اجتماعی میان ابژه هاست، مناسبتی که جدا و خارج از تولیدکنندگان وجود دارد. شکل معینی از رابطه اجتماعی میان انسانها وجود دارد که به چشم آنان شکل خیالی از رابطه میان چیزها میآید، شکلی مرموز؛ من این را بتوارگی مینامم که به مجرد اینکه محصولات کار به صورت کالا جلوه کنند، با آنها همراه میشود». در بتوارگی کالاها، مناسبات انسانی شئواره میشود، یعنی به مناسبات میان چیزها تبدیل میشود.

از نظر مارکس هر چند وسایل تولید-صنعت- در حال حاضر عامل بیگانگی شده است اما عامل غایی رهایی بشر نیز خواهد بود که در آن با تغییرات اجتماعی، علم طبیعی نیز سرشت خود را تغییر خواهد داد (همیلتون، 1380: 43).

ماکس وبر؛ تأکید بر دیوانسالاری به عنوان قفس آهنین انسان

وبر، نه مانند هگل به بیگانگی از بعد حقوقی پرداخته و نه چون مارکس بیگانگی را در چارچوب مناسبات کالایی و اجتماعی مورد تحلیل قرارداده است. وی با وفاداری خود به حوزههای نظری و به ویژه روششناختی جامعه شناسی، کمتر به سراغ مفاهیم فلسفی همچون بیگانگی و شئوارگی رفته و تنها در بحث از عقلانیت و دیوانسالاری است که به گونه ای ضمنی، مفهوم «قفس آهنین انسان» را مطرح کرده است. مفاهیم کلیدی بحث وبر که همسو با این نوشتار است، مفاهیم دیوانسالاری و عقلانیت و رابطه آن با شخصیت زدایی است. علاقه وبر به موضوع ماهیت قدرت و اقتدار و تحلیل روندهای نوین عقلگرایی، توجه او را به عملکرد مؤسسات بزرگ معطوف کرده بود. به نظر او فعالیتهای هماهنگ دیوانسالارانه، نشانه عصر نوین است و دستگاههای دیوان سالار بر پایه اصول عقلایی سازمان یافتهاند.

با این وجود، وبر کارکردهای نامطلوب دیوانسالاری را نیز از نظر دور نمی دارد. وی معتقد است که مزیت عمده دیوانسالاری که همان قابلیت آن در ارزیابی نتایج است، این نظام را در برخورد با موارد فردی کُند و خرفت میسازد. به همین دلیل است که نظامهای حقوقی عقلایی و دیوانسالارانه نتوانستهاند ویژگیهای فردی را در نظر بگیرند. کوزر(1369: 316) در این باره مینویسد :«بوروکراتیزه شدن جهان نوین کارش به شخصیت زدایی کشیده است. تصمیم گیری مبتنی بر نتایج که برای سرمایه داری مناسب است، هر چه بیشتر تحقق یابد، دیوانسالاری نیز بیشتر از خود «شخصیت زدایی» میکند، … یعنی در اجرای وظایف رسمی اش، عشق، نفرت و هرگونه احساس صرفاً شخصی و بویژه احساسات نامعقول و تخمین ناپذیر انسانی را بیشتر حذف میکند».

دیدگاه وبر در مورد عقلایی و بوروکراتیزه شدن محتوم جهان انسانی با دیدگاه مارکس تشابهاتی دارد. هر دو عقیده داشتند که شیوه های نوین سازمان به افزایش تولید و رفاه و تسلط انسان بر طبیعت منجر شده است و هر دو هم عقیده بودند که این روند به انسانیتزدایی و بیگانگی انجامیده است. اما تفاوت اساسی این دو در این است که مارکس این بیگانگی را تنها یک مرحله گذار میدانست ولی وبر امیدی به رهایی انسان از «قفس آهنین» نداشت. کوزر (1369: 317) در این باره چنین مینویسد: «وبر جهش انسان را از قلمرو ضرورت به جهان آزادی باور ندارد، گرچه گه گاه این امید را به خود راه میداد که شاید رهبر فرهمندی سربلند کند و بشر را از وبال آفریده اش رها سازد اما بیشتر این احتمال را میداد که آینده بیشتر یک «قفس آهنین» خواهد بود تا بهشت موعود».

لوکاچ و تبیین شئوارگی و بیگانگی

لوکاچ بر آن بود تا رهیافتی میانجیگرانه از افکار مارکس و وبر در مورد بیگانگی و شئوارگی دست یابد. با وجود آنکه برخی معتقداند دیدگاههای لوکاچ صبغه فلسفی و ایدئولوژیک دارد و از اینرو به تحلیلهای غیر علمی پرداخته و نیز عدهای براین باوراند که اگر پیش از نگارش کتاب معروف«تاریخ وآگاهی طبقاتی» و بویژه مبحث شئوارگی، به دستنوشته های فلسفی و اقتصادی مارکس دسترسی داشت، دیدگاه وی نسبت به بیگانگی و شئوارگی رنگ دیگری به خود میگرفت؛ با این حال عمق اندیشه لوکاچ در بهره گیری از مفهوم عقلانیت وبری و همراه ساختن آن با تحلیل مناسبات کالایی مارکس برای رسیدن به مفهوم شئوارگی، از ارزشی ویژه برخوردار است. لوکاچ در مقاله « پدیده شئوارگی» به تحلیل آگاهی طبقاتی در بافتی پرداخت که سخت وامدار وبر بود. وی مفهوم سازی جریان توسعه سرمایه داری را – که پیوند بسیار نزدیکی با فرایند افسونزدایی از جهان براساس تطور عقلانیت فنی داشت – از وبر گرفت و اندیشه مارکسی شئوارگی به معنای فروکاستن روابط اجتماعی به تجرید غیر انسانی را به آن افزود و تکوین اجتماعی سرمایهداری را فرایند شئوارگی فزاینده بر اساس عقلانیت بسیار گسترده فنی قلمداد کرد. لوکاچ (1377: 218) معتقد است:« اگر مسیر تحول فرایند کار دستی همکاری ساده و نظام کارگاهی را تا صنعت ماشینی دنبال کنیم، نوعی عقلانی شدن همواره فزاینده و نابودی هر چه بیشتر صفات کیفی- انسانی و فردی کارگر را میبینیم. از یک سو فرایند کار به نحوی فزاینده و به عملیات خاص انتزاعی و عقلانی تقسیم شده و در نتیجه رابطه کارگر با محصول کارش به مثابه یک کلیت از هم گسیخته و کار او تا حد تکرار ماشینی (مکانیکی) اعمال ویژهای فروکاسته شده است. از سوی دیگر، تحت تأثیر عقلانی شدن تولید، زمان کار اجتماعاً لازم (که مبنای محاسبه عقلانی است) نخست به صورت زمان کار متوسط و صرفاً تجربی در میآید و سپس در پرتو ماشینی شدن هرچه بیشتر فرایند کار، به مقدار کار عینی محاسبه پذیری بدل میشود که به صورت عینیتی تمام شده و ثابت در مقابل کارگر قرار میگیرد. همراه با تجزیه روانی مدرن فرایند کار، این ماشینی شدن عقلانی تا عمق جان کارگر رسوخ میکند؛ حتی خصوصیات روانی او نیز از مجموعه شخصیتی اش جدا میشود و در مقابل او قرارمیگیرد تا در نظامهای ویژه عقلانی ادغام شوند و تا حد مفاهیم آماری کارآمد تقلیل یابند».

لوکاچ به پیروی از مارکس کالا را آشکارترین نمونه شئوارگی میداند و فرایند شئوارگی را از مهمترین خصوصیات تطور اندیشه بورژوایی قلمداد میکند. همیلتون(1380: 84) در این باره چنین مینویسد:« به این ترتیب شناخت در جوامع سرمایه داری نمایانگر ساختار و محتوای شئواره است که اندیشه پرولتاریا باید خود را از قید آن رها کند. کالا هم در عملکرد ذهنی و هم عینیاش، تکاملیافتهترین شکل شئوارگی است. در عملکرد ذهنی، تکوین اقتصاد بازار و روابط اجتماعی سرمایهداری، فعالیت انسان را از خود وی بیگانه میکند، بنابر این، او کالایی میشود که معروض قوانین طبیعی است- یعنی یک «شئ» است. در عملکرد عینی، جهانی از روابط میان اشیا وجود دارد که مشتمل بر کالاها و حرکتهای آنهاست: جهانی رمزآلود که در مهار انسانی نیست».

لوکاچ معتقد است که در فرایند ماشینی شدن و عقلانی شدن تولید، روابط شئواره جایگزین روابط طبیعی مناسبات انسانی میشود. وی معتقد است که جدایی تولیدگر از وسایل تولید خود، انحلال و فروپاشی همه واحدهای تولید طبیعی و تمام شرایط اقتصادی و اجتماعی لازم برای زایش سرمایهداری مدرن، در این سمت پیش میرود که روابط عقلانی شئواره جایگزین روابط طبیعی شود. از نظر لوکاچ، در جامعه سرمایه داری مناسبات انسانها با هم و با اشیای پیرامون خود چنان محو میشود که به تمامی نادیدنی و ناشناختنی جلوه میکند.

به نظر همیلتون(1380: 88) جان کلام لوکاچ در این نکته نهفته است که « جامعه سرمایه داری با نابود کردن انسانیت از طریق بیگانگی و شئوارگی- با فرو کاستن همه چیز به مناسبات عقلانی شده کالایی- این واقعیت اجتماعی ( جدایی ذهن از عین) را در اندیشه خود چون معضلی معرفت شناسانه تصور میکند، اما به دلیل موضع اجتماعی اش قادر به یافتن راه حلی برای آن نیست، چرا که پیش فرض دستیابی به آن به معنی فروپاشاندن همه مناسبات طبقاتی و شالوده های مادی آن است که در اندیشه بورژوایی باز تولید میشود».

لوکاچ راه حل واقعی را در الغای بورژوازی میداند و به نظر او تنها طبقهای که میتواند با اتخاذ روش دیالکتیکی از این مرحله عبور کند، پرولتاریا است. البته در بحث شئوارگی لوکاچ بر این باور است که به لحاظ بافت جامعه بورژوایی دگرگونی ریشه-ای در این عرصه امکان-ناپذیر است. با تمام این احوال، لوکاچ قویاً باور دارد با وجود آنکه اندیشه بورژوایی عقلانی کردن شیوه تولید را در ثباتی بلا تفسیر و قانونگونه میبیند اما پرولتاریا میتواند ببیند که این عقلانی شدن هستی اجتماعی به شئوارگی اشکال اجتماعی منتهی میشود و تنها با الغای ماهیت بلاواسطه همان مناسبات میتواند دسخوش تغییر گردد، فرایندی که مستلزم الغای عملی عینیتیابی روابط شئواره است، یعنی الغای خود جامعه بورژوایی.

شریعتی؛ رنج فلسفی بیخویشی انسان

دیدگاه علی شریعتی در تبیین بیگانگی چندگانه است. گاه متأثر از اندیشههای مارکسیستی و بویژه خود مارکس، بیگانگی را ذاتی جامعه سرمایه داری دانسته و تسلط ماشینیسم بر زندگی انسان وتهی ساختن او از هویت انسانی اش را عامل بیگانگی میداند؛ گاه متأثر از دیدگاه وبر در مورد دیوانسالاری و عقلانیت، رشد دیوانسالاری جامعه مدرن و اسارت انسان را علت بیگانگی میداند و گاه نیز متأثر از اندیشه های دینی، تهی شدن انسان از مذهب و فرهنگ و تاریخ را عامل بیگانگی میانگارد. در عین حال، شریعتی بر خلاف مارکس که ورود به جامعه کمونیستی را موجب از بین رفتن بیگانگی میداند و نیز بر خلاف وبر که خلاصی از بیگانگی را تقریباً ناممکن تلقی میکند، بازگشت به خویشتن خویش و بازیابی هویت دینی و فرهنگی را عامل اصلی غلبه بر بیگانگی میداند.

شریعتی، بیگانگی را یک نوع بیماری بزرگ اجتماعی و روحی انسان میداند، یعنی انسان خودش را گم کند و شئ دیگر یا کس دیگری را به جای خودش احساس کند. به نظر وی، بیگانگی به چندین کیفیت و صورت وجود دارد و عوامل مختلفی در بهوجود آمدن آن مؤثراند. وی معتقد است یکی از عواملی که انسان را مسخ میکند، ابزار کارش است. هر کسی در مدت عمرش به میزانی که تماساش با یک ابزار و یا با یک فرم کار بیشتر میشود کم کم شخصیت مستقل و حقیقی خود را فراموش میکند و به جای خودش آن ابزار را احساس میکند. ماشین زدگی همین معنا را میدهد. فرد جزیی از ماشین میشود و خود را ادامه ماشین و یکی از ابزارهای آن میشمارد (شریعتی،1367: 364 و 1359: 238).

شریعتی ضمن برشمردن ویژگیهای جوامع مدرن و تأثیر گذاری آن بر بیگانگی انسان، به انتقاد از این جوامع میپردازد. از نظر او انسان با وجود آنکه تا حدودی توانسته به مدد علم (آگاهی) از زندان طبیعت آزاد شود اما در عین حال فاقد خودآگاهی بوده و بزرگترین رنج فلسفی او رنج بی خویشی او است یا رنج از خویش بیگانه بودن؛ رنج فلسفی همان دغدغه حقیقت و معنا است که شریعتی نه از طریق آگاهی(علم) بلکه خودآگاهی بدان نزدیک میشود (قانعی راد، 1381: 74 – 73).

شریعتی در بیان خصوصیات جوامع مدرن به تفکر وبری عقلانیت مدرن و دیوانسالاری نزدیک شده و سازمانهای مدرن جوامع را از جمله عوامل بیگانه کننده انسان برمیشمرد. وی برخلاف عقلانیت مدرن که تاریخ را همچون تاریخ پیشرفت آزادی تفسیر میکند، پیشرفت تمدن را همچون پیشرفت اسارت تلقی میکند. از نظر او نیروی مدرنیته هر چند انسان را از زندان طبیعت آزاد میکند ولی او را به درون تونل تاریخ پرتاب میکند که هر چه پیشتر میآید فراگیرنده تر و سخت تر میشود. برای شریعتی «مستقل شدن جامعه به عنوان یک قدرت فراانسانی و خلع انسان از تمامی ارزشهای وجودیاش بزرگترین عامل بیگانگی انسان در برابر جامعه است» (قانعی راد، 1381: 77).

جمع بندی و نتیجه گیری

پس از مرور نظرات و دیدگاههای برخی از نظریه پردازان و اندیشمندان علوم اجتماعی، بار دیگر براین نکته تأکید میشود که مفهوم بیگانگی و شئوارگی از جمله مفاهیم بسیار مهم و در عین حال پیچیده و چند بعدی در علوم اجتماعی است. شرایط حاکم بر جوامع صنعتی و تغییر وتحولاتی که در قرن بیستم و سالهای آغازین قرن بیست و یکم اتفاق افتاده خود بیانگر آن است که چرا عالمان و اندیشمندان برجسته، این مفاهیم را در کانون توجه خود قرار داده و در باره آن به بررسی و تجزیه و تحلیل پرداختهاند. به رغم چنین بحثهایی، شرایط کنونی حاکم بر جهان مارا برآن میدارد تا همصدا با سیرایت میلز ضمن انتقاد از این نظام، از کمکاری در زمینه این مفاهیم توسط برخی از جامعه شناسان معاصر گلایه کنیم. ادعای رسیدن بشر به آزادی و رفاه در جهانی از خود بیگانه، بیمعنا است و نگرانی اندیشمندانی مانند مارکس، وبر، مارکوز و …، از آینده بشر جای تأمل بسیار دارد.

مباحثی که با استفاده از منابع مختلف مطرح شد نشان میدهد که در مورد تعریف، علل، نتایج و راههای مقابله با بیگانگی و شئوارگی اتفاق نظر وجود ندارد و هر یک از صاحبنظران بر اساس شرایط، افکار و اندیشه ها و نظام معرفتی خود به تعبیر و تفسیر بیگانگی و شئوارگی پرداخته اند. دیدگاههایی که مبنای جامعه شناختی دارند اغلب بیگانگی و شئوارگی را امری اجتماعی و مرتبط با ساخت جامعه دانسته اند. از نظر این دسته از جامعه شناسان بیگانگی امری است در بیرون فرد، یعنی در ساختارها و روابط اجتماعی قرار دارد و بنابراین در تجزیه و تحلیلهای خود بر جامعه تأکید کردهاند. برعکس این دیدگاهها، دیدگاههای روانشناختی بر فرد، ویژگیهای شخصیتی، سوابق زندگی و مسایل روحی و روانی افراد تأکید دارند. از مجموع صاحبنظرانی که در این نوشتار به دیدگاههای آنها اشاره شد، فروید و فروم را میتوان در این گروه جای داد و بقیه صبغه جامعه شناختی دارند.

از نظر معرفت شناختی دو گروه نسبتاً متمایز را میتوان بازشناخت. گرچه به دلایلی، مانند حرکت از ذهن به عین (آگاهی اجتماعی- هستی اجتماعی) و برعکس توسط برخی از عالمان مورد بررسی و دارا بودن تفکر دیالکتیکی، تغییر در افکار و عقاید در طول دوران زندگی، ابهام و ناروشنی اندیشه و از طرف دیگر بضاعت علمی تهیه کننده این نوشتار در شناخت اندیشمندان مورد بحث و دلایل دیگر، تمایز این دو گروه را با دشواریها و اشتباهاتی روبه رو خواهد کرد.

در گروه نظریهپردازانی که ذهن را مقدم بر عین دانسته و بر تعیین هستی اختماعی توسط آگاهی اجتماعی تأکید دارند، میتوان از هگل، وبر، مرتون، فروید و شریعتی نام برد و در گروه دیگر که هستی اجتماعی را مقدم بر آگاهی اجتماعی دانستهاند، میتوان مارکس، دورکیم، فوئرباخ، لوکاچ، میلز، فروم، مارکوز، هابرماس و برگر و لاکمن را قرارداد.

در زمینه دیدگاه  اجتماعی صاحبنظران مورد بررسی و پاسخ آنان به نظم اجتماعی، میتوان افرادی مانند مارکس، فوئرباخ، لوکاچ، فروم، میلز، مارکوز، هابرماس، برگر و لاکمن و شریعتی را در گروه معتقدان به پارادایم تضاد و کشمکش قرار داد و هگل، وبر، دورکیم، فروید و مرتون را در گروه معتقدان به پارادایم وفاق و تعادل اجتماعی جای داد.

در مورد راهحلهای رهایی از بیگانگی نیز تفاوتهایی بین اندیشمندان ملاحظه میشود. هگل پیوستن ایده به ایده مطلق، مارکس الغای نظام سرمایهداری و رسیدن به جامعه کمونیستی، فوئرباخ رهایی از اندیشههای دینی، لوکاچ خودآگاهی طبقه کارگر، شریعتی بازگشت به خویشتن خویش و دیگران نیز عوامل دیگری را راه نجات از بیگانگی و شئوارگی میدانند. برخی نیز مانند وبر، ناامید از پیدا شدن هرگونه راه حلی برای رهایی انسان از بیگانگی و شئوارگیاند.

توضیحات و بحثهای انجام شده، در جدول زیر خلاصه و جمعبندی شده است. این جدول گر چه امکان صورتبندی یک نگاه کلی از دیدگاههای صاحبنظران را فراهم میکند اما به دلایلی که قبلاً نیز اشاره شد، در مورد تمایزها و تفاوتهای درج شده در جدول باید با احتیاط نگریست.

حوزه علمی، دیدگاه معرفتشناختی، اصالت قایل شدن برای فرد یا جمع و نحوه پاسخگویی به نظم اجتماعی

در نظام فکری صاحبنظران و موضوع مورد بررسی آنها در چارچوب این نوشتار(بیگانگی و شئوارگی)

نام صاحب نظر

حوزه علمی

دیدگاه معرفتشناختی

(تقدم ذهن/عین  یا

آگاهی اجتماعی/هستی اجتماعی)

اصالت فرد یا جمع

پاسخ به نظم اجتماعی

(وفاق وتعادل/تضادوکشمکش)

موضوع مورد بررسی

هگل

فلسفه

آگاهی اجتماعی

فرد

وفاق و تعادل

بیگانگی

فوئرباخ

فلسفه

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی

مارکس

جامعهشناسی و فلسفه

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی و شئوارگی

وبر

جامعهشناسی

آگاهی اجتماعی

فرد

وفاق و تعادل

بیگانگی

دورکیم

جامعهشناسی

هستی اجتماعی

جمع

وفاق و تعادل

آنومی اجتماعی

فروید

روانشناسی

آگاهی اجتماعی

فرد

وفاق و تعادل

بیگانگی

میلز

جامعهشناس

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی

لوکاچ

فلسفه و جامعهشناسی

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی و شئوارگی

مارکوز

جامعهشناسی و فلسفه

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی

فروم

روانشناسی و جامعهشناسی

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی

هابرماس

فلسفه وجامعهشناسی

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی و شئوارگی

مرتون

جامعهشناسی

آگاهی اجتماعی

فرد

وفاق و تعادل

آنومی اجتماعی

شریعتی

جامعهشناسی

آگاهی اجتماعی

فرد

تضاد و کشمکش

بیگانگی

برگر و لاکمن

جامعهشناسی

هستی اجتماعی

جمع

تضاد و کشمکش

بیگانگی و شئوارگی

 

—————————————————

فهرست منابع

  • احمدی بابک(1381). مارکس و سیاست مدرن. تهران: نشر مرکز، چاپ سوم.

  • استلی برس، اولیور؛ بولک، آلن(1378). فرهنگ اندیشه نو. ترجمه گروهی از مترجمان با ویراستاری ع. پاشایی. تهران: انتشارات مازیار.

  • بشیریه، حسین(1378). تاریخ اندیشههای سیاسی در قرن بیستم؛ اندیشههای مارکسیستی. تهران: نشر نی.

  • خامهای، انور(1369). از خودبیگانگی و پراکسیس. تهران: انتشارات به نگار.

  • ریتزر، جورج(1374). نظریه جامعهشناسی در دوران معاصر. ترجمه محسن ثلاثی. تهران:انتشارات علمی، چاپ پنجم.

  • ساروخانی، باقر(1370). دایرةالمعارف علوم اجتماعی. تهران: مؤسسه کیهان.

  • شریعتی،علی(1359). مجموعه آثار، جلد 12 (تارخ تمدن، جلد دوم). تهران: دفتر تدوین و تنظیم مجموعه آثار دکتر علی شریعتی.

  • شریعتی،علی(1367). مجموعه آثار، جلد 31 (ویژگیهای قرون جدید). تهران: انتشارات چاپپخش، چاپ سوم.

  • فویر، لوییر(1347). سابقه مفهوم از خود بیگانگی. ترجمه محمد رضا پیروزکار. نامه علوم اجتماعی، شماره 2: 27-5 .

  • قانعیرادمحمد امین(1381). تبارشناسی عقلانیت مدرن(قرائتی پست مدرن از اندیشههای شریعتی). تهران: نقد فرهنگ.

  • کوزر، لوئیس(1369). زندگی و اندیشه بزرگان جامعهشناسی. ترجمه محسن ثلاثی. تهران: انتشارات علمی.

  • گولد، جولیوس؛ کولب، ویلیام ل.(1376). فرهنگ علم اجتماعی. ترجمه گروهی از مترجمان با ویراستاری محمدجواد زاهدی. تهران: انتشارات مازیار.

  • لوکاچ، جرج(1377). تاریخ و آگاهی طبقاتی. ترجمه محمدجعفر پوینده. تهران: انتشارات تجربه.

  • مارکس، کارل(1352). سرمایه. ترجمه ایرج اسکندری. بیجا.

  • مارکس، کارل(1378). دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی 1344. ترجمه حسن مرتضوی. تهران: نشر آگه.

  • مارکس، کارل؛ انگلس، فردریش؛ پلخانف، گئورکی(1378). لودویک فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی. ترجمه پرویز بابایی. تهران: نشر چشمه، چاپ دوم.

  • مارکوز، هربرت(1362). انسان تک ساحتی. ترجمه محسن مؤیدی. تهران: مؤسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ سوم.

  • محسنی تبریزی، علیرضا(1370). بیگانگی. نامه علوم اجتماعی، شماره 2: 73- 25.

  • مولکی، مایکل(1376). علم و جامعهشناسی معرفت. ترجمه حسین کچوییان. تهران: نشرنی.

  • میلز، سی. رایت(1360). بینش جامعهشناختی؛ نقدی بر جامعهشناسی امریکایی. ترجمه عبدالمعبود انصاری. تهران: شرکت سهامی انتشار.

  • همیلتون، پیتر(1380). شناخت و ساختار اجتماعی. ترجمه حسن شمسآوری. تهران: نشر مرکز.

.

همچنین ببینید

Armaki

مشکلات جامعه شناسی در ايران/آزاد ارمکی

بسياری از روی جهل يا غرض سعی کرده‌اند ضمن اشاعه دوگانه‌هايی نظير دين و علم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *