آموزش وردپرس
gheshrbandi

جامعه فراصنعتی و نظریه های تلفیقی در قشربندی اجتماعی/علی طایفی

اصولا در نظریات قشربندی اجتماعی یا جامعه‌شناختی. طبقات اجتماعی دو نحله عمده به نظریه‌پردازی‌های اساسی و اولیه پرداخته‌اند که یکی با نگرش کارکردگرایانه در تمایز طبقات اجتماعی، اولا نابرابری و وجود تمایز را اصل و اجتناب ناپذیر دانسته و ثانیا به کارکردهای آشنا و پنهان این قشربندی بر کل سیستم یا نظام اجتماعی پرداخته و وجود آنها را برای ایجاد یک تعادل مبتنی بر مالکیت‌ها، شایستگی‌ها و استعدادهای حتمی و ضروری می‌شمارد.

 رویکرد دوم در واقع رویکردی است که با تکیه بر نظریات مارکسی و مارکسیستی، سرشت انسانها را ذاتا پاک و همسان می‌پندارد و معتقد است تقسیم افراد انسانی به قشرها و طبقات متمایز و مسلط بر یکدیگر و در نتیجه ظهور و تداوم نابرابری، پدیده‌ای اجتماعی و نه طبیعی است و ناشی از نوع مالکیت بر ابزار و وسایل و نیروهای تولید می‌باشد. بدین ترتیب که در طول تاریخ نظام‌های اجتماعی طبقاتی پس از گذار از مرحله غیرطبقاتی نخستین-کمون اولیه و بنا به شکل مناسبات تولیدی پدید آمده است. از این دیدگاه فرایند تاریخی مزبور جریان طولانی نبرد بین طبقات اجتماعی است که با پیشروی خود و رسیدن به اوج نظام طبقاتی در جامعه سرمایه‌داری انحصاری و به قولی امپریالیستی سرانجام به جامعه‌ای غیرطبقاتی و در نهایت «بی‌طبقگی مبتنی بر برابری» خواهند رسید که در واقع نوعی ایدئولوژی تاریخ و فلسفه علمی تحرکات اجتماعی و تحولات طبقاتی جوامع است. 

  این دو نحله عمده جامعه‌شناختی که در اقتصاد سیاسی نیز سهم ویژه‌ای را به خود اختصاص داده تداوم‌بخش دو جریان فکری و نظری عمده نیز هست که تاکنون بسیاری با تکیه بر آنها به تحلیل نظام‌های طبقات اجتماعی پرداخته‌اند. با گسترش مناسبات اجتماعی و رشد علمی و فنی و درنهایت شیوه تولید جوامع پیشرفته صنعتی و آغاز عصر فراصنعتی و مابعد تجدد (postmodernism) و ظهور خصائص و نهادها و روابط جدیدی چون تکنولوژی پیشرفته، اتوماسیون فرایند تولید در کنار سپیرناسیون یا علم اطلاع و کنترل و رواج کامپیوتر و ماشین‌های آدمک‌نما (روبوت)، جایگزینی انرژی‌های جدید، ورود به عصر صدور اندیشه‌ها، تفاوت قشربندی اجتماعی با ظهور طبقات متوسط جدید، تفکیک‌های ظاهری قدرت و مالکیت، رشد مشارکت‌های سیاسی و احزاب و صنوف سیاسی برای احقاق حقوق کارگران و به قولی تفکیک تنش‌ها و تضادهای سیاسی و صنعتی، پیدایش دولت رفاه، گسترش تامین اجتماعی و پی‌ریزی اصول دموکراسی و غیره به تدریج نظریه‌های یک سویه و متخاصم اقتصادی- اجتماعی دستخوش تحولات و تغییراتی گردید که خود موجد پیدایی جریان به ظاهر جدیدی تحت عنوان «نظریه‌های همگرا» (Convergent therorles) یا تلفیقی شد که سعی داشت با تلفیق و ترکیب نظریه‌ها و اصول مسلم ابعاد مختلف پدیده‌های اجتماعی و وجوه تمایز قشربندی‌های اجتماعی را شناسایی کرده و به صورت نظریه ارائه کند. در این مقاله به شناسایی آراء مهمترین و سرشناس‌ترین صاحبنظران در این زمینه توجه خواهد شد.

دارندورف 
رالف راندورف (Ratph Dahrendorf) جامعه‌شناس آلمانی متولد سال 1929، یکی از نظریه‌پردازان مهم طبقات اجتماعی و جامعه‌شناسی نظام سرمایه‌داری است که در تدوین نظریه طبقات و تضاد، نگرشی تلفیقی به دست داده است. وی نخست استاد جامعه‌شناسی در آلمان بود که بعدها به عضویت کمیسیون جامعه اقتصادی اروپا و سپس مدیریت مدرسه علوم اقتصادی لندن رسید او از جمله نمایندگان مکتب تضاد تعادلی در جامعه شناسی معاصر محسوب می‌شود. آثار عمده وی عبارت است از طبقه و تضاد طبقاتی در جامعه صنعتی (1959) تضاد پس از طبقات جامعه و دموکراسی درآلمان (1967)، آزادی نو (1975)، فرصتهای زندگی (1979) و ژرف‌نگری در انقلاب اروپا (1990). دارندورف در حال حاضر رئیس کالج سنت آنتونی در دانشگاه آکسفورد می‌باشد. نظریه‌های دارندورف درباره مکتب تضاد، در کتاب «طبقه و تضاد طبقاتی در جامعه صنعتی» ارائه شده است. او در این کتاب با طرح نظریه‌ای جدید ادعا می‌کند که نظریه‌اش می‌تواند برای تحلیل جریان‌های سیاسی جوامع معاصر سودمند باشد. به نظر او جامعه سرمایه‌داری از زمان مارکس تاکنون دستخوش تغییرات زیادی شده و لذا باید در نظریه مارکس تجدیدنظرهایی به عمل آید تا بتواند با شرایط حاضر جامعه سرمایه‌داری منطبق شود. در اینجا به برخی از مهمترین اصول و نظریه‌های او در این کتاب اشاره خواهد شد.
داروندرف با وجودی که نگرش‌های خود را در لفافه یک «انعقاد مثبت از مارکس» بیان می‌کند ولی درنهایت به نظریه‌ای کاملا متفاوت از نظریه مارکس می‌رسد. او همانند گایجر (Geiger) والبته مارکس وبر (M.Webr) پیش از او، دو نوع انتقاد از مارکس می‌کند: الف) ضعف مفهومی نگرش‌های مارکس درباره طبقه و تضاد طبقاتی ب) الگوی انتزاعی مارکس از توسعه و تحول سرمایه‌داری. بنا به نظریه دارندروف آثار مارکس ترکیب نامشروعی از عناصر «جامعه‌شناختی» و «فلسفی» است که به زعم او باید بین قضایای جزمی مارکس که «تجربی و ابطال پدید« است واز آنهایی که متعلق به «فلسفه تاریخ» می‌باشد تمایز صریحی قائل شد، چنان که قضایایی مثل تضاد طبقاتی منجر به دگرگونی اجتماعی می‌شود از نوع نخست است. در حالی که عباراتی در حالی که عباراتی چون جامعه سرمایه‌داری آخرین جامعه طبقاتی تاریخ است یا سوسیالیسم به تحقق تام و تمام آزادی انسان منتهی می‌شود. با رجوع به واقعیت‌های موجود قابل اثبات یا ابطال نیست. به زعم دارندورف وظیفه جامعه شناسان عبارتست از غربال کردن این نظرات مارکس به طوری که بتواند از لحاظ تجربی قابل اثبات شود.
به نظر دارندورف پیوند عناصر جامعه شناختی و فلسفی در آثار مارکس منجر به لاپوشی ضعف مفهومی است که مارکس بین طبقات و مالکیت خصوصی قائل می‌شود. مالکیت کلا به دو طریق قابل تصور است الف) درمعنای وسیع به عنوان کنترل وسایل تولید بدون توجه به روال انجام آن و ب) در معنای محدود به عنوان حق تملکی که به لحاظ قانونی به رسمیت شناخته شده باشد. در معنای اول مالکیت چیزی نیست که به تملک درآمده و مال خود دانسته شود بلکه به حق و حقوق مربوط به کالا یا شیئی مربوط می‌شود لذا مالکیت حالت خاصی از اقتدار است در این معنا مدبر یک موسسه صنعتی در جامعه‌ای که مالکیت خصوصی در آن ملغی شده نیز تا زمانی که دارای کنترل ارشادی بر موسسه است حق مالکیت اعمال می‌کند. ولی در معنای محدود برعکس اقتدار حالت خاصی از مالکیت است چنانکه اقتدار موسسه اقتصادی مربوط به کسی است که به معنای حقوقی دارای وسایل تولید می‌باشد. از این رو نظریه طبقات و مالکیت خصوصی مارکس تعریف محدودی از مالکیت است. شکل‌بندی وجود طبقات و همین‌طور نابودی طبقات در جامعه سوسیالیستی به اوضاع اجتماعی وابسته است که حق قانونی داشتن مالکیت در دست اقلیتی از افراد قرار دارد. در جامعه‌ای که در آن داشتن حق قانونی مالکیت به وسیله افراد محروم خاصی (پرولتاریا) برانداخته شود. ممکن است هیچ طبقه‌ای بنا بر این تعریف وجود نداشته باشد.
مارکس با بیان وابستگی طبقاتی بر روابط بین سلطه‌گر و سلطه‌پذیر و وابستگی این روابط بر داشتن یا نداشتن سرمایه خصوصی موثر عامل اصلی تحلیل خود را به لحاظ تجربی مالکیت خصوصی و به لحاظ فلسفی طبقات اجتماعی قرار می‌دهد. این فرایند پوشش فکری دانشمند تجربه‌گرایی نیست که فقط به دنبال شناخت تدریجی و انتظارات مترقی صرفا تدریجی باشد بلکه فرایندی است تراویده از نظامی که به یک باره درمی‌یابد که همه‌چیز متناسب‌اند چرا که اگر مالکیت خصوصی نابود شود (فرضیه تجربی) هیچ طبقه‌ای وجود نخواهد داشت و اگر هیچ طبقه‌ای نباشد پس هیچ از خودبیگانگی نیز وجود نخواهد داشت (اصل موضوعه نظری) و قلمروی آزادی در روی زمین گسترده می‌شود (نظر فلسفی)
اختلاط فوق با نارسایی تحلیل مارکس از دگرگونی‌هایی که سرمایه‌داری را از پایان قرن 19 تاکنون تحت تاثیر قرار داده نمایان می‌شود. سرمایه‌داری بنا به شناسایی مارکس تغییر شکل می‌یابد ولی نه از طریق فرایند انقلابی و جهتی که او پیش‌بینی کرده است دارندورف با این انتقادات مفهوم جامعه صنعتی خود را مطرح می‌سازد که سرمایه‌داری یک شکل فرعی آن به شمار می‌اید سرمایه‌داری شکلی از جامعه صنعتی است که با تلاقی تملک قانونی مالکیت خصوصی در دست کارفرما و با کنترل واقعی وسایل تولید مشخص می‌شود. در اینحا دو معنای وسیع و محدود مالکیت در قلمرو یکدیگر تداخل یافته و ناتوانی مارکس در فرق‌گذاری بین آن دو را از لحاظ نظری توضیح می‌دهد. شکل امروزین جامه دیگر بر ویژگی را حفظ نمی‌کند و لذا کاملا از سرمایه‌داری که مارکس معرفی کرده متفاوت می‌باشد با این همه هنوز یک جامعه صنعتی و در عین حال فراسرمایه‌داری محسوب می‌شود دارندروف در بررسی دگرگونی سرمایه‌داری به تشریح گویاترین عوامل می‌پردازد:
اف) تجزیه و تلاشی سرمایه: اگرچه مارکس در جلد سوم کتاب خود سرمایه ار رشد شرکتهای سهامی و بی‌ارتباطی کارکردی سرمایه بحث می‌کند ولی از تشخیص معنای واقعی و درست آنها درمی‌ماند. به نر دارندورف این روند باید به عنوان فرانید تفکیک و تمایز نقش‌ها قلمداد شود که برپایه آن مقوله سرمایه‌داری شاهد دو دسته سهامدار و مدیر می‌شود. این دوگانگی نه مرز میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم بلکه دو شکل مالکیت را نشان می‌دهد که در نظام سرمایه‌داری به طور موقت ادعام شده بودند. منافع دیران با سهامداران همگرا نبوده و نتیجه واقعی توسعه شرکتهای سهامی عبارت از تجزیه طبقه سرمایه‌دار واحد خواهد بود.
ب) تجزیه نیروی کار: برخلاف پیش‌بینی‌های مارکس که ماشینی شدن با رشد روزافزون تولید سرمایه‌درای در جهت حذف کارگر ماهر و همین طور افزایش تجانس درونی طبقه کارگر پیش می‌رود درواقع این روند به بقا و رشد و گسترش کارگر ماهر پیشرفته منجر شده و گروه نیمه ماهر نیز وارد جرگه کارگران ماهر می‌شود. طبقه کارگر برعکس تجانس روزافزون خود منتنوع‌تر و چندگونه می‌شود. اختلاف سطح مهارتها پایه تقسیم منافعی می‌شود که یگانگی و یکپارچگی طبقه را به عنوان یک کل از بین می‌برد.
پ) رشد طبقه متوسط جدید: با گسترش مشاغل اداری یا غیر یدی که مارکس پیش‌بینی نکرده بود طبقه متوسط جدید به صورت تجزیه شده به وجود آمد. بنا به نظر دارندورف طبقه متوسط جدید طبقه مجزایی نیست بلکه ترکیبی از دو قسمت است کسانی که بخشی از زنجیره اجرایی قدرت هستند (بوروکراتها) و کسانی که مشاغلی خارج از این مراتب را اشغال کرده‌اند (مثل دستیاران در فروشگاهها) بروروکراتها یا دیوانسالاران قسمتی از زنجیره اجرایی اقتدارند و به گروههای مسلط جامعه پیوسته‌اند. هرچند که بخش دوم این طبقه به کارگران یدی نزدیکترند ولی این دو بخش طبقه متوسط بر چنددستگی و تنوع ساخت جامعه فراسرمایه‌داری می‌افزایند.
ت) افزایش آهنگ تحرکات اجتماعی: که داروندروف آن را به عنوان یکی از ویژگی‌های اصلی جامعه صنعتی قلمداد می‌کند. او آثار وسیع تحرک بین نسلی و درون نسلی را دو قسم می‌داند نخست تقلیل محدوده‌ها و حد و مرز بین طبقات و سپس تبدیل تضاد گروهی به رقابتهای فردی آشتی‌ناپذیری‌های گروهی یا تضادهای طبقاتی در جهت موقعیت‌های شغلی ارزشمند در نظام شغلی به مبارزه رقابتی بین افراد تقلیل می‌یابد.
ث) دست‌یابی به حقوق شهروندی: اعم از حق رای عمومی و وضع قانون رفاه برای توده مردم چنین دستاوردهایی در واقع امتیاز رسمی به شمار نمی‌رود بلکه فقط بر تخفیف حدت و شدت ناهمگون اقتصادی و سیاسی نشای از سرمایه‌داری قرن 19 اثر گذارده است. پیش‌بینی مارکس در مورد قطبی شدن سرنوشت اقتصادی سرمایه و کارمزدوری باز هم با روند واقعی توسعه و تحول مغایر است. با گسترش و نهادی شدن حقوق شهروندی، جامعه فراسرمایه‌داری به نوعی ساخت اجتماعی می‌رسد که هر و شکل مطلق و نسبی برتری و محرومیت را رفع می‌کند.
ج) نهادی شدن تضاد طبقاتی: به شکل اعمال رسمی قراردادهای صنعتی وبه رسمیت شناختن حق اعتصاب همراه با روش‌های مورد قبول طرفین نزاع برای حل اختلاف سبب محدود شدن تضادها به چارچوب صنعتی و پیشگیری از انشعاب آن در تضادهای طبقاتی شده است.
تغییرات مزبور فقط باتوجه به دیدگاه ارتدوکسی مارکسی- یعنی نظرات خود مارکس برکنار از نظرات مارکسیس‌ها قابل فهم می‌باشد با این همه به زعم دارندورف برخی از عناصر مفاهیم مارکس باید مورد حمایت و بازپروری قرار گیرد. مهمترین این عناصر عبارتست از این که هر جامعه طبقاتی نضادهایی را به دنبال دارد که به دگرگونی منجر می‌شود: یعنی وابستگی ذاتی به تغییر و تضاد. مارکس به درستی می‌انگارد که تضاد طبقاتی در یک الگوی دو بخشی قابل تصور است، یعنی فرض اساسی نظریه تضاد طبقاتی بر این پایه است که در هر وضعی از آشتی‌ناپذیری، مبارزه بین طبقه اولیه است. با این حال مفهوم طبقاتی مارکس از هر دو لحاظ فلسفی و جامعه شناختی‌اش به اختلاط دو معنای مالکیت مربوط می‌شود. اگر قسمت جامعه‌شناختی ابن ارتباط دارای هرگونه اعتباری هم باشد محدود به سرمایه‌داری اروپای قرن نوزدهم است. مارکس برای تکمیل نظریه تاریخ خودپیوستگی بین مالکیت خصوصی (معنای محدود) و کنترل با اقتدار (معنای وسیع) حاکم در قرن نوزدهم را همه‌گیر و جهانشمول می‌کند به قول داندورف، برای دستیابی به نظریه واقعی‌تر باید این رابطه را برگرداند یعنی به جای تحریف طبقه براساس تملک مالکیت خصوصی (تصور محدود) باید پیوند میان مالکیت خصوصی و اقتدار به عنوان وضع و حالت خاصی از رابطه گسترده‌تر میان طبقه و اقتدار قلمداد شود. مالکیت خصوصی مارکس باید فقط به عنوان نمونه خاص حق کنترل با اقتدار تعریف شود. به جای تملک در برابر عدم تملک مالکیت، طبقه باید به داشتن یا نداشتن اقتدار مربوط شود.
در هر سازمان اجتماعی، برخی از موقعیتها وجود دارد که دارای حق اعمال کنترل بر موقعیت‌های دیر است تا جبر موثری را تضمین کند… به عبارت دیگر… توزیع متفاوتی از قدرت و اقتدار وجود دارد که این توزیع متفاوت اقتدار به طور تغییرناپذیری، عامل تعیین کننده تضادهای اجتماعی نطام یافته‌ای است که به تضادهای طبقاتی در معنای (مارکسی) سنتی این اصطلاح مربوط می‌شود. ریشه ساختاری چنین تضادهای گروهی را باید در ترتیب نقش‌های اجتماعی همراه با انتظارات سلطه‌گری و سلطه‌پذیری جستو کرد. اقتدار به زعم مارکس وبر به عنوان حق مشروع صدور فرمان به دیگران است: سلطه‌گری معرف احراز این حقوق و سلطه‌پذیری معرف محرومیت از آن است. در موسسات تعاونی فرمایشی داشتن یا نداشتن اقتدار، منافع متضادی را ایجاد می‌کند (مثل دولت یا موسسه صنعتی). در زبان دارندورف، جمعی که می‌تواند خود را برای دست‌یابی به منافع بیشتر و آشکار سازماندهی کند «گروه ذینفع یا همسود» می‌باشد. به زعم او، جامع فراسرمایه‌داری جمعه طبقاتی ولی متفاوت از جامعه سرمایه‌داری است. هرچند که این طرح می‌تواند برای توصیف ساخت جامعه سرمایه‌داری که مارکس به توضیح آن پرداخته نیز به کار آید: همچنان که توسعه نظام سرمایه‌داری قرن نوزدهم موجب پیدایش دو شبه گروه سرمایه و کار گردید که ویژگی اصلی آن «فشار مضاعف» تضاد سیاسی و صنعتی بر یکدیگر بو چرا که اقتدار سیاسی به طور وسیعی با تسلط اقتصادی در کشمکش بود.
در جامعه فراسرمایه‌داری با تفکیک تضاد صنعتی و سیاسی ز هم در واقع تضاد صنعتی هیچ انعکاس مستقیمی بر کنش سیاسی ندارد. به نظر دارندورف «نگرش حزب کارگران، معنای سیاسی‌اش را از دست داده است» دیگر هیچ پیوند یگانه‌ای میان واحدهای تجاری و احراب کارگری کشورهای غربی وجود ندارد و پیوندهای موجود تنها باقیمانده رسوب سنتی است. موقعیت شغلی با اقتدار مدیر در یک موسسه اقتصادی هیچ تاثیر سیاسی را به دنبال ندارد: نفوذ سیاسی، در فضایی مستقل از مناسبات موجود در فضای صنعتی، جای دارد. درنهایت به نظر وی دو مکتب کارکردگرایی و نظریه تضاد به جای جانشینی یکدیگر، ابعاد تکمیل کننده ساختار جوامع را تشکیل می‌دهند. به زعم او، ما نمی‌توانیم جامعه‌ای را تصور کنیم مگر این که دیالکتیک یا ارتباط متقابل ثبات و تغییر، یکپارچگی و تضاد، کارکرد و نیروی محرکه و وفاق و زور را درنظر بگیریم.

اسوفسکی
استانیسلاواسوفسکی (Stanislaw Ossowski) جامعه‌شناس لهستانی و استاد دانشگاه ورشو در سالهای 39-1933 بود. مهمترین آتار او درباره زیبایی شناسی، نژاد و فرهنگ و روش‌شناسی بود و چهره سرشناس در زمینه انسان‌گرایی و سوسیالیسم به شمار می‌رفت. وی در طول جنگ جهانی دوم، تحقیقات خود را پیرامون مارکسیسم دموکراسی و مفهوم مادرشهر ادامه داد.
یکی از آثار به نام ولی کوتاه او (ساخت طبقه درآگاهی اجتماعی) نام دارد که در 1957 به چاپ رسید. به نظر اسوفسکی، مارکس در مورد طبقه از چند مفهوم مختلف استفاده کرده است چنان که در آثار انقلابی‌اش یک تقسیم دوگانه بین سلطه‌گر و سلطه‌پذیر (مثلا در نظام سرمایه‌داری میان سرمایه و کار) و در تحلیل‌های نظری دو شیوه تمایز سه وجهی ارائه کرده است. در اینجا به نظریات تلفیقی و همگرای اسوفسکی اشاره خواهد شد که از کتاب «ساخت طبقه درآگاهی اجتماعی« برگرفته شده است.
در این کتاب اسوفسکی در پی بررسی معیارهای عمومی است که دراندیشه عامه و تحلیل جامعه شناختی نظام یافته‌تر، جهت تعیین اشکال طبقه و بی‌طبقگی به کار می‌رود. به نظر اسوفسکی زبان طبقه به صورت کنایه و استعاره در پی معرفی‌نامه برحسب نظم و ترتیب عمودی بخشها یا لایه‌هایی است که روی هم قرار دارند. این معرف عمودی، انواع متعددی دارد که وی به تحلیل آنها می‌پردازد: الف) ساده‌ترین نوع آن مفهوم «دوگانه» ساخت طبقه است. اسوفسکی نشان می‌دهد که قطب‌بندی دوگانه طبقات در جامعه در طول تاریخ همیشه وجود داشته است و کلا سه شیوه اصلی درارتباط با امتیازات توزیع شده وجود دارد:
1) «حاکم و محکوم»: تقسیم قدرت یا اقتدار برمبنای جدایی فرمانروا و کسی که فرمان می‌برد (که البته مفهوم طبقه دارندورف در این دسته جای می‌گیرد 2) «ثروتمند و فقیر»: تفکیک و تمایز اقتصادی بین دارندگان ثروت یا مالکیت و محرومین از‌ان 3) «کسانی که دیگران برای آنان کار می‌کنند و کسانی که طبقه کارگر را تشکیل می‌‌دهند» جدایی مبتنی بر استثمار یکی توسط دیگری.
به زعم اسوفسکی اکثر سوسیالیست‌ها بر شیوه سوم تاکید کرده و آن را مشروط به تحقق دو شیوه اولی دانسته‌اند و لذا حذف و الغای دو مورد قبلی را عامل نابودی روابط طبقاتی استثماری می‌انگارند. هرچند در این بین اسثناهایی نیز همچون سن‌سیمون (Saint-Simon) وجود داشته‌اند. از آنجا که طبقه کارگر در نظر سن‌سیمون شامل تمامی «تولید کنندگان» واقعی» صنعتگران و همین‌طور کارگران مزدبگیر فاقد مالکیت می‌شود لذا «جامعه بی‌طبقه» او کاملا معرف اختلافات عمده میان قدرت و ثروت (موارد 1و2) است و ارتباط چندانی با رابطه طبقاتی استثماری ندارد. البته به قول اسوفسکی گاه در طرحهای دوگانه، طبقات متوسط نیز وجود دارند که همواره به عنوان گروه‌بندی‌های فرعی قلمداد می‌شوند و در کنار طبقات عمده قرار می‌گیرند.
ب) آنچه که اسوفسکی آنها را طرحهای مرتبه‌بندی می‌نامد، معرف ساختن طبقاتی غیر از مفاهیم دوگانه است. در مفاهیم دوگانه طبقه، هر طبقه‌ای برپایه وابستگی‌اش به دیگری تعریف می‌شود ولی در طرحهای مرتبه‌بندی، روابط بین طبقات بیشتر مبتنی بر مراتب است تا وابستگی. او دو نوع طرح مرتبه‌بندی معرفی می‌کند: ساده و ترکیبی. 1) مرتبه‌بندی ساده: معرف ساختار طبقه منطبق با معیار منفرد یا مجزایی چون دآمد است چنانکه در مقولات سرشماری رومی تحت حکومت جمهوری شهروندان به شش طبقه درآمدی تقسیم می‌شدند. 2) طرح مرتبه‌بندی ترکیبی: شامل نظم و ترتیب مشابهی از طبقات است ولی از ترکیبی از معیارها برای تاثیر در مرتبه‌بندی سود می‌جوید. اینها مفاهیمی نمونه‌ای از طبقه اجتماعی به شمار می‌روند.
پ) سومین شکل اصلی تصور طبقه، طرح کارکردی است که جامعه را به گروه‌های مبتنی بر تقسیم کار منقسممی‌کند که از لحاظ کارکردی درارتباط با متقابلند. در اینجا به جای گروه‌های آشتی‌ناپذیر در معرفهای دوگانه یا دسته تقسیمات مرتبه‌ای طبقات به عنوان عوامل همیار یا وابستگی متقابل قلمداد می‌شوند. مورد مثال عبارتست از تقسیم‌بندیهایی باتوجه هب مدیران کارگران دفتری، کارگران ماهر و غیره.
تفسیر دوم بی‌طبقگی، تصور آمریکایی از بی‌طبقگی است که به زعم اسوفسکی در ابتدای امر پیرامون نظریه برابری فرصتها می‌گردد هرکسی بدون توجه به خاستگاهش دارای فرصت برابری است و اگر دارای استعداد باشد به بالاترین سطوح در نظام شغلی می‌رسد. اصل سوسیالیستی به هر کس بنا به نیازش با ایده‌های کیش آمریکایی هماهنگ است که می‌گوید هر انسانی آقای سرنوشت خودش است و پایگاه انسان با مرتبه‌ای از شایستگی و لیاقت او تعیین می‌شود. اصول سوسیالیستی اجازه این نتیجه‌گیری را می‌دهد که برای پیشرفت اجتماعی و عقبگرد اجتماعی فرصتهای نامحدودی وجود دارد و این مشابه مفهوم آمریکایی تحرک اجتماعی فرصتهای نامحدودی وجود دارد و این مشابه مفهوم آمریکایی تحرک اجتماعی عمودی است.
اسوفسکی مانند دارندروف ارتباط بو تناسب مفهوم طبقه مارکس را عمداتا محدود به یک شکل جامعه یعنی سرمایه‌داری اولیه می‌داند که درآْن قدرت اقتصادی سنگ بنای سازمان سیاسی و اجتماعی بود. همانطور که مارکس باور داشت سوسیالیسم از سرمایه‌داری منشعب شده ولی درعین حال هر دو شکل جامعه سوسیالیست و سرمایه‌داری در سمت و سویی مشابه رشد کرده‌اند. مفهوم مارکسی در فرمول‌بندی طبقاتی‌اش امروزه دیگر نمی‌تواند برای تحلیل ساخت طبقاتی جوامع غربی سودمند باشد جوامعی که در آنها حاکمیت مالکیت خصوصی دیگر کنار گذاشته شده است. هرچند در مورد جوامعی که مالکیت خصوصی را رسما ملغی کرده‌اند سودمند است.
در مواقعی که قدرت‌های سیاسی می‌توانند آشکارا و بدون موثر ساخت طبقه را تغییر دهند. امتیازاتی که بیشترین وابستگی را به پایگاه اجتماعی دارد به وسیله تصمیم قدرتهای سیاسی به دست می‌آید. در اینجا بخش اعظم یا حتی اکثریت جعیت در لایه‌بندی‌ای قرار دارند که در سلسله مراتب بوروکراتیک قابل بازیافت است. مفهوم قرن نوزدهمی طبقه دیگر کم و بیش نابهنگام می‌شود و تضادهای طبقاتی شکل‌های دیگری از آشتی‌ناپذیری اجتماعی را به خود می‌گیرد او در پی اثبات صحت یکی از این دو نبود بلکه هر دو را اساسا صحیح می‌دانست.
به اعتقاد اسوفسکی نابرابریهای اجتماعی در جوامع فراصنعتی مدرن همچنان باقی مانده و گاه به صورتهای دوگانه و قطبی و گاه کارکردی تجلی می‌کنند. به زعم او این نابرابریها در جوامع سرمایه‌داری حتی در مرحله بی‌طبقگی به گونه‌ای است که نابرابریها را به صورت نابرابری فرصتهای اجتماعی نمایان ساخته و موجب انواع جدیدی از قشربندی اجتماعی و اجتماعی نمایان ساخته و موجب انواع جدیدی از قشربندی اجتماعی و تمایز منافع و باورداشتها می‌گردد. او در تحلیل‌هایش از نظریات مارکس درباره طبقه با شیوه‌ای بسیار نظری و مقوله‌بندیهای ذهنی سعی در تلفیق و همگرایی انواع طرحهای قشربندی و طبقه‌بندی اجتماعی کرده و در عین حال با حنثی کردن نظرات مارکس در تحلیل جامعه سرمایه‌داری پیشرفته از الگوهای دیگر قشربندی برگرفته از نظریه‌های کارکردگرایانه سود می‌جوید که مبتنی بر تغییر تدریجی و مستمر در قالب نوعی تعادل پویا می‌باشد.

پیربرگ
پیروان دن برگ (Picrre Vanden Berghe) جامعه‌شناسی اتریشی قرن حاضر نیز در زمره کسانی است که معتقد است مکاتب کارکردگرایی و دیالکتیکی مارکسی- هگلی نگرهشهای یک سویه ولی مکمل و قابل تلفیقی از جامعه ارائه می‌کند. در واقع به نظر او مسئله رسیدن به نظریه اجتماعی است که توازن کافی میان تعادل و خاستگاه‌های مختلف تغییرات درون زا و برون‌زا وفاق و تضاد و میان تعادل و عدم تعادل ارائه می‌کند. به نظر برگ با رجوع به مخرج مشترک آنها رویکرد و کارکردگرایی یا ساختی- کارکردی) شامل اجزا یا اصول مسلم زیر است:
1- جوامع باید در یک کلیت به عنوان نظام‌هایی متشکل از بخشهایی با ارتباط متقابل نگریسته شوند 2- از این رو علیت چندگانه و متقابل می‌باشد 3- اگرچه یکپارچگی هنیچگاه تام و تمام نیست ولی نظام‌های اجتماعی اساسا در یک وضع تعادل پویا به سر می‌برند 4- درنتیجه کارکردهای نامناسب تنشها و انحراف‌هایی وود دارد که می‌تواند برای مدت مدیدی دوام آودر هرچند با تمایل به رفع خود دارد یا در پی رسمیت بخشیدن به خود می‌باشد 5- تغییرات عمدتا به یک سیاق تدریجی و وفاق جویانه و نه به شیوه انقلابی و یک باره رخ می‌دهند وعناصر اصلی ساخت اجتماعی و فرهنگ نیز کاملا ثابت می‌مانند 6- اصولا تغییرات سه خاستگاه اصلی دارند: سازگاری نظام یا تغییر برون‌زا. رشد از طریق تفکیک کارکردی و ساختی و اختراعات و نوآوریهای اعضا یا گروه‌های درون جامعه و 7- مهمترین و اصلی ترین عامل یکپارچگی اجتماعی وفاق ارزشی است.
به طور خلاصه وان دن برگ استدلال می‌کند که هرچند جوامع گرایش به ثبات، تعادل و وفاق دارند ولی به طور هم‌زمان در درون خود گرایشهای متضاد با آن را نیز پرورش می‌دهد. برگ با این استدلال نتیجه می‌گیرد که ساختن وفاق ارزشی به عنوان پیش‌شرط وجود نظام اجتماعی است در کنار آن اختلاف و تضاد نیز وجود دارد و افزون بر اینها بین وفاق و تعادل با یکپارچگی رابطه مستقیم و حتمی وجود ندارد. به زعم او مفهوم تعادل یا یکپارچگی به طور مشخص و حتمی وجود ندارد. به زعم او مفهوم تعادل یا یکپارچگی به طور مشخص متفاوت از مفاهیم ثبات و سکون است جوامع نسبتا یکپارچه می‌توانند سریعتر از جوامع در حال تنش و تضاد تغییر کنند. الگوی تعادل پویای یارسونز با وجود کم بها دادن به تغییر دگرگون می‌شود. عدم تعادل روزافزون یا یکپارچگی نامناسب می‌تواند از ثبات و سکون برخی از اجزای یک جامعه (مثل نظام‌های سیاسی) ناشی شود که از سازگاری یا تغییر بخش‌های دیگر درمی‌مانند. به هر حال رابطه معکوس بین تال و ثابت نیز غیرقابل دفاع است چرا که تمام تغییرات وفاق‌جویانه نیست. به نظر برگ هر نظام اجتماعی باید حداقلی از یکپارچگی داشته باشد تا بقا یابد. به علاوه کارکردگرایی ابزار قدرتمندی را درارتباط با دو نوع تغییرعمده به دست می‌دهد: نخست افزایش پیچیدگی از طریق تفکیک یا تخصصی شدن و دوم سازگاری با تغییرات برون‌زا و فوق نظام مثل مسئله فرهنگ پذیری. از این رو به نظر برگ الگوی تعادل پویا، نمی‌تواند واقعیات زیر را توضیح دهد: 1- واکنش نسبت به تغییر فوق نظام‌مند یا برون‌زا همیشه وفاق جویانه نیست 2- نظام اجتماعی برای مدتهای مدیدی می‌تواند از طریق یک دور باطل سبب تعمیق پیوسته یکپارچگی نامناسب باشد 3- تغییر می‌تواند ناگهانی و ریشه‌ای و انقلابی باشد 4- تغییر می‌تواند ناگهانی و ریشه‌ای و انقلابی باشد 5- ساخت اجتماعی از طریق تضادها و تناقض‌های داخلی تغییر می‌کند. درنتیجه مکتب کارکردگرایی به بیراهه ناچیزانگاری تضاد و عدم تعادل و در عین حال فرض استمرار حرکت تدریجی و یکنواختی جریان تغییر کشیده می‌شود.
وان دن برگ، در انتقاد از دیالکتیک هگلی- مارکسی به محدودیت نگرش دوگانه آن از واقعیت‌های اجتماعی اشاره می‌کند. به زعم او، هگل و مارکس گرایش تجربی مربوط به تناقض و تضاد معطوف به قطبی شدن دو جزء متعارض را با ضرورت منطقی برای چنین گرابیشی اشتباه گرفته‌اند. در قلمرو ایده‌های یک تز می‌تواند به چندین آنتی تز و سنتزهای مختلف سرشکن شود. از این رو مارکس به واسطه تلاش برای حفظ مدل طبقاتی دوسویه‌اش با تنگناهای خودساخته لاینحلی مواجه شده و لذا تقریبا مجبور شدهاز طبقات متوسط مانند خرده بورژوا یا از سایر طبقات پیش از سرمایه‌داری مثل بجبای فئودال یاد کند. به نظر برگ یک مدل دوسویه از تقابل گروهی مبتنی بر وسایل تولید (نظر مارکس) یا براساس اعمال قدرت (نظر موسکا) و یا براساس هرعاملی خاص دیگری غیرقابل دفاع است. در حالی که برخی از تقابل‌های به طور ذاتی دوگانه‌اند (مثل تقابل‌های جنسی) و با وجودی که تضاد اغلب از قطب‌بندی در قلمرو طرفداری می‌کند هیچ جادویی در عدد 2 وجود ندارد. مثلا تضادهای ناشی از تفاوتهای ناشی از تفاوتهای میان گروه‌های سنی اغلب از یک تقسیم‌بندی سه گانه (جوانان، بزرگسالان و سالخوردگان) پیروی می‌کند. این که گروهها در موقعیت‌های مختلف ضرورتا دارای منافع متضادی هستند یا این که همیشه از منافع واقعا آشتی‌ناپذیری آگاهند و همچنین این که گروهها با داشتن برخی منافع متضاد نمی‌توانند به طور همزمان از منافعی که به اختلافها دامن می‌زند بهره‌مند شوند هیچ یک قابل دفاع نیست.
وان دن برگ، با تلاش برای ایجاد یک سنتز، بر چهار نقطه‌نظر همگرا و متداخل تاکید می‌کند: الف) نخست این که هر دو رویکرد کل‌گراست و جوامع را به منزله نظامهایی با بخشهای متقابلا مرتبط قلمداد می‌کند. خرده نظامها نیز چون از برخی اجزای مشترک بهره‌مند می‌شوند در پیوند متقابل هستند مثلا در یک کشور در حال توسعه نیروهای کاری که در هر و بخش اقتصادی پولی و معیشتی مشغول کارند، تداخل قابل توجهی را نشان می‌دهند. به همین ترتیب افراد یکسانی می‌توانند پایگاه‌های عمدتا مختلفی را در دو نظام قشربندی اشغال کنندکه به هم نزدیک ولی در عین حال بی‌ارتباط با یکدیگرند همانند یک نظام طبقاتی کاستی و یک نظام طبقاتی وارداتی از نوع غربی. ب) دومین نقطه اشتراک عمده به نقش دوگانه تضاد و وفاق مربوط می‌شود. با وجودی که کارکرد گرایی وفاق را به عنوان یک عمده ثبات و یکپارچگی قلمداد می‌کند و مکتب دیالکتیک تضاد را چونان خاستگاه فروپاشی یا عدم یکپارچگی و تغییر انقلابی تلقی می‌کند ولی هر یک از این عوامل وفاق و تضاد می‌توانند اثرات معکوس برجای گذارند. بنابراین در تعدای زا جوامع تضاد به گونه‌ای نهادی و رسمی می‌گردد که ظاهرا برای یکپارچگی مساعد می‌نماید. به عقیده برگ، نه تنها تضاد به یکپارچگی مساعد می‌نماید. به عقیده برگ، نه تنها تضاد به یکپارچگی کمک می‌رساند بلکه وفاق نیز متقابلا می‌تواند مانع انطباق یا تغییر شده و به یک سکون ناسازگار یا تسریع فروپاشی یک گروه بیانجامد. در جوامع پیچیده و قشربندی شده وفاق درون گروهها تا حدی دارای کارکرد اختلاف بین گروه‌هاست به عبارت دیگر وحدت درون گروهی به وسیله تضاد بین گروهی معطوف به یک قطبی شدن روزافزون افکار تقویت می‌شود. پ) در بعد سوم کارکردگرایی و دیالکتیک از نگرش تکاملی تغییر اجتماعی بهره‌مند می‌شود. برای هگل و مارکس، فرایند دیالکتیک یک روند مارپیچ روبه ترقی است. مفهوم کارکردگرای تفکیک، یک رشد تکاملی را در پیچیدگی ساختاری و خصوصیت کارکردی مشابه با تکامل زیست شناختی فرض می‌کند. هر دو نظریه مدعی‌اند کیه یک حالت و وضع خاص اجتماعی تمام اوضاع بعدی را از پیش مفروض می‌دارد و از این رو آنها را اگرچه فقط در شکل رسوبی و تعدیل شده‌اش دربرمی‌گیرد. ت) در نهایت این که هر دو نظریه اساسا مبتنی بر یک مدل تعادل هستند. در کارکردگرایی این امر کاملا روشن است در توالی دیالکتیکی تز، آنتی‌تز و سنتز نیز یک نگرش تعادلی وجود دارد. در واقع سنتز چاره تناقض بین تز و آنتی‌تز ست. تصورات دیالکتیکی از جامعه از طریق جایگزینی مراحل تعادل و عدم تعادل به فرجام می‌رسد: تز ملحه آغازین تعادلی این چرخه است: ظهور آنتی‌تز به مرحله عدم تعادل بینابین متنهی می‌شود و درنهایت همانطور که این تناقض خود را در سنتز حل می‌کند یکی وارد مرحله نهایی و متوازن چرخه می‌شود چرخه‌ای که از نو شروع به چرخش می‌کند.
برگ نیز همانند دیگر آشتی‌دهندگان نظریه‌های مختلف تضادگرا و وفاق‌گرا سعی در تلفیق وجوه عمده هر دو دیدگاه کرده و معتقد است این دو  نظر درواقع در عین حال که هر دو وجوهی از واقعیت را دیده و تئوریزه کرده‌اند. همچنین در مواردی تحلیل یکسانی را در دو قالب به ظاهر متفاوت ارائه نموده‌اند. پیربرگ باتوجه به نزدیکی معنایی و گاه صوری مقولات و قضایای هر دو دیدگاه مزبور می‌کوشد این نظر را به قبول عام رساند که چون واقعیت اجتماعی پدیده‌ای چند ساحتی و پیچیده است، لذا نظریه‌پردازان مختلف با مشاهده نظری و تجربی گوشه‌هایی از تجلی آنها به مصداق هرکسی از ظن خود شد یار من نظریه‌‌ای را می‌پرورانند و گاه به تلفیق واقعیت و ارزشها پرداخته و از واقع‌گرایی عملی به نوعی ایدئولوژی و گاه ناکجاآبادگرایی (Utopianism) کشانده می‌شوند و به بیانی مطلق انگارانه تصور می‌کنند تمامی واقعیت‌ها را توانسته‌اند برپایه گذشته و حال و آینده‌شان تحلیل و تبیین و پیش‌بینی کنند. از این رو چنین نظریه‌های یکسونگر و مطلق‌انگاری در واقع ساحتی از واقعیت‌ها را می‌بینند و در مواردی حتی مکمل و متمم یکدیگر هستند.

.

همچنین ببینید

teamwork

رابطه مسئوليت‌پذيری اجتماعی و کار تيمی کارکنان دانشگاه اروميه

حسن قلاوندی، افشار کبيری و وحيد سلطانزاده چکیده پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه مسئوليت پذيری اجتماعی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *